الميرا حصاركي :
همين ميدان تجريش را كه به همين سادگي از كنارش رد مي شويد ، اگر كمي حوصله به خرج بدهيد و وارد كوچه پس كوچه هايش بشويد ، انگار وارد يك دنياي ديگر شديد. پشت اين همه دود و دم و تكنولوژي خانه هاي قديمي اي خوابيده كه هر آن امكان ريزشش وجود دارد. در يكي از همين كوچه پس كوچه ها با درهاي قديمي و ديوارهاي كوتاه و پنجره هايي با شمعداني هاي رشد كرده سيمين دانشور زندگي مي كند. دوست دارم بدانم چه كساني از در اين خانه تو رفته اند و چه كساني از پنجره اين اتاق كوه را تماشا كردند. دست كي روي زنگ مكث كرده ، دست گذاشته روي در و هل داده دري كه به خانه سيمين و جلال باز مي شده. نمي دانم باور مي كنيد يا نه ، اما تا دلتان بخواهد آدمهاي دوست داشتني از طاق اين خانه رد شده اند. منوچهر آتشي ، شاملو ، صادق هدايت ، صادق چوبك ، ابراهيم گلستان و خيلي هاي ديگر كه از بينشان عباس معروفي ! از همه آشناتر بوده با سيمين و جلال... من كتاب جزيره سرگرداني را ورق مي زنم و غرق سيمين مي شوم كه دوست دارد از كوه پنجره خانه اش پيدا باشد. با كلفتي زندگي مي كند كه خيلي اخمق است و سيمين نمي داند با دزدي هايش چه كند. آن قدر فضاي خانه در كتاب حس مي شود كه تمام كاراكترهاي قصه با خانه تعريف مي شود و مطمئنا در همين خانه بوده كه خواهرزاده اش را بزرگ كرده و در همين خانه جلال او را تنها گذاشته و به سفري طولاني رفته. تمام اينها را از كتاب جزيره سرگرداني دستگيرم مي شود. خيلي دوست داشتم از او مي پرسيدم كه هنوز پاي پنجره مي ايستي؟ گرچه نمي دانم سيمين دانشور با اين همه دود و دم و برج و طبقه چه كار مي كند؟ آخر ديگر كوه از پنجره اتاقش پيدا نيست.
برج سينا : اين روزها حال سيمين دانشور چندان تعريفي ندارد. گويا اين روزها بيتاب جلال شده است.! برايش آرزوي سلامتي دارم..![]()

از نظر من کوه تنهاست
من هم بی قرارم از نگاه کوه
از نظر کوه من دیوانه ام
از نظر من کوه عقده ای!
از نگاه کوه من نمی توانم جایی در بروم
کوه هم نمی تواند به جایی برسد از نگاه من!
نویسنده : ناشناس
برج سینا : علي پارسايي از آن دسته از دوستانی است که همواره راهنماییهایش چراغ راهی بوده است برای طی کردن این مسیر طولانی و گاه خسته کننده و دلگرمی ای برای ماندن و نوشتن. متن زیر نوشتاری است از پارسای عزیز که در خصوص مطلب به کجا چنین شتابان؟! در صفحه پیامهای همان پست منتشر شده است و یکی از کاملترین پاسخهایی بود که در خصوص همین پست دریافت کرده ام.
علی عزیز تا جاودان جاویدان سپاسگذار تمام محبتها و لطف هایت خواهم بود / برج سینا !
-------------------
احسان عزیز سلام
براستی به کجا چنین شتابان
آیا تا به حال قبل از اینکه انگشتانت را بر روی کیبورد بگذاری از خودت چنین سئوالی کرده ای ؟
راستی سلام
می خواستم برایت ایمیل بزنم ولی دیدم بد نیست با اجازه تو در خانه شیشه ایت برایت بنویسم .
