تبليغاتX
برج سينا !

برج سينا !

با یاد محمد اوراز ، محمد باوندپور ، مقبل هنرپژوه

مي شود تماشا كرد / سكوت كرد و گذشت!

میشود تماشا کرد صفحه به صفحه این جعبه جادو را و سکوت کرد و ...گذشت . میشود در پاسخ به دوستی ندیده سکوت کرد ناشنیده گرفت آنچه را که او با رنگ و رگ افروخته از پشت تلفن نثارت کرد . می توان فراموش کرد آنچه را به غیض یا به طعنه و از سر نارفیقی بر پایین مطلبت نوشته اند. مي توان نوشت برای همه آنها که رفته اند می شناسیشان یا نمی شناسیشان . برای آنها که درکوه می میرند به حادثه یا به تعلل  می توان قیافه کارشناس ها را به خود گرفت و تحلیل کرد . میتوان منتقد بود و نقد کرد!                             
می توان در باب همه چیز نوشت آنهم به بهانه کوه . فقط از باب خالی نبودن این جعبه جادو و اینکه می نویسیم پس حضور داریم . اظهار نظر می کنیم پس لابد کوهنوردی هم می کنیم !! پس جای این همه می توان ننوشت و حتی چاپ نکرد .. می توان کوله پشتی را برداشت بی هیاهو در را بست و براه افتاد دور یا نزدیک . جایش هم حتی مهم نیست . دره های خاموش البرز یا زاگرس . قله های ساکت و مغموم این سرزمین بی متولی که در کوچه هایش هر روز قهرمانی رو به قبله می شود همچنان که تا دیروز بودنش پله ای بود برای بالا رفتن ! می توان در روستایی کوهستانی یا کویری کوبه ای را به صدا در آورد و دوستی را یافت و از او پرسید که هنوز دل خوش سیری چند؟! . می توان یک طناب بلند. بلند بلند ! را کلاف کرد و بر سر شانه انداخت و براه افتاد هنوز سختون و صخره ها فراوانند و هستند دیواره ها و مسیر هایی که به رنگ و شکوه و افتخار صعود آلوده نگشته اند .تنها یا که با دوستی بی سر وصدا بالا رفت و و فرود آمد و به خانه بازگشت و لذت صعود را در کنج اتاقی کوچک نصف کرد و همچون سیبی گاز زد و خندید!                                                                          
میشود یواشکی برای کسانی که خودشان را در سربالایی های کوه خسته کرده اند خسته نباشیدی فرستاد بی آنکه غیر بداند . میشود به
تنهایی در غم قهرمان گریست بی آنکه به فرصت طلبی محکوم شد
.! *  

* گزیده ای از مطلب " تا هنوز " به قلم : عباس جعفری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

تيم ملي كوهنوردي جمهوري اسلامي ايران درحالي شنبه نهم تيرماه ۸۶ تهران را به مقصد اسلام آباد ترك خواهد كرد كه اقبال افلاكي از سمت خود در كميته هيماليا نوردي فدراسيون كوهنوردي كوهنوردي كناره گيري كرده است و سعيد جواهرپور موقتا به عنوان سرپرست اين كميته از سوي محمد حسين هوايي منصوب شده است. اين تيم قراربود چهارم مرداد ماه عازم پاكستان شود كه به دليل عدم هماهنگي هاي لازم و صادر نشدن مجوز پرواز هلي كوپتر از اسلام آباد به بيس كمپ اعزام اين تيم با پنج روز تاخير صورت مي پذيرد.

برج سينا : هرچند كه بودن و نبودن افلاكي در سيستم مديريتي جديد فدراسيون تاثير چنداني بر كميته هيماليا نوردي و برگزاري اردوها نداشت و اكثر تصميمات بر عهده سعيد جواهرپور بود اما ضرورت بودن افلاكي در كنار اين تيم با  اوضاع كنوني بيش از پيش احساس مي شود. اميدوارم تيم اعزامي به قلل برودپيك و گاشربروم يك با موفقيت صعود خود را به پايان برساند و به سلامت به كشور بازگردد.

با بهترين آرزوها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

به بهانه 29 خرداد سي امين سال هجرت دكتر تنهاي مزينان!

« من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده اند. وقتی تنهای تنهایم کردند و دنيايم قفسي سيماني چند وجب در چند وجب ، تنگ و تاريك مثل گور ، بريده از جهان و جهانيان ، دور از عالم زندگان. و يادها و نام ها نيز از خاطرم گريخته بودند ، در خالي ترين خلوت و مطلق ترين غيبت ، كه هيچ نبوده و هيچ نمانده بود ، باز هم در آن خالي و خلاء محض ، چيزي داشتم. در آن غيبت محض حضوري بود. در آن بي كسي محض احساس مي كردم چشمي مرا مي نگرد ، مي پايد ، ديده مي شوم. حس مي شوم. بودن اي در خلوت من حضور دارد. كسي بي كسي ام را پر مي كند ! »

دکتر علی شریعتی

برج سینا : کتاب جلویم باز مانده است و من با یک سوال مانده ام : تو خدا را چگونه شناختی؟ تو که در یک غروب دلتنگ گوشه یک کاغذ رنگ پریده نوشتی « اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست ، او جانشين همه نداشتن هاست » آن وقت همین جمله دلتنگی های تو شد ، سد آهنين اراده آنهايي كه تو را دوست داشتند تا هيچگاه تنها نباشند. تا آنها را دوست دارند ، هيچگاه تنهايي شكستشان ندهد. تو را دوست داشتند كه مي گفتي : من شكست نمي خورم ، ايمان و دوست داشتن رويين تنم كرده اند. راستي تو خدا را چگونه شناختي علي شريعتي؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

غم او دشوار تر از آن بود كه كسي بتواند تسليتش دهد و او را به شكيبايي بخواند. روزها و شبها اينچنين مي گذشت و اصحاب گرم

 قدرت و غنيمت و فتح ، و علي ، در عزلت سردش ساكت و فاطمه در انديشه مرگ. انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتي كه پدر داده بود.

هر روز كه مي گذشت براي مرگ بي قرار تر مي شد ، تنها روزنه اي كه مي تواند از زندگي بگريزد. اميدوار است كه با جاني لبريز از شكايت و درد به پدر پناه برد. در كنار او بياسايد.

چه نيازي داشت به چنين پناهي ، چنين آرامشي. اما زمان دير مي گذرد. اكنون نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمي رسد.

چرا امروز دوشنبه سوم جمادي الثاني است، سال يازدهم هجرت. سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد : حسن هفت ساله ، حسين شش ساله ، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.

و اينك لحظه وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر !

فرستاد " ام رافع " بيايد ، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه : اي كنيز خدا ، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي غسل كرد و سپس جامه هاي نوي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود ، پوشيد. گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي رود.

به ام رافع گفت : بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت ، رو به قبله كرد. در انتظار ماند!

لحظه اي گذشت و لحظاتي ...

ناگهان از خانه شيون برخاست.. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را رو به روي محبوبش كه در انتظار او بود گشود. شمعي از آتش و رنج ، در خانه علي خاموش شد. و علي تنها ماند. با كودكانش.

از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند ، گورش را كسي نشناسد...

*‌ گزيده اي از كتاب : فاطمه ، فاطمه است به قلم دكتر علي شريعتي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  |