
امید است که طرح و هماهنگی برگزاری مسابقه ای به منظور بزرگداشت نام و یاد همکار سفرکرده مان٬ مهران قاسمی که همه هم و توانش٬ تشویق روزنامهنگاران نوپا بوده است٬ بتواند مورد قبول دوستداران او و همکاران مطبوعاتیام که این روزها بی دریغ مهربانی کرده اند٬ قرار گیرد و شاید هم سنتی شود که پس از این برای زنده نگاه داشتن اهداف اهالی قلم که قلم های شان به مرگی چنین زودهنگام و تلخ بر زمین میماند٬ قلم های دیگری را مشوق نوشتن باشیم.
- ایران و حقوق بشر
- سیاست خارجی ایران در دولت نهم
- معضلات اجتماعی جامعه امروز ایران
- ایران و آمریکا: تقابل یا تعامل؟
- بخش آزاد:
شرایط شرکت در مسابقه:
masih_pooyan@yahoo.com
برای اجرای هر چه بهتر این مسابقه یک سایت اینترنتی در چند روز آینده راه اندازی خواهد شد که تا آن زمان برای اطلاعات بیشتر در مورد مسابقه میتوانید به وبلاگ مسابقه مهران قاسمی مراجعه کنید.
باشد که این مسابقه و تلاش اعضای هیات تحریریه که مسولیت اصلی کار به عهده آنان است٬ روزنه نور کوچکی شود برای گرما بخشیدن به فضای دلگیر و سرد مطبوعاتی ایران. چرا که این روزها حرفه روزنامهنگاری در ایران درست به از دست دادن عزیزی میماند که فصل سرد و تلخی را نفس میکشد.
روز پنجشنبه خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ( ایرنا ) خبری با این عنوان منتشر کرد : یکصد کوهنورد به جستجوی کوهنورد مفقود شده ارومیه ای می شتابند. خبری کاملا کذب و غیرموثق! نمی دانم خبرنگار محترم این خبرگزاری با استناد به سخنان کدام فرد از کدام نهادی این خبر را منتشر ساخته است. اگر این خبرنگار در جلسه ای که در روز چهارشنبه در سالن کنفرانس تربیت بدنی شهرستان ارومیه برگزار شد حضور می یافت شاید هرگز چنین خبری را منتشر نمی کرد. آن روز حدود ۳۲ نفر از کوهنوردان ارومیه در آن نشست حضور یافتند و برای روز جمعه برنامه ریزی کردند تا به جستجو به منطقه مورد نظر اعزام شوند. و در کل ۳۰ نفر از کوهنوردان ارومیه ای روز جمعه در منطقه حضور یافتند. سوالی که من از این خبرنگار محترم دارم این است که آیا این ۳۰ نفر نیز جزء همان ۱۰۰ نفر بوده اند؟ و دیگر اینکه آن هفتاد نفر باقیمانده کجا غیبشان زد؟
واقعا متاسف شدم وقتی با این خبر مواجه شدم. آنهم از سوی خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران. اگر بقیه اخبار هم مانند این خبر باشد که ما از آن بی خبریم درصد کمی از اعتمادی که داریم نیز از بین می رود!
دیدگاه جامع فرشید فاریابی در خصوص حادثه ی هفته پیش که در رشته کوه خلیل ارومیه اتفاق افتاد و منجر به مفقود شدن کریم کیامهر یکی از کوهنوردان ارومیه شد.
برج سینا : اینجور وقتها فقط ای کاش می ماند و یادش بخیر و بگذاریم و بگذریم. بقیه اش هم شبیه شوخی است. وقتش نیست. وقتی همه به دنبال خربزه های بی لرز هستند این حرفها سرمازدگی می آورد تمام!
به بهانه بیست و چهارمین بهار زندگی مروارید
تا حالا شده بی تاب باشی برای نوشتن و از اون طرف کلافه باشی از نوشتن؟! تا حالا شده شوق نوشتن دستت رو بگیره و از عالم واقع به خیال و اوهام ببره و بعد با کوبش کلمات و جملات پریده توی مخت دوباره به خودت بیای؟ تا حالا شده دست به قلم بگیری ، با کلی فکر و این ور و اون ور کردن کلمات چند خط بنویسی و بعد دوباره و ده باره و صد باره از روی عصبانیت روش رو خط خطی کنی؟ تا حالا شده بدونی چی می خوای ولی ندونی چطور بگی؟ شده برای شروع کاری ، فقط شروع ؛ مخت قفل کنه؟ به قول مدیر فنی آمزشگاه رانندگی استارت خیلی مهمه ، چون با استارت احتراق به وجود می آد و بعد هم حرکت ...
