
به امید دیدار دوستان در دماوند
با یاد محمد اوراز ، محمد باوندپور ، مقبل هنرپژوه

به امید دیدار دوستان در دماوند

سلام به شیرآهنکوه مرد که حالا واژه ای است مال پیش از تاریخ لابد. تعبیری است مال پس از هرگز شاید. سلام به روزهای تفدیده سالهای دور اما تبدار این خاک که محمد مصدق سربلندی را مهمان سرافکندگی ادواری و عادت شده ما جماعت کرد و در ایامی مردادی رنگ شکست خورد " اما " تسلیم نشد. این " اما " به یک تاریخ می ارزد عزیز. او بعد از کودتای 28 مرداد 32 تازه جاری شد. از ملی شدن کانال سوئز تا هر اتفاقی که شکل افتخاری می شود ، گامجای او یافتنی است و این به یک تاریخ می ارزد رفیق!
او 50 و چند سال ، 50 و چند مرداد ، 50 و چند تموز ، 50 و چند فریاد پیشتر ، فریاد؟ نه ، کمی بیشتر ، پیش از این گفت : تن به استبداد نمی دهم. گفت تسلیم نمی شود. شکست خورد اما تسلیم نشد. و تو می دانی ارزش این اما را ، آشنا. گفت و رفت تا سالهای دشوار ، سالهای دردواره های هماره ، سالهای ... سالهای قحطی ناودان ، سالهای کهولت عشق.
سلام به تمام اتفاقات عجیب که دیگر در این لحظات سرمه ای شگفت زده نمی کند آدم را. می دانی ما از خود حیرت هم حیران نمی شویم دیگر. یادآوری زمان هایی که همه آنهایی که امروز در خط کشی های مستعمل سیاسی چپ یا راست ، اصلاحی یا انحصاری ، نام گذاری می شوند ، اسم او را حتی تاب نمی آوردند. فایده ای ندارد. چه فرقی می کند اصلا کدام جناح ، به چه شکل آن حرفها را از زمزمه تا همهمه هدایت کرده باشد. چه فرق می کند در کدام روز ، دوشنبه یا چهارشنبه ، جمعه یا پنجشنبه ، چه فرقی می کند دیگر. مهم نیست این حرفها ، مهم این است که او با تب 41 درجه در بیدادگاه شکست اما تسلیم نشد!
سلام به این تسلیم نشدن ، هرجای تاریخ هر ملتی که باشد. او گفت همه چیز برای مردم و رفت. سالها پیشتر رفت. او لابد بدون آن که لب بگشاید ، گفته ، در خاک می روم. خواهم رست روزی ، شکوفه خواهم شد. گیلاسی که تو آن را خواهی چید. سیب خواهم شد ، برگی می شوم شاید ، آی " بادهای بی سامان " در گوشتان نیم سروده شعرهایم را نجوا خواهم کرد ، نرگسی خواهم شد ، کبود. کبود یعنی دل زمان. یعنی یک تاریخ ناگفتنی. او اینها را گفته حتما بدون آنکه سخن گفته باشد.
سهیل فاطمی

امروز ۲۵ مرداد ا ست.
روزی که التهاب آن در تاریخ ماندگار شد.
روزی که تمام رفتارهای نامعقول بر سر کوه نوردی آوار شد.
روزی که تلاش بر مبهم ماندن و فرار از علت جویی آن اگر چه حاشیه ای بر متن آن است اما وزن حاشیه بر متن غلبه دارد.
روزی است که در آغاز پنجمین یاد روز آن چهره هایی برای اول بار به نیکی در تاریخ پُر آوازه می شوند . مهدی اعتماد فر به یاد این روز از گاشربروم-۱ باز می گردد.
روزی است که باید هم چنان به تماشای استمرار ابهام، ترس از روشنی، تلاش بر آشفته و آلوده ماندن فضا نشست.
یاد روز فراموشی است.
سال روز بی تفاوتی است.