می دانی برایم بسیار جالب است که تو و بسیاری دیگران تا این حد خود باوری دارید که در خانه های شیشه ای خود افکارتان و لحظاتی از بودنتان را از سر لطف با دیگران تقسیم می کنید. این کار سختی است . یکبار در جایی که خود می دانی برایت و برای بقیه گفته بودم روزی که وبلاگ نوشتن را شروع کردم می خواستم تنها بعضی از خاطره هایم را برای خودم با همان رنگ و بوی خودشان نگاه دارم . می ترسیدم از رنگ باختنشان .همان طور که نوشته ای کم رنگ ترین قلم از قویترین حافظه مانا تر است . آن روزها نه فکر می کردم و نه می دانستم بعد این رسانه و جادوی آن چیست ؟
نمی دانستم که چطور می شود در یک خانه شیشه ای نشست و شاید برای خود از خاطره و از خیلی چیزها حرف زد اما مخاطب پیدا کرد.
نمی دانستم که نشستن در این خانه شیشه ای به معنی دوست پیدا کردن است و دوست از دست دادن.
نمی دانستم وقتی می نویسی آزادی. آزادی که بنویسی اما این آزادی به این معنی نیست که هر چه می خواهی می توانی بنویسی .
نمی دانستم گاه حد ظریفی است بین دل شکستن و دل نگاه داشتن .
برایت گفته بودم نوشتن را دوست دارم هنوز هم در سر در خانه غبار گرفته ام این نوشته است که چقدر نوشتن را دوست دارم.
اما من دیگر دلم نمی خواهد در آن خانه شیشه ای ام بنشینم و بنویسم .
شاید خاطراتی که دوست داشتم را نوشته ام و شاید چون آن گونه که دوست دارم نمی توانم بنویسمشان نمی نویسم .
اما ....
همه این ها را گفتم که برایت بگویم بسیار بسیار برای همه آنانی که چنین می کنند احترام قائلم .
تو و بسیاری از وبلاگنویسان کوهنورد دارید کار ارزشمندی انجام می دهید. می دانی وبلاگ داشتن کار خاصی نیست . وبلاگ سازی هم همینطور . اما وبلاگ نویسی یا بهتر بگویم خوب نویسی هنر است. کاری که شاهد بالندگی آن در بسیاری از نوشتار های شما ها هستم .
تولد گفتمان و عقلانیت و اندیشه .
شاید این هنر با سعی و خطا بدست آید شاید بعضی ها هم آن را داشته باشند. و بعضی ها نه اما مهم این است که یادمان باشد وقتی می نویسیم قبل از آن از خودمان بپرسیم به کجا چنین شتابان.
آیا می دانی وقتی می نویسی مسئول نوشته خود هستی و مسئول بازتاب آن بر ذهن مخاطب خود؟
تا به حال فکر کردی وقتی گزنده بنویسیم وقتی در جبهه دیگری و نه الزاما مخالف قرار می گیریم وقتی می خواهیم انتقاد کنیم اگر اینکار را نادرست انجام بدهیم چه می شود.
آیا تا به حال فکر کردی چقدر راحت می شود نوشت : می دانم از من دلگیر می شوید اما .........
و بعد هر چه می خواهیم بنویسیم.
آیا به عرق سردی که بر پیشانی خواننده می نشیند فکر کرده ای ؟
می دانی خیلی راحت می توان پشت کلمات زیبا پنهان شد . خیلی راحت می توان با جملات بازی کرد و هر چه ناشایسته است گفت ....
اما آیا باید چنین کرد؟
آیا باید شیب بهمنی را برید به سودای قله 100 متر بالا تر ؟
اگر بهمن بریزد چه کسی را با خود می برد؟دوست من این ها را گفتم که بگویم آیا برای تو آیا براستی این مسئله مهمی است که چه کسی یا کسانی اولین نشست وبلاگ نویسان را پایه گذاری کرد؟
آیا مهم است که امروز کسی (در حقیقت برای من دوست نادیده ای ) گفته باشد این فعالیت ها با تلاش ما و از توچال پایه گذاری و شروع شده .
براستی مهم است ؟ یا مهم نفس این عمل است . براستی چه فرقی می کند. چه فرقی می کند تو من دیگری هر کسی چنین کرده باشد. زمان در چهار چوب این امر جایی ندارد.
مهم این است عده ای در این وانفسای هزار درد گوشه ای از زمانشان را صرف این با هم بودن ها می کنند و این زیباست . این خوب است و باید به آن پر و بال داد .