شده تا حالا توی همین استارت زدن بمونی ؟ شده برای نوشتن یه مطلب بری از وسط بنویسی بعد آخر بیای ، اولش رو بنویسی؟ بعد تازه آخرش هم ببینی چه وصله ناچسبی شده این " مقدمه و موخره! " دقیقا حکایت همین نوشته منه!
می دونی ، این که خودت رو باور کنی خیلی قشنگه. این که قبول کنی آدمی با تمام خصوصیت های تو وجود داره و این که بتونه زندگی کنه و فریاد " من هستم " رو بلند کنه ، عالیه!
این که با باورهات زندگی کنی و براشون بجنگی بهترینه. این که آدم خودت باشی ، ایده آل! همیشه سعی کن جوری عوض بشی که ته تهش خودت باشی. ذات آدمها پاکه. پس سعی کن همون باشی. برای هر چیزی فکر کن ولی نه اونقدر که به جای خودت ، فکرت حرف بزنه. نذار قوه تخیلت جلوی واقعیت رو بگیره و نذار این واقعیت ها رویاهای قشنگت رو به نابودی بکشونه.
همیشه سعی کن همونی باشی که دوست داری ، نه اونی که دیگران از تو انتظار دارن. قبول کن که برای وجود داشتن نیاز نداری دیگری باشی. با خودت هم می تونی همونی باشی که دیگران هستن! همیشه بگو می تونم . یعنی به خودت این باور رو بده که اگه بخوای می تونی. نترس از اینکه بهت بگن خودپسندی. اینها خود باوریه. باور داشتن به توانایی هایی که چه بخوای و چه نخوای داری. اگه باختی فکر نکن تو نمی تونی. بدون یا تو یه جورایی راه رو اشتباه رفتی یا طرف مقابلت خیلی بیشتر از تو خودش رو شناخته!
از اینکه دیگران بگن آفرین ، تو بهترینی ، هیجان زده نشو. چون شاید اونها هم به خودباوری نرسیده باشن. همیشه بهترین باش نه تو نگاه دیگران ، بلکه برای خودت ، برای اون وجودت ، برای آدمی که زندگی می کنه. برای قلبت ، احساست. باور کن که باور کردن و باور داشتن نیاز به نیروی خارق العاده نداره. اگه بخوای خودت باشی می تونی. به دیگران گوش کن اما نه اون طوری که دیگر نتونی دیگران رو مجبور کنی به خودت گوش کنن. بعضی موقع ها هم بد نیست آخر صف جا بگیری. به شرط اینکه برای خودت بهترین و اولین باشی. شاگرد اول کلاس بودن مهم نیست بذار خودت برای خودت بیست باشی. همیشه اول باشی نه اون جوری که به جای خودت فقط به نام اول بشناسنت!
نمی دونم چرا نشستم و اینها رو برای تو نوشتم. شاید خواستم درد و دل کرده باشم یا شایدم خواستم بگم که : یادت باشه ما در دنیای لبخندهای موقت ، محبت های موقت ، راستی های موقت زندگی می کنیم. حتی موقتا با هم خداحافظی می کنیم ، بی واگویه ای که شکل به امید دیدار داشته باشد یا با کسی یار باشد. یا حتی روزی به سلامی برسد. دوباره به سلام!
