تبليغاتX
برج سينا !

برج سينا !

با یاد محمد اوراز ، محمد باوندپور ، مقبل هنرپژوه

عكس : برج سينا

تو مصداق اين شعر مولانا بودي كه مي فرمود :

آسمان شو ،‌ ابر شو ،‌ باران ببار

ناودان بودن نمي آيد به كار

و اينك ما چله نشين تنهايي خويشيم.!

و نيز ياد عزيزان همنوردمان را گرامي مي داريم و نامشان را ذكر مي كنيم تا روح آنها بداند كه همواره به يادشان هستيم :

مجتبي يوسف زاده ، علي شهمند ،‌ محمد اوراز ،‌ م.ا ، و ... و ... و ... محمد باوند پور.

يادشان همواره همراهمان خواهد بود بر بلندي هاي اين سرزمين. بلندي هايي كه پاكند. بلندي هايي كه دورند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

        

آدمها همه ستاره هايي دارند كه باهم يكي نيستند. براي آنها كه به سفر مي روند ستاره ها راهنما هستند. براي كسان ديگر چيزي بجز چراغهاي كوچك نيستند. براي آنها كه دانشمندند معما هستند. براي كارفرماي من طلا بودند. اما همه اين ستاره ها ساكتند. در عوض ، تو ستاره هايي خواهي داشت كه هيچكس ندارد.                        

- منظورت چيست؟                                                                                         

وقتي شب به آسمان نگاه مي كني چون من در يكي از آن ستاره ها ساكنم ، و چون در يكي از آن ستاره ها خواهم خنديد آن وقت براي تو چنين خواهد بود كه همه آن ستاره ها دارند مي خندند. تو ستارگاني خواهي داشت كه خنديدن بلدند!                               

و باز خنديد.                                                                                                    

و وقتي تسكين پيدا كردي ( چون انسان هميشه تسكين پذير است ) از آشنايي با من خوشحال خواهي بود. تو هميشه دوست من خواهي بود و دلت خواهد خواست كه با من بخندي و گاهي پنجره خود را براي تفريح خواهي گشود و دوستان تو از اينكه تو به آسمان نگاه مي كني و مي خندي بسيار تعجب خواهند كرد. آن وقت تو به ايشان خواهي گفت : « بلي ،‌ من از ديدن ستاره ها هميشه خنده ام مي گيرد! » و ايشان تو را ديوانه خواهند پنداشت. و خواهي ديد من تو را بدجوري دست انداخته ام!                                      

و باز خنديد . . .*                                                                                             

 

 

 

* شازده كوچولو – آنتوان دوسنت اگزوپري

 


  پ.ن : مطالعه وبلاگهای زیر خالی از لطف نیست!

 

آزادکوه  -  کلاغها - آناپورنا - کوهنوشت - کوه قاف 

                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

عكس : برج سينا

تو قامت بلند تمنايي اي درخت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

مي كوبيم ، خواهيم كوبيد ، آمده ام تا بكوبم و ...  . اينها واژگاني هستند كه چند سالي است وارد كلمات بسياري از مردمان اين سرزمين شده است. واژگاني كه خود فرهنگي جديد را پايه گذاري مي كند. سالهاست كه در حال كوبيدن مشت هاي محكم خود بر دهان استكبار جهاني ، آمريكاي خون خوار و اسرائيل جنايتكار هستيم! اما براستي چه سود؟ من كه ديگر نه حوصله اي براي كوبيدن دارم و نه تواني!. شما خسته نشده ايد؟ از كوبيدن ،‌ از زدن ، از نفرت داشتن ، خسته نشده ايد؟ من دارد حالم بهم مي خورد از تمام كساني كه تا دوربين صداوسيما را مي بينند زود دستشان را بالا مي گيرند و مي گويند آمده ايم تا مشت محكمي بكوبيم بر دهان ...! همان دوربيني كه حرف دل و حق بسياري را سانسور مي كند. همان دوربيني كه فقط و فقط ياد گرفته است تا چهره كساني را كه از زدن مشت هاي محكم سخن مي گويند را به تصوير بكشد. براستي تا به كي زندگانيمان را بر پايه زدن و كوبيدن به پيش خواهيم راند؟ بگوييد تا به كي؟!                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