فکر کنم خودت خوب می دانی کار تشکیلاتی چقدر سخت است . چقدر زمان بر است . و چقدر بار مسئولیت بر شانه ها گران .
آیا باید به جای تحسین این کار به جای کمک به آن به جای تلاش در بالندگی آن در برابر آن چنین ایستاد؟..........
احسان عزیز
ساده انگاری است که بخواهیم برای وبلاگ ها خط مشی تعیین کنیم و بخواهیم آن ها را در یک قالب قرار بدهیم .
می دانی وبلاگ نویسی مثل نوشتن دفترچه خاطرات است . اما دفترچه ای که دیگر در گوشه میز جای ندارد. مخاطب دارد و چنان امروز مرز وبلاگ و دیگر رسانه های دیجیتالی با یکدیگر در هم آمیخته که شاید تمایز دادن آن ها از هم دشوار باشد. اما بد نیست یادمان باشد وبلاگ ها از ابتدا نه در دیار ما بلکه در تمام این دهکده جهانی جزیره های تنهایی بودند که هر کسی به فرا خور خود در آن از خوش می نوشت و از آنچه می خواست. اما این زیباست که عده ای همه از کوه می نویسند دور هم جمع شوند با علاقه ای مشترک. امروزه تعداد افرادی که در دیار ما به زبان ما از کوه می نویسند رو به افزایش است و تنی چند از آنها به همین بهانه دوست دارند در کنار هم و در کوه با هم باشند .
دوست دارند بگویند یک دل ، یک نفس ، هم گام. دوست دارند آواز بخوانند از شادی ها بگویند. چه اشکالی دارد. بگذار بگویند. اینجا نه اول بودن معنی دارد نه آخر بودن و شاید وبلاگ نویسی بهانه باشد.
نه اینکه من ، تو هر کدام در پی بهانه ای به کوه می رویم .....
احسان عزیز بهتر است من و تو یادمان باشد کوهنوردی ما با شعار در هم آمیخته . یادمان باشد می گوییم کوه مکانی برای دوستی ها است .
اگر چنین است اگر این گفته ها تنها شعار خالی نیست و اگر ذره ای عمل هم در آن است بد نیست گاهی وقتی می خواهیم از کوه برای کوه دوستان بنویسیم قبل از آن از خودمان بپرسیم :
به کجا چنین شتابان.
شاد باشی هماره
دوست تو
پارسا
برناد شاو
گويا دوستان سكوتمان را به نشانه رضايت مندي از هر آنچه كه ميگذرد تعبير كرده اند. اما خب گاهي اوقات نوشته اي ، نامي و يا سخني مجبورت ميكند تا سكوت را بشكني و آنچه را كه در دل داري را بگويي. هر چند كه ميدانم اين گفتن ها خاطر عده اي از دوستان را آزرده خواهد كرد. اما خب چه كنيم كه قلممان بر روح لطيف و نازك دوستان زخمي عميق برجاي ميگذارد.!
گمان نكنيد كه دوست دارم در خلاف جهت جرياني كه ميگذرد گام بردارم و به پيش روم ، يا اگر در كنار جمع دوستان بنا به هر دليلي نمي توانم حاضر شوم همدل و همراه نيستم. اين شايد دومين مطلب جدي من در خصوص صعودهايي است كه در چند ماه اخير و با فاصله بسيار كم عده اندكي از دوستان كوهنويس اجرا كرده اند و شايد آخرين مطلب نيز در همين خصوص باشد. نخستين مطلبم را در رابطه با نشست دوم و يا صعود دوم كه در ارتفاعات توچال برگزار شد منتشر كردم و انتقاد اصلي خودم را به دوست عزيزم خانم فراهاني وارد كردم. اما بعد از آن تصميم گرفتم تا فقط نظاره گر آنچه كه دوستان تصميم بر اجراي آن مي گيرند باشم تا به امروز كه كاسه صبرم لبريز شد و من را بر آن داشت تا ديگر بار در اين خصوص بنويسم.
سخنم با جناب علي ياري است. دوست عزيزي كه هنوز هم پاسخي بر يكسري از سخنان ايشان نيافته ام.
