الميرا حصاركي :
همين ميدان تجريش را كه به همين سادگي از كنارش رد مي شويد ، اگر كمي حوصله به خرج بدهيد و وارد كوچه پس كوچه هايش بشويد ، انگار وارد يك دنياي ديگر شديد. پشت اين همه دود و دم و تكنولوژي خانه هاي قديمي اي خوابيده كه هر آن امكان ريزشش وجود دارد. در يكي از همين كوچه پس كوچه ها با درهاي قديمي و ديوارهاي كوتاه و پنجره هايي با شمعداني هاي رشد كرده سيمين دانشور زندگي مي كند. دوست دارم بدانم چه كساني از در اين خانه تو رفته اند و چه كساني از پنجره اين اتاق كوه را تماشا كردند. دست كي روي زنگ مكث كرده ، دست گذاشته روي در و هل داده دري كه به خانه سيمين و جلال باز مي شده. نمي دانم باور مي كنيد يا نه ، اما تا دلتان بخواهد آدمهاي دوست داشتني از طاق اين خانه رد شده اند. منوچهر آتشي ، شاملو ، صادق هدايت ، صادق چوبك ، ابراهيم گلستان و خيلي هاي ديگر كه از بينشان عباس معروفي ! از همه آشناتر بوده با سيمين و جلال... من كتاب جزيره سرگرداني را ورق مي زنم و غرق سيمين مي شوم كه دوست دارد از كوه پنجره خانه اش پيدا باشد. با كلفتي زندگي مي كند كه خيلي اخمق است و سيمين نمي داند با دزدي هايش چه كند. آن قدر فضاي خانه در كتاب حس مي شود كه تمام كاراكترهاي قصه با خانه تعريف مي شود و مطمئنا در همين خانه بوده كه خواهرزاده اش را بزرگ كرده و در همين خانه جلال او را تنها گذاشته و به سفري طولاني رفته. تمام اينها را از كتاب جزيره سرگرداني دستگيرم مي شود. خيلي دوست داشتم از او مي پرسيدم كه هنوز پاي پنجره مي ايستي؟ گرچه نمي دانم سيمين دانشور با اين همه دود و دم و برج و طبقه چه كار مي كند؟ آخر ديگر كوه از پنجره اتاقش پيدا نيست.
برج سينا : اين روزها حال سيمين دانشور چندان تعريفي ندارد. گويا اين روزها بيتاب جلال شده است.! برايش آرزوي سلامتي دارم..![]()