... بیست و چهارمین بهار زندگیت مبارک
پ.ن : امروز دوشنبه بیست و چهارم دی ماه مصادف است با بیست و چهار سالگی مروارید! فکرشو بکن![]()
شرکت پتروشیمی هر چند دقیقه یکبار از کانال های مختلف تبلیغ پارس جنوبی ، عزم و اراده ملی را می کند و اینجا گاز ما قطع شده است ! ما ، من و خودم مانده ایم که به چه چیزمان افتخار کنیم؟ به کاهش 1800 صفحه ای بودجه و دستیابی به صرفه جویی در مصرف کاغذ یا به هم ریختن اوضاع کشور با بارش برف؟ خشک شدن دریاچه ی زیبای ارومیه بر اثر سد سازی های غیر اصولی و ذخیره سازی 5 میلون متر مکعب آبی که بی مصرف مانده است یا قطع شدن گازی که یکی از سرمایه های ملی این سرزمین است و استفاده از آن در مرحله نخست حق مردم این دیار است نه سایر کشور ها! یا به صف ایستادن مردم برای دریافت چهل لیتر نفت ؟!صفهایی که برای پدران و مادران ما روزهای انقلاب را یادآور می شود! ( متاسفانه دوربین همراهم نبود تا از این صفها عکسی ثبت کنم ؛ سعی می کنم در روزهای آتی عکسی بگیرم و منتشر کنم! )
اینترنت هم که خدا را شکر هر چند دقیقه یکبار قطع می شود. چند دقیقه پیش نیز سازمان آب طی اطلاعیه ای هشدار ترکیدگی لوله ها بر اثر سرمای شدید و قطعی آب را داد! فقط برق مانده است که اگر قطع کنند همانند آدمهای غارنشین گذران زندگی خواهیم کرد. گویی چرخهای تمدن یخ زده و پشت درهای این ملک گیر کرده است! یکی بیاید این تمدن گیر کرده را هل بدهد لطفا.
پ.ن : دارم به این فکر می کنم که همه ما سرپناهی داریم تا این روزها رو سپری کنیم و امکانش رو ، کم یا زیاد داریم که بسازیم با این زندگی. اونهایی که در تامین ابتدایی ترین نیازهای زندگیشون با مشکل مواجه هستند ، و واقعا ندارند چه می کنند الان؟ هیچ بهش فکر کردین؟
پ.ن ۲ : حال ما خوب است ، ولی تو باور نکن!
دیری با من سخن به درشتی گفتید خود آیا تابتان هست که پاسخی در خور بشنوید؟!*
بعد از چهلم مقبل تصمیم گرفتم در خصوص تمامی حرفها و حدیثهایی که پیرامون مطلبی که قبل از صعود برودپیک با عنوان " صدای سقوط " نوشته بودم به وجود آمد و پس از آنکه همه را شنیدم و هیچ پاسخ نگفتم توضیحی هر چند کوتاه منتشر نمایم. امید که مقبول افتد!
همین امروز به وبلاگ : رهروان مقبل و اوراز برخوردم. و نوشته ای که جناب حلاج دوست نقده ای در خصوص مطلبی که نجاریان در وبلاگش منتشر کرده بود را خواندم. قبل از اینکه به این موضوع بپردازم لازم می دانم نکته ای را خدمت این دوست گرامی و دیگر دوستان یادآوری نمایم و آن اینکه اول بار من آن مطلب " اسطوره بی لیاقتی و بی غیرتی " را در زیر عکسی که در صعود زمستانی بزقوش از مقبل گرفته بودم در همین وبلاگ نوشتم نه حسن نجاریان. و اکنون که فکر می کنم می بینم که انتشار آن عکس و لینک مستقیم به آن مطلب هم از سوی نجاریان چندان به دور از انتظار نبوده و هدفی را به دنبال داشته است. هدفی که دیری نپایید در بوکان و در روز تدفین مقبل بر بسیاری آشکار شد!
اما بعد از توضیح بپردازیم به حرفهای دوستانی که متاسفانه بعد از مرگ مقبل در خصوص مطالب منتشر شده واکنش نشان دادند.