بزرگ داشت ترس است تا شجاعت!
روزی است که محمد اوراز از صعود گاشربروم-۱ باز می ماند.
روزی است که بسیاری پیش از توقف اوراز سقوط کرده بودند و همچنان در استمرار سقوط خویش مُسر.
امروز ۲۵ مرداد ۱۳۸۶ خورشیدی است. روزی است که همچنان تلاش بر گل آلود ماندن آب،حق مسلم گوارا شدن چشمه ی دانایی را از رهگذران و خود چشمه و آب سلب کرده و می کند.
روز قلب دانایی است.
روز تغییر مسیر نور است .
یکی دیگر از روزهای دفن شجاعت است.
به نقل از : سرودکوهستان
برج سینا : دلمان می سوزد از تنهایی خودمان!

چند تصویر از زندگی یک تصویر بردار
شهرام فرهنگی
کسی نیست که مصطفی کرمی را نشناسد. او تصویر بردار فیلمهای کیمیایی نیست. هرگز هم با کیارستمی به کن نرفته است. اصلا چه نیازی به این همه رویا پردازی؟ او حتی آرزوهای بزرگ هم نداشت. مصطفی کرمی یک تصویر بردار است. مثل خیلی ها که نمی شناسید. او را اما با همه نبوده ها و نشده هایش خوب می شناسید ؛ تصویر برداری که دست و پا ندارد. حالا ندارد.
چشم هایت را که ببندی ، دنیا شکل دیگری می شود. حالا چشمهایت را ببند ؛ هر چه بود ، نیست و هرچه نیست ، هست. دنبال رئیس جمهور می دویدم. از این استان به آن استان و هرجا که می رفتند. توی 12 سفر تصویر بردار بودم. هنوز هم دفتر ریاست جمهوری به من بدهکار است. این از بود ؛ اما نبود : همین چند روز پیش مراسم قدردانی رییس جمهور از همراهانش در سفرهای استانی برگزار شد. همه بودند و مصطفی کرمی نبود. او را به جا می آوری؟ همان تصویر بردار دست و پا قطع شده را می گویم. " چشم هایم را که می بندم ، دست دارم. فکر می کنم انگشتانم تکان می خورند. این انگشت سوم است ، حس می کنم. چشم که باز می کنم ... " قصه بود و نبود است ، زندگی روی تخت بیمارستان. بدون دست و پا.
روزهای خوبی هم بود ، " البته حیف ، مرا حالا می بینید " آن روزها که ما ندیدیم. دوستان روایت می کنند. مصطفی کرمی که حالا مشهور است ، آن روزها – همین چند هفته پیش – دانشجوی سوره بود. در همین روزها که مصطفی را خوب می شناسیم ، دختری کنار تختش دم به دم اشک بر می دارد از چشم های او. آن روزها مصطفی قول ازدواج داده بود. رفته بود گرگان که با دست پر برگردد : " فراموش نکنی به پدر و مادرت بگویی بیایند تهران. از گرگان که برگردم با آنها صحبت می کنم. بگو حتما بیایند تهران. " آنها آمدند ، از مشهد آمدند. مصطفی هم آمد. نه ، مصطفی را آوردند. با دست و پایی که نداشت. باور کن همین چند هفته پیش بود ، روی تختی در بیمارستان مهر نشان به آن نشان که پدر و مادر عروس هم بودند!
" از اینجا که بیرون برود معتاد می شود " حالا دیگر نیازی به شناسایی داروها و درک عادت نیست. بدن عادت می کند به هر مسکنی. بعد درد می ماند و عادت. حالا مصطفی به مورفین عادت کرده است. همین است که مورفین هست و درد هم هست. این میان تنها هذیان مورفین و عشق به زندگی که حالا چیزی است شبیه زندگی : " یک وقت فکر نکنی من دیگه از کار افتادم. فکر نکنی دیگه به دردت نمی خورم. من با همین وضعیت ، بدون دست و پا هم بهترین زندگی رو واست می سازم. " چه کنیم با هذیان مورفین؟ " همه می آیند اینجا و می گویند چه جوان خوبی ، چه جوان خوبی ، آره خب جوان خوبی هم بودم. البته ظاهرم خوب نبود. خدایی به لباس اهمیت نمی دادم. اما قیافه ام بد نبود. همین قدر خوب بود که دوستم داشته باشند." هذیان می گوید مصطفی از درد و درد و درد!