جناب ياري چرا شما هر آنچه را كه در مورد نشست و يا صعود وبلاگ نويسان برگزار ميشود را به نوعي ارتباط مي دهيد به گروه تاريانا ؟ چرا باور و قبول نداريد كه برنامه اجرا شده در درياچه گهر را نمي توان به عنوان برنامه اي از سري برنامه ها و يا صعودهاي وبلاگنويسان كوهنورد به شمار آورد؟ چگونه به خود اين اجازه را داده ايد كه بيانيه صادر شده را با نام بيانيه وبلاگ نويسان منتشر كنيد؟ چند وبلاگ نويس در آن جمع حضور داشت كه بيانيه شد بيانيه وبلاگ نويسان كوهنورد ؟ آيا شما و عده اي ديگر از دوستان بر اين باوريد نماينده وبلاگنويسان كوهنورد هستيد كه هر برنامه اي را كه دلتان خواست را در كنار برنامه گروه خود با نام وبلاگنويسان كوهنورد برگزار كنيد و سپس بي هيچ نظر سنجي آن را اجرا؟ يا شايد به اين دليل كه اين برنامه ها به ابتكار گروه تاريانا برگزار شده اينچنين مي كنيد؟
دوست عزيز آن زمان كه جناب وطن خواه همگروه خود شما متن دعوت نخستين نشست وبلاگ نويسان را با عنوان دعوت براي نظرسنجي در سومين صعود براي دوستان ارسال ميكنند ديگر نيازي نيست تا شما عنوان كنيد كه مبتكر اين برنامه ها گروه تاريانا بوده است. بايد پي ميبرديد كه قبل شما دوستان پايه اين برنامه ها را گذاشته بودند. و شايد بشود عنوان كرد كه گروه تاريانا ادامه دهنده اين برنامه بوده است اما به شيوه كاملا نادرست و غير منطقي.
اگر نگاهي به متن دعوت نخستين نشست كه به قلم فرشيد فاريابي نوشته شده است داشه باشيد در قسمتي از آن آمده : ديدارهايی را شكل دهيم كه فارغ از هر منيتی ، ما بودن و با هم بودن را در راهی كه آغاز شده تجربه كنيم" اما آنچه كه را كه ما در طول اين برنامه ها شاهدش بوديم برخلاف اين بند از نوشته بود. و نيز پيامهاي هر صعود به ويژه تفكر گروهي كه معنا و مفهوم خود را از دست داده است شعاري بيش بر لبانمان نبود.
در زير لينك قسمتي از مطالبي را كه باعث برگزاري نخستين نشست وبلاگ نويسان شد را قرار مي دهم تا شايد دوستان كمي به محيطي كه در آن مي نويسند دقيق تر شوند.!
دو پیشنهاد برای وبلاگ نویسان کوهنورد
ْطرح و متن دعوت نخستين نشست وبلاگ نويسان كوهنورد
گزارشی از اولين نشست وبلاگ نويسان کوهنورد
انتشار خبر اولين نشست وبلاگ نويسان كوهنورد در ايسنا
عکس يادبود در پناهگاه کوهستانی پلنگ چال ـ جمعه ۲۳/۲/۸۴ ( عکس ها از فرامرز نصيری)
باقي بقايتان
احسان بشيرگنجي
دوست عزیزم عباس جعفری به بهانه نخستین نشست وبلاگنویسان کوهنورد که در اردیبهشت ۸۴ برگزار شد متنی را منتشر ساخت که پیشنهاد می کنم آنانی که این متن را خوانده اند مروری مجدد بر آن داشته باشند و آنهایی که نخوانده اند آن را به دقت مورد مطالعه قرار دهند.!
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
... چشمانم را اشک پر کرده است!
اخوان ثالث
برج سینا : دلم برای نوشتن از کوه تنگ شده. اما . . .