عكس : برج سينا

قلل هرم داغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

ري را بالاخره من رو راضي كرد تا چندتا عكس براي نمايشگاه عكسي كه به ياد جان باختگان حادثه كل جنون قراره برگزار كنه ارسال كنم. منم قول دادم تا يك عكس از محمد و يكي از عكسهاي خودم رو براش بفرستم. همون شب از بين عكسهام يكي رو انتخاب كردم و دادم در سايز مورد نظر بزرگش كردن . بعد از اينكه قابشون كردم بردم تا به آدرسي كه داده پست كنم. همين كار رو هم كردم و تاكيد بر سالم رسيدن و سريع رسيدن عكسها كردم. مامور پست هم هزينه پست و قاب عكسها رو گرفت و گفت : خيالت راحت. صحيح و سالم مي رسه دست فرد مورد نظر! منم تشكر كردم و اومدم بيرون و با ري را تماس گرفتم و خبر ارسال عكسها رو بهش دادم. منتظر بودم تا زنگ بزنه و خبر دريافت عكسها رو بهم بده كه چند دقيقه پيش تماس گرفت و گفت : عكسها رسيدن اما يكيشون از بين رفته! تو همون لحظه نوشته اي كه روي اكثر پانل هاي دفاتر پستي نصب شده جلوي چشمام رژه مي رفتند : " براي اطمينان و . . . ، از پست پيشتاز استفاده نماييد" و ما هم اعتماد كرديم و اين بلا بر سرمان آمد. از اولشم ميونه خوبي با شركت پست نداشتم. بارها از اين جور بلاها بر سر بسته هاي من اومده اما چون فرصت زيادي نداشتم و ري را هم گفته بود كه پستش كنم اين كار رو كردم.

حالم بدجوري گرفته شد. از اولشم راضي نبودم شركت كنم اما به خاطر احترامي كه به ري را قائلم و بخاطر وقتي كه گذاشت و تماس گرفت و درخواست عكس كرد تصميم گرفتم كه شركت كنم. در هرحال اتفاقي بود كه افتاد. اتفاقي كه بسيار ناراحتم كرد.       

و همچنان اصرار بر حذف اين عكس از جمع عكسهاي نمايشگاه را دارم و اميدوارم ري را اين كار را انجام دهد.!                                                                                      

* اگر متن داراي اشتباهات تايپي و لفظي است ببخشيد چرا كه فرصت ويرايش و مرور آن را نيافتم.                                                                                                      

           

 

 

                                

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

عكس : برج سينا

آسمان!

عكس : برج سينا

. . . كوهها چه بلند و ما چه دلتنگ!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

سه شنبه / 15 آذر 84 : آن روز بعد از شنيدن خبر حادثه نوشتم : غروب سه شنبه خاكستري بود!

و امروز يكسال از آن غروب خاكستري مي گذرد.

ياد بچه هاي واحد مركزي خبر ،‌ شبكه خبر ، جام جم ، ايسنا ، ايرنا ، فارس ، همشهري ، كيهان ، گروه مستند سازي سيما و فني و مسافران پرواز تا ابد را گرامي مي داريم و به احترامشان يك دقيقه سكوت مي كنيم.!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

به نقل از سرودكوهستان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

هيچ سرزميني مرحمي نيست براي تنهايي آنكه

بزرگترين تبعيدش در روح خويشتن است...

 

اين روزها بد جوري دلم گرفته. كاش مي شد گم شدن را يك بار هم كه شده تجربه كنم. اما

 

نه : آسمان هر کجا همین رنگ است!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

تنها!

خودم

و آنچه باقي ماند حسرتي بود و نگاهي !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

در تنهایی کوهستان انسان با نگاهی تازه به خود می نگرد،کوهنورد در برابر خود می ایستد و با نگاهی غریبه اما موشکاف و بی رحم سراپای خود را برانداز می کند ، روی اعماق نیمه تاریک خویش خم می شود و به جستجو می پردازد و گاه از دیدن قیافه واقعی خود در این تنهایی وحشت می کند ؛ در کوهستان کشف و شهود درونی و پالاینده کوهنورد شروع می شود چنانچه بی پالایش و آلوده به تنهایی کشنده کوهستان گام نهد از شبح ترسنده و لرزانی که تا کنون از وجود آن در زیر پوست خویش بی اطلاع بوده روبرو خواهد شد شبح عاجزی که از شدت ناتوانی و عجز و اندوه و یاس در حال متلاشی شدن و فروریختن است اما آنکه با درونی بالوده و پاک و با قلبی آکنده از ایمانی برخاسته از آگاهی به کوهستان می نگرد در زیر زلال نور مهتاب شب های تنهایی در کوه هیئت خدایی خویش را از میان همه رنگها و طرحها باز می شناسد خویشتن را باز میابد و خدای خویش را ، او نردبانی می شود که از خویش صعود می کند ؛ بالا می رود ، قله ها را فتح می کند و سختی ها و مرارت ها را بزانو در می آورد و بنام انسان خداگونه عمق بیشتر و طنین پر غرورتری می بخشد.

عباس جعفری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  |