می گویند درد را از هر طرف که بنویسی درد است. راست گفته اند که مصطفی هم خوب می داند : " دکترها می آیند بالای سرم و می گویند به درد فکر نکن. می گویند اگر فکر نکنی درد فراموش می شود. کلافه شدم. مگر می شود به درد فکر نکرد. درد همیشه هست. درد ، درد فرهنگی ، درد اجتماعی ، درد بیچارگی ..." کاش درد مصطفی تنها از جای دست و پای قطع شده و عفونت بود!
100 میلیون برای بعضی ها چیزی نیست و برای خیلی ها ، خیلی. مصطفی هم یکی از آن خیلی ها. حالا آرزوهای کوچک هم رویایی بزرگ به نظر می رسند. 100 میلیون یعنی رقمی که مصطفی با آن از تخت کنده می شود. زندگی اما در همین 100 میلیون که گاهی و جایی چیزی نیست ، خلاصه نمی شود. تصویر بردار مشهور قصه ما هنوز باید زندگی کند. اینجا آدم های سالم همه جا می زنند ، مصطفی که بماند. اینجا به بعد قصه را چه کسی برای او می خواند؟!
" خبرهای خوب را نشنیدی مصطفی ؟" نه ، نشنیده است. می گویند همه دست به کار شده اند. اداره برق ، وزارت بهداشت ، حوزه هنری گفته است استخدام می شوی. دفتر ریاست جمهوری قول داده است و ... تازه آدم های بیرون هم هستند. کسانی که تو را نمی شناسند هم هستند. روزهای تلخ بیمارستان ، شب های بی خوابی درد ، حسرت نداشتن دست و پا تمام می شود. این همه خبر خوب ، نشنیده ای ؟!
مصطفی چیزی نشنیده بود. حالا او همه چیز را شنیده است. گاهی می خندد و می گوید : " وقتی که رفتم بیرون دوباره فیلم می سازم. وقتی توی حوزه هنری استخدام شدم ، کاری می کنم که همه هنرمندان بیمه شوند ... " مصطفی همه چیز را شنیده است ، خدا کند این دیگر قصه نباشد؟!
یک ماه پیش بود حالا چند روز کمتر یا بیشتر. چه فرقی می کند؟ خودش می گوید 20 و نمی دانم چند روز پیش. تصور کن جایی در حوالی گرگان.
مصطفی و دوستانش رفته بودند فیلم بسازند. سوژه ؟ کابل دزدی. ماموران اداره برق آمدند و از دکل بالا رفتند. همه چیز امن شد برای کار کردن گروه. رفتند بالا برای فیلم برداری. چیزی نمانده بود کار تمام شود. آن آخرهای کار ... مصطفی رفت روی هوا. به قول خودش هفت ثانیه. دیگر چیزی به خاطر نمی آورد جز لحظه ای که برعکس از دکل آویزان مانده بود. کسی نمی توانست به او نزدیک شود. مصطفی که رفت روی هوا ، تازه همه فهمیدند که دکل امن نیست. فیلم بردار قصه ما سقوط کرد روی بوته های تمشک. بعد ؟ " مصطفی کرمی " را که می شناسید ، شهرت او شهر را گرفته است!
برج سینا : مصطفی فیلم بردار بود و دائم در سفر. اگر قرار بود تو به جایش باشی ، چه حالی داشتی؟ خودت را جای او می گذاری و می بینی که هیچ چیز نمی تواند جای دست و پا را پر کند. شاید تنها چیزی که می تواند او را کمی شاد کند ، این است که بفهمیمش و کمکش کنیم. به خودت قول می دهی هر کاری که می توانی بکنی. این اولین قدم. شما هم helpmostafa.com را ببینید و لینکش کنید.