سوالی که در این میان به وجود می آید این است که چرا از این دوستان در زمانی که مقبل در قید حیات بود هیچ نشان و اثری نبود؟ چرا بسیاری از ما بعد از گاشربروم یک از او روی برگرداندیم؟ مرگ محمد برای همه ما سخت بود اما قبول کنیم برای مقبلی که خیلی ها از جمله همین حسین قربانی خودمان که آن ایام " مرداد و شهریور 82 " به کردار جوانی و خامی و ناپختگی پیر کوههای آذربایجان نامیدمش ، همو که اسطوره اش کرده اند!! او را مقصر مرگ محمد دانستند ، "این را به راحتی در نوشتار آخر قربانی نیز می توان دانست. " نوشتاری با عنوان مقدمه درد به قلم حسین قربانی که از سوی حسن نجاریان حذف شده است!" مطلبی که نه به خاطر حفظ حرمت محمد که به خاطر رفیق دیرینه اش صادق آقاجانی نوشت!" سخت تر بود! روزهایی که اردوهای اورست 84 برگزار می شد را یاد دارید؟ کدامتان علت شرکت نکردن مقبل در اردوها را از او پرسیدید؟ مقبلی که همه ما خوب می دانیم حقش بود جزء نفرات تیم باشد. چرا هیچکدام شما آن روزی که " صدای سقوط " را نوشتم ، عکس العملی نشان نداد؟ چرا کسی سخنی از تلفن های قربانی به فدراسیون ، آن زمان که ترکیب نفرات تیم برودپیک بسته شده بود به میان نمی آورد؟ تماس هایی که تنها یک هدف به دنبال داشت. آنهم بدگویی و تخریب سپهری. غیر از این است؟! نکند از این هم خبری ندارید؟ اصلا چرا کسی جلسه ای تشکیل نمی دهد تا از اسماعیل سپهری دعوت کند تا ناگفته ها را بگوید؟ اسماعیل سپهری که خوب می دانم و می دانید حرفها و درد و دلهای فراوانی برای گفتن دارد؟ حال چه شده است که بعد از مرگ مقبل ، بیاد این افتاده اید که به دادخواهی برخیزید؟ قبول کنیم همه ما در به وجود آمدن این اتفاق تلخ که منجر به درگذشت مقبل شد مقصریم. پس به دنبال این نباشیم که ببینیم چه کسی چه اندازه مقصر است. اکنون کار از کار گذشته است و مقبل دیگر در جمعمان نیست و جای خالی اش همچون جای خالی محمد برای همیشه احساس خواهد شد. بیایید یادمان باشد حسین قربانی و نجاریان اگر روزگاری اسطوره کوهنوردی بوده اند ، حال نقش اسطوره شکست خورده را دارند! بیایید باور کنیم که بزرگ شده ایم. قبول کردن و باورش سخت نیست. ما همه مان بزرگ شده ایم. پس بیایید در کنار بزرگ شدنمان شهامتمان و نیز دلمان را بزرگ کنیم. فراموش نکنیم همه ما عضو جامعه کوهنوردی آ.غ هستیم. جامعه ای که شکوفایی اش و سرنوشتش از این پس در نبود مقبل و محمد به بودن ما و تلاش ما بستگی دارد. پس اختلافات را کنار بگذاریم و دست در دست هم راهی را که محمد و مقبل در هموار کردنش تلاش کردند را ادمه دهیم.
و اما متن کوتاهی که در این روزهای سخت نوشته بودم اما مجال انتشارش را به هر دلیلی نداشتم که همه اینها بهانه ای شد تا منتشرش کنم.
روزهای صبوری**
عزيز شدن آدمها بعد از مرگشان حقيقتي است به هر حال. هر چند هم اگر اين واقعيت تلخ باشد. تا زنده هستي كسي سراغت را نمي گيرد ، كسي يادت نمي كند ، اما به گاه مرگ قهرمانت مي كنند ، بزرگت مي كنند و ...! چرا كه مرده پرستي يكي از آيين هاي مردم مهرورز اين سرزمين شده است!
ناگاه همه مهربان مي شوند و براي روشن ساختن حقيقت به تكاپو مي افتند تا شايد آنان اول نفراتي باشند كه خود را مطرح مي كنند. در همين روزهاست كه رفيقان ديروز به رقيبان امروز بدل مي شوند تا شايد از قافله قهرمانان !! عقب نمانند و به بهانه چرايي حقايق و واقعيات پله هاي افتخار را يكي پس از ديگري بالا روند غافل از اينكه فراموش كرده اند : ساده است آدمي خود را پشت يك مرده پنهان كند! باور كن دوست من ... !
اساتيدي كه تا همين ديروز هيچ نشان و اثري از آنها نبود ، هماناني كه روزهاي معركه در خواب بودند ، حال چه شده كه ديگر باره خوابشان آشفته شده است؟!
* شعری از احمد شاملو
** در روزهای صبوری به سنگ می اندیشم!

شازده كوچولو از كوه بلندي بالا رفت. تنها كوههايي كه او به عمر خود ديده بود همان سه آتشفشاني بودند كه تا زانوي او مي رسيدند و او از اتش فشان خاموشش به جاي چهارپايه استفاده مي كرد. با خود گفت : " لابد از كوه به اين بلندي تمام سياره و تمام آدمهاي آن را خواهم ديد ... " – ولي وقتي به بالاي كوه رسيد بجز سنگهاي سوزني نوك تيز چيزي نديد. بيهوا سلام كرد.