گزارش تصويري حجت سپهوند

مسيح علي نژاد - ليلي نيكو نظر - مريم شباني
جناب آقاي مرتضوي ! خوب نگاه كن! فقط عكس سمت راست را روزنامه هم ميهن در صفحه نخست اش كار كرد، تو هم که نباشي سايه مهربانت روي سر همه ما هست، آنقدر كه كسي جرأت باز گو كردن تاريخ را هم نداشته باشد تا بنويسد چاوزي كه اينك در آغوش احمدي نژاد است، روزي در آغوش صدام هم لنز دوربين ها برايش زوم شده بود. و البته نه برای ثبت جرم بلكه تنها براي به فراموش نشدن در ذهن علیل تاريخ... مسیح علی نژاد
خداحافظي با هم ميهن سخت بود، خيلي سخت. حتي سخت تر از صفحه اي كه هر روز مي بستيم. 43 شماره بيشتر مجال حضورمان ندادند اما ما، همه ما، به اندازه 430 شماره تلاش كرديم تا روزنامه اي متفاوت درآوريم. تلاشمان ثمر داد و از همين روي بود كه تحمل نشديم. توقيف شديم...
کافه تیتر نشسته ام .به گوشه ای زل زده ام.حس بدی دارم.بحران در فضا موج می زند.بحرانی که خود می سازیم.بحرانی غیر لازم . ناگهان خبرمی رسد هم میهن توقیف شد.غافلگیر نمی شوم .مدتهاست حسی به من می گفت که روزنامه های اصلاح طلب تحمل نخواهند شد و این ادعا پس گویی نیست ... محمد آقازاده
نمی توانم ننویسم از امشب و از چشم های خونی و از کمرهای خم - می دانستید آدم ها در این مواقع جدی جدی کمرشان خم می شود ؟ - و از آن همه شور و رویا و هیجان و بلند پروازی اصیل و ناب که بر باد رفت . انگاری سوک نامه می نویسم ... تقصیر من که نیست , کلمه ها اشکی شده اند و شیارهای سیاه می کشند ؛ این یعنی آخر خط . این جای قصه " سیزیف " اسطوره هم که باشی , ته خط است . کسی خودش را گول نزند , این یعنی آخر خط ... ليلي نيكو نظر
محمود عليزاده طباطبايي در گفتوگو با خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) درباره دلايل دادستاني تهران براي توقيف موقت روزنامه «همميهن» اظهار داشت: درخصوص قرار تامين كيفري طبق ماده 132 قانون آيين دادرسي كيفري، دادگاه به منظور دسترسي به متهم و حضور به موقع وي در موارد لزوم قرار صادر ميكند؛ در مورد اين پرونده دادگاه ضرورتي به صدور قرار نديده است... ايسنا
توقيف يك روزنامه در اين ملك خبر تازه و اتفاق غيرمنتظره اي نيست كه اگر بشنوي انگشت حيرت به دهان بگيري و در پي چرايياش باشي. اگر روزنامهاي بيش از يك سال مجال عرضه داشت بايد متحير شوي و بگويي؛ مگر ميشود! قصهي توقيف روزنامه، قصهي روزگار حال ما و چند سال قبل تر و قبلتر از آن نيست، قصهايست به قدمت روزنامهنگاري در اين سرزمين و ديار... مديار
روزنامه هم میهن در شماره 42 متوقف شد. جریده که این روزها روی دکه های روزنامه فروشی دلبری می کرد و نایاب شده بود.
هم میهن گرچه از جنش جامعه و نشاط و توس و عصر آزدگان و حتی شرق بود اما طعم و مزه ی دیگری داشت. یک نوع پختگی و تعادل همراه با جسارت قابل تقدیر در بیان نظرات انتقادی به حکومت... جمهور
لغو امتیاز مشارکت و توقیف هم میهن در کمتر از بیست و چهار ساعت پیام بسیار روشنی برای جریان اصلاحات و گروه های اصلاح طلبی درون کشور درباره تحولات سیاسی ماههای آینده ایران دارد ... سيامك قاسمي
اينجانب به عنوان كوچكترين عضو «ايلنا» و كسي كه خدمت و حضور در آن مجموعه برايم والاترين افتخار دوران زندگيام محسوب ميشود و هيچگاه حاضر نبوده و نيستم كه آن را با هيچ چيز معاوضه كنم، براي آنكه حضورم لطمه و آسيبي بيش از آنچه پيش آمده متوجه اين مولود مبارك نسازد، از مسووليت خود به عنوان «مديرعامل خبرگزاري كار ايران (ايلنا)» استعفا كرده و «ايلنا»ي عزيز و گرامي را به صاحبش ميسپارم و از خداوند قادر متعال ميخواهم كه اين نهاد ارزشمند سراسر بركت را از گزند همه آسيبها و ابتلائات دور و مصون بدارد... ايلنا
برج سينا : با سپاس فراوان از مسيح علي نژاد بابت انتشار اخبار مربوط به توقيف هم ميهن.