این هم شماره حساب مصطفی : بانک تجارت 210384448 شعبه مهر ، کد 318 ، به نام مصطفی کرمی.

بسه ساکت نشستن
در خونه ها رو بستن
از همه دل بریدن
دل به کسی نبستن
یالا پاشین بجنگین
با این روزای ننگین
چه فایده داره اینجا
حتی نشه بخندین
کوهنوشت خبر داد :
پیرو ارتباط تلفنی با سعید جواهر پور سرپرست تیم ملی کوهنوردی کشورمان مستقر درکمپ اصلی قله برودپیک وی اظهار داشت : دیروز در شرایطی که تمام کوهنوردان حاضر در منطقه با توجه به گزارش های هواشناسی مبنی بر احتمال شرایط جوی مساعد مترصد عزیمت از کمپ سه به قله 8047 متری برودپیک بودند ، متاسفانه با دگرگونی هوا مواجه شدیم و با اینکه هر دو گروه نفرات تیم ملی ایران متشکل از 14 کوهنورد به ارتفاع 7100 متر رسیده و از شرایط روحی و جسمی خوبی نیز برخوردار بودند با اینحال وضعیت نامطلوب هوا نه به ما و نه به سایر کوهنوردان حاضر در منطقه امکان پیشروی به سمت قله را نداد و لذا مجبور به بازگشت به کمپ اصلی شدیم .
وی گفت : باز هم در کمپ اصلی در انتظار شرایط جوی مناسب خواهیم ماند و اگر خدا یاری کند تلاش مجددی را آغاز خواهیم کرد.
و کوه قاف در صفحه پیامهای همان پست خبر را اصلاح کرد. خبری که جای بسی تامل دارد!!! این خبر را با هم می خوانیم :
سلام جناب رضايي
بر خلاف نظر سرپرست محترم تيم همزمان با اعضاي تيم ايران 4 كوه نورد آلماني اقدام به صعود نمودند كه دو تن از ايشان موفق به فتح قله شدند. ايشان در ساعت 5 بعد از ظهر ديروز توانستند قله برودپيك را صعود نمايند. موفق و پيروز باشيد.
لینک خبر در کوه قاف
لینک خبر در mounteverest
برج سینا : فدراسیون کوهنوردی همانند سالهای گذشته بر انتشار اخبار نادرست ؛ عجیب پافشاری می کند! به نظر شما علتش چیست؟ ما که در طول این سالها دلیل قانع کننده ای بر این پافشاری نیافتیم.اگر شما پیدا کردید لطف کرده و ما را مطلع سازید تا شاید به راه راست هدایت شویم. انشاالله!
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن!
اين وبلاگ به صورت موقت و تا زمان طراحي وب سايت اصلي ، پايگاه خبري و اطلاع رساني هيات كوهنوردي استان آذربايجان غربي خواهد بود. تلاش خواهيم كرد تا در حد توان خود اخبار كوهنوردي استان آذربايجان غربي را پوشش دهيم و در كنار آن به معرفي هيات هاي كوهنوردي شهرستانهاي استان ، مسئولان ، كوهنوردان و سنگنوردان برتر استان بپردازيم.
طبيعت زيبا و دست نخورده آذربايجان را با كمك لنز دوربينهايمان به تصوير خواهيم كشيد و با معرفي مناطق كوهستاني ،سنگنوردي ،يخ نوردي و غارنوردي چشم به راه شما خواهيم ماند.
با ما همراه باشيد.
:) !!! Iranian-paradise

با سپاس فراوان از دوست عزيزي كه اين ايميل رو برام ارسال كرد.