انعكاس صدا جواب داد : سلام ... سلام ... سلام
شازده كوچولو پرسيد : شما كه هستيد؟
انعكاس جواب داد : شما كه هستيد ... شما كه هستيد ... شما كه هستيد...
شازده كوچولو گفت : با من دوست شويد. من تنها هستم !
انعكاس جواب داد : تنها هستم ... تنها هستم ... تنها هستم ...
آن وقت شازده كوچولو با خود انديشيد كه : " چه سياره عجيبي! يكپارچه خشكي و تيزي و شوري است! آدمها نيز نيروي تخيل ندارند و هرچه مي شنوند همان را تكرار مي كنند ... من در خانه خود گلي داشتم. اول بار هميشه او حرف مي زد ...
پ.ن ۱ : ياد من باشد تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است!
پ.ن ۲ : چند وقت پيش دوست بسيار عزيزي كه دلم برايش تنگ شده است لطف كرده و پيامي فرستاد با اين مضمون كه : " خودكارم را از ابر پر مي كنم و برايت از باران مي نويسم! " و من همچنان منتظرم تا اين دوست برايم از باران بنويسد. چرا كه خوب مي داند هواي اينروزهاي دلم چه اندازه ابريست!
پ.ن ۳: زمستان ما ... به روايت نوپتسه
پ.ن ۴: نه فقط جنسی از لالايی
پ.ن ۵ : خانم عرشي به واقع سخت از رفتن يك دوست نوشتن. تسليت من رو بپذيريد.
جناب محمود شعاعي
با سلام
مي دانم اين نوشته ها را مي خوانيد كه اقتضاي مديريت هوشيار است كه از نظرات موافقان و منتقدان خود مطلع باشد كه اگر غير از باشد بايد به پيشبرد برنامه هاي شما بعنوان يك مدير موفق از همين الان شك كرد!
براي شمايي كه داعيه اصلاحات و پيشبرد اهداف اين كشتي بي ناخداي همين چندي پيش جامعه كوهنوردي را داريد چه اندازه در ادعاي كرامت ارباب رجوع خود صادقيد؟ همان كه صندوقهاي رنگ و وارنگش را ميانه دولت سرپرستي خود به در وديوار فدراسيون آويران كرديد. كه به گمانم براي تبليغات و راي آوردن نبود! آيا مي دانيد كه حتما مي دانيد ابتدا لازم است براي اصلاحات ،اصلاح را از خود و مجموعه زير دست خود آغاز كنيد.بنا نداشتم اين نوشته را به نام شما مزين كنم و قرارم بر اين بود تا به نام مسئول و مدير روابط عموميت! بنگارم اما ديدم كه جز آب در هاون كوبيدن نيست و بايد گوش آنرا بدست بزرگترش داد بلكه پيچانده شود.
چراروابط عموميت ؟به گمانم اين روابط عمومي بيشتر در جهت اهداف خواص گام مي زند و كار ندارد با اربابان به دروغ! رجوع در اين نظام.پس نام روابط خصوصي زيبنده تر است!
كوهنوشت را مي گويم تريبون غير رسمي اما رسمي شده ي فدراسيون بجاي سايت فدراسيون چرا كه مسئولش مدير روابط عموميتان است و دسترسي به اطلاعا تش به روز و همين امر است كه مخاطب براي كسب اطلاع بدانجا رجوع مي كند و خواسته و ناخواسته شده است تريبون رسمي فدراسيون هر چند وبلاگش شخصي باشد و باز خورش مال خودش!!!!
شما كه مجلس تكريم!پيش كسوتان صاحب نام را بر گزار مي كنيد در قاموس شما كوهنوردان پيش كسوت بي نام كجا جا دارند.تاسف آور است اين همه نان تبليغات خوردن به نام ديگران! و بعد مسئول روابط عمومي شما اينگونه آنها را مورد هجمه قرار مي دهد متهم به جهل مركب مي كند و آموزش بد ييها ت مي دهد و در پاسخشان خاموشي مي گزيند و حتما مي دانيد اين خاموشي به استعارت جواب ابلهان خاموشي است.متاسفم براي فدراسيوني كه در تاديب كاركنان خود مانده است و داعيه اخلاق مداري كوهنوردي دارد.