نفس هم میهن بند آمده ، پوپوليست ها مي خندند! مسیح علی نژاد
ایلنا هم رفتنیست علي حق
کرکره مان را پائین کشیدند محمد جواد روح
هم میهن نمرد، پيام آوران مرگ مردند فريد مدرسي
رئیس ! این شماره هم میهن برای خودم محمد رحيمي زاده
هم میهن توقیف و ایلنا تعطیل شد فهيمه خضر حيدري
کرباسچی منتظر تشکیل دادگاه می ماند خبرگزاري فارس
باز مرتضوی از راز توقیف می گوید خبرگزاري فارس
برج سينا : ما از آن سودن و نياسودن سنگ زيرين آسياب شديم! متاسف ام . همين.

حتي در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز را بياموز!

زخم مي زند
كوه
سحرگهان
به زيبايي
شب!
دوستان عزيزم جناب عباس جعفري و خانم فرخنده صادق ، تحمل رفتن نزديكان سخت است اما اين قانون زندگيست و زندگي ادامه دارد. مرا در غم خود شريك بدانيد. براي ايشان آمرزش الهي و براي شما دوستان و ديگر بازماندگان صبر و سلامتي آرزومندم.
احسان بشیرگنجی
عصر روز جمعه نزديك به دو ساعت يا شايد هم بيشتر پاي صحبتهاي دوست عزيزي نشسته ام كه اينروزها تعدادشان به انگشت هاي دست هم نمي رسد. دوستي كه در اين خارزار روزگار بودنش نعمتي بس بزرگ است. حرفهايي كه باعث مي شود به بسياري از مسائل پي ببرم و بسيار چيزها بياموزم. وجه تشابهمان اين است كه هردو كنجكاويم و دوست داريم تا از هرچيزي سر در بياوريم.! و اين خود كافي است تا در مورد بسياري مسائل به گفتگو بنشينيم و به نتايج جالبي دست يابيم. آنهم درزمينه كوه و مردمانش! حداقلش براي من كه اينگونه بوده است او را نمي دانم. حرفهايش از جنس صداقت است و صميميت. حرفهايي كه باعث مي شود به محيط پيرامونت و با آناني كه در ارتباطي دقيق تر شوي. باعث مي شود تا نيم نگاهي به مسيري كه تا به امروز آمده اي بياندازي و جرات اين را داشته باشي كه اگر مسيري را اشتباه طي كرده اي بازگردي و از نو آغاز كني.
مي داني ، تا به الان كه دارم اين چند سطر را خط خطي مي كنم به تمام آن چيزهايي كه در عصر خوب جمعه گفتگو كرديم و يا به قول خودت گپ زديم فكر مي كنم. به بزرگراه! پله هاي صعود و همه آن چيزهايي كه گفتي و باعث شد تا به فكر تجديد نظر باشم. تجديد نظر در راهي كه در پيش گرفته ام. ديدارمان چندان دور نيست. در يكي از همين هفته هاي تير ماه يا شايد هم مرداد. ممنون بابت همراهي ات.

من هرگز کسانی را که سرزمینشان را دوست نداشتهاند، دوست نخواهم داشت. (عباث جعفری | راديو زمانه)
میبینی بابابزرگ این حاصل خموشی تو و نسل توست! نشستی به تماشا یا حداقل بهانهای یافتی، بهانهی مرسوم و همیشگی نسل شما: غم نان و یا غم روزگار.