سال ۸۱ در Persianblog اتاقی کوچک داشتم که بنا به عشق دیرینه ام به دریا و آسمان ،دو بزرگی که همواره برای من تجلی خالقی بی همتا بودند نامش را "از دریا تا آسمان" نهادم و در آن می نوشتم و این اواخر هم تمریناتم در عرصه عکاسی را در آن می گذاشتم. از خوب یا بد روزگار، آن صفحه دیگر وجود ندارد ، شاید برگردد اما من دیگر رفته ام و قسمتی از من و بهترین سالهای جوانیم و وبگردیم در آن مانده است. با این کوچ نامی دیگر برگزیدم. نه از آن جهت که دیگر دریا و آسمان را دوست ندارم نه من هنوز هم که به دریا و آسمان می نگرم در آنها غرق می شوم و چشمانم هم همیشه خیس می شود. اما الان می دانم که برای گفتن آنچه مابین این دو است به ادراکی و شعوری ماورای آنچه من دارم نیاز می باشد. پس نام این وبلاگ را صندوقچه گذاردم . صندوقی کوچک اول بیاد برادرم که در کودکی مرا به این نام می خواند و الان در کشوری دور شاید دخترش را به این نام بخواند و دوم به این امید که وقتی در این صندوقچه باز می شود چیزی با ارزش در حد خودم در آن یافت شود.
با نام و با امید او آغاز می کنم.
برج سينا : از دريا تا آسمان را دوست دارم. بابت عكسهايش ، نوشته هايش و حس غريب دلتنگي كه با آنها تجربه كرده ام و خيلي چيزهاي ديگر. و همين دوست داشتن بهانه خوبيست تا از دريا تا آسمان براي هميشه در پيوندهاي برج سينا بماند تا فراموشش نكنم. از سوي ديگر صندوقچه را دوست خواهم داشت چرا كه مطمئنم عكسها و نوشته هاي فراواني را درون خود دارد تا باز هم بتواند با عكسي يا مطلبي خاطره اي را برايم زنده كند و يا حس غريب و گاه خوب دلتنگي را برايم به ارمغان آورد.
پ.ن : اسم صندوقچه باعث شد تا ياد شعر ترانه آبي اسفند از قيصر امين پور بيافتم! اونجا كه ميگه :
قفل قديم عكسهاي كودكي را باز كردن
ناگهان با كشف يك لحظه
از پس گرد و غبار سالهاي دور
باز هم از كودكي آغاز كردن!
برايش آرزوي موفقيت ميكنم.
برج سینا : مسیح نوشت. اینبار تلخ تر از گذشته!
من آدم شدم. باور كنيد. اما نميدانم چرا بيخود و بيجهت اينقدر دلم ميگيرد. نميدانم چرا بغض لعنتي رهايم نميكند. خسته شدم از بس، هرشب، هرشب، توي رختخواب، جوري كه خواب همسايه نپريشد گريه كردم. دلم ميخواهد باز هم مثل هميشه راه بيفتم توي پيادهروي خيابان وليعصر كه قاليباف از سنگ برايمان بافته، تا چهار راه وليعصر يواشكي بغض كنم و بيصدا اشك بريزم. دلم ميخواهد همينجور بيخود و بيجهت از چهار راه وليعصر را بيفتم تا ميدان انقلاب و بلند بلند گريه كنم. جوري كه همه فكر كنند مادرم مرده است. بعد از آنجا بروم تا آزادي گريه كنم. اما يادم باشد قبلش به بخشنامهها نگاه كنم. شايد گريه كردن يك زن آنهم با صداي بلند، آنهم توي خيابان انقلاب، باعث تشويش اذهان ظريف و حساس عمومي و مخل امنيت نرم و مخملين ملي باشد.
و حالا خانمها، آقايان، اگر مرا توي بهشت ديديد، تعجب نكنيد! آخر من سر به راه شدم. آدم شدم. مگر نشان آدم شدن همين ها نيست ؟ ... مسیح علی نژاد

مرگ من سفری نیست ،
هجرتي ست
از سرزميني كه دوست نمي داشتم
به خاطر نا مردمانش!
يادش گرامي.