روزگار؟! تو فقط روزگارت مادربزرگ بود و آن پنج دهانی که یکیاش لابد بابای من بود. آنها نان می خواستند و کو حوصله اینکه به وطن بپردازید؟
میدانی بابابزرگ، معروف است که نوهها و پدربزرگها خیلی یکدیگر را دوست دارند اما اینبار بایستی بگویم که: دوستی را فراموش کن پدربزرگ! من هرگز کسانی را که سرزمینشان را دوست نداشتهاند دوست نخواهم داشت. من نمیدانم فردا برای فرزندم از پدربزرگش چه بگویم. او مرا نخواهد بخشید که چون تو پدربزرگی داشتهام! آری. خوب میدانم که چشم بستید و نشستید به تماشای تاراج سرزمینی که پدرانتان به شما واگذار کرده بودند. نه آخر شمایان میراثدار بودید و چنین بیگدار به آب زدید؟
بابابزرگ! برای فرزند فردایم چه بگویم وقتی از من بپرسد و حتما خواهد پرسید که چطور ارزانفروشان نالایق خاک این سرزمین را به نقد و نسیه فروختند و شما سکوت اختیار کردید و هیچ نگفتید. سرتان بند چیزهایی بود که هیچ خط و ربطی به این سرزمین و مردمانش نداشت. درست همان زمانی که شمایان نگران دعوای دو همکیش در بوسنی و صربستان یا درگیریهای اعراب و اسرائیل بودید، درست همان زمان در شیخنشینهایی که هنوز هم دیرترین رقم تاریخشان به زور به دو رقم میرسد محمولههای آثار کشف شده در جیرفت را دوباره در زیر خاکهای اطراف اتوبان تازهساز شیخ زائد دفن میکردند تا اینبار به بهانه کشفی در این حوالی آنها را به نام خویش سند زنند و در موزه تازهسازشان به نمایش بگذارند. جعل تاریخ مگر غیر از این است بابابزرگ؟! هیچکس نپرسيد که چطور ممکن است اشیاِی دستساز چهار هزار ساله در سرزمینی که فقط صدها سال است که سر از زیر آب بیرون آورده پیدا شده باشد.
می دانی بابابزرگ من هرگز دوست نخواهم داشت تا فرزندانم را به موزههایی ببرم که در این خاک نیست اما نفیسترین بخش خاطرههای هزارساله این قوم تلخی کشیدهاش را دیگران در ویترینهایی مستحکم به رخ تماشاگران میکشانند.
پدربزرگ!
دیروز برایم مثنوی میخواندی:
این پشیمانی قضای دیگر است
این پشیمانی بهل حق را پرست
ورکنی عادت پشیمان خور شوی
زین پشیمانی پشیمانتر شوی
نیم عمرت در پریشانی رود
نیم دیگر در پشیمانی رود
صدایت هنوز یادم هست؛ اما نمیدانم تو هم شنیدهای که مولانا را کشورهای همسایه و دوست به نفع خودشان مصادره کردهاند و تو و هم نسلانت ساکت نشستهاید و وقتی از تو پرسیدم مولانا مگر زاده همین بلخی نیست - که به پاس نالایقی سردمداران حاکم بر این سرزمین از نقشه ما حذف شد - چرا به راحتی هبه مردمانی میشود که حتی یکپاره از ابیاتش را نمیتوانند به فارسی بخوانند اما نامش را در میان گذاشتهاند بر گردش میرقصند و سماع میکنند و کلاه میگردانند و دلار جمع میکنند. تو فقط سر تکان دادی و هیچ نگفتی و رفتی.
پدربزرگ، دوست ندارم فردا درگاه آموختن زبانی که فردوسی پاکزاد آن را در کوران تاختوتاز دشمنان این مرز و بوم حفظ کرده و به دست شمایانش سپرده است یکی داستانی پر از آب چشم را برای کودکم آغاز کنم، داستانی که همهی خاطراتش را بایستی با ماضی نقلی صرف کرد که: چنین بودیم چنین داشتیم و چنین میزیستهایم.
پدربزرگ! با این که خیلی دوستت دارم اما بایستی بگویم که قرن تعارف رو دربایستی به سر رسیده است. هنوز میتوانم بگویم که دوستت دارم اما این را هم بایستی اضافه کنم که تو را نخواهم بخشید و این جمله را با اشکهای بیگناه همه کودکانی خواهم گفت که فردا از آن آنهاست؛ فردایی خالی از داشتههایی که دیروز به رذالت وطنفروشان و خاموشی شمایان از دست آنان گرفته شد!