منادي اخلاق روابط عمومي شما در اعتراض خواننده اي چنان بر آشفته مي شود كه آدم را ياد شعبان بي مخها مي اندازد و عده اي نوچه كه ظاهرا يك يا دونفر باشند و چه بسا نام آشنايان!!!كه به نامي مستتر درون خود را چنان بيرون مي ريزند و به تركتازي مي پردازند و حرمت همان پيشكسوت بي نام را وحشيانه مي درند.ساده نباشيم از ميان اين همه هجمه و كامنتهاي بي نشان دم خروس پيداست.
ادامه در طنز کوه
وقتی فرشید خبری از مجید داد و پرسید : مجید رو یادت هست؟ بی اختیار برگشتم به سالهای دور. به سالهای کودکی و خاطره خوب و شیرینی که تا به امروز فراموشش نکرده ام. سریع پاسخ دادم : بله بیاد دارمش. و لبخندی روی لبهایمان نقش بست.
مگر می شود فراموش کرد مجید را و آن روزهای بیادماندنی را؟! روزهایی که سوار بر تویوتای خاکی رنگ مجید ، در کوچه پس کوچه های خیابان مدرس گشت کوتاهی می زدیم. روزهایی که بی صبرانه از پشت شیشه های پنجره آمدنش را به انتظار می نشستم. همان روزهای بادباک و پروانه...! سالهای زیادی از آن ایام گذشته است اما تصویر کمرنگی در خاطره ام نقش بسته است از آن روزگار. تصویری که دیگر بار جان گرفت و پررنگ شد! آنروزها به گمانم عمو مجید صدایش می زدم. دقیق یادم نیست. پس :
عمو مجید عزیز ، سلام.
نمی دانم از کجا شروع کنم به گفتن و نوشتن برای تو که بعد از سالها دیگر بار پیدایت کرده ام. باور کن که سخت است نوشتن از کسی که گوشه ای از خاطرات کودکی تو را با خود به همراه دارد. در طول تمامی این سالها بار ها مرور کرده ام آن روزها را ، اما نمی دانم چرا هیچگاه سراغت را از کسی نگرفتم. حتی از فرشید ؛ که نزدیکترین کس من است. تا اینکه فرشید خود خبری از تو داد و زنده کرد خاطره ها را. می دانی الان که دارم برای تو می نویسم هنوز هم باور نکرده ام که خود خودت باشی. همان عمو مجیدی که صدای ماشینش را خوب می شناختم و به محض شنیدنش سریع پله ها را پایین می رفتم برای استقبالش. همان عمو مجیدی که چقدر دوستش داشتم و دارم. تا اینکه باز از فرشید پرسیدم که : این مجید آقای درودگر همان عمو مجید روزهای کودکی من است؟ و او که پاسخ داد : بله ، آرام گرفتم. نمی دانم از آن روزها عکسی داریم یا نه؟ معمولا اینجور مواقع دوست دارم بنشینم و به عکسهای گذشته نگاهی بیاندازم اما حیف که نمی دانم عکسی هست از آن ایام با هم بودن یا نه؟!
سراغت را از دوستی بسیار عزیز گرفتم و وقتی شماره ات را برایم فرستاد ، چند باری سعی کردم تا تماس بگیرم و صدایت را بشنوم. اما نتوانستم. باورت می شود دستانم توان گرفتن شماره را نداشت؟ همه اش به خاطر بغضی بود که گلویم را می فشرد. می دانستم اگر صدایت را بشنوم در همان کلمات نخست بغضی که سراسر وجودم را گرفته است خواهد شکست ، حتی سماجت هم مانع از شکستنش نخواهد شد. پس گفتم : بهتر است بنویسم. و نوشتم! باور می کنی الان که دارم این چند سطر را برای تو خط خطی می کنم چشمانم را اشک پر کرده است؟
راستی عمو مجید من را به یاد داری؟ احسانم. همان پسر کوچکی که روزهای بسیار دور ، در کوچه پس کوچه های ارومیه سوار بر تویوتای خاکی رنگ گشت کوتاهی می زدیم. یادت هست آن روزها را؟
حرف برای گفتن و نوشتن بسیار است اما کلمات یاری ام نمی کنند تا احساس واقعی ام را بنویسم. امیدوارم در یکی از همین روزها ببینمت.
اگر غم و اندوه پيشآيد، نه با يك غم كه با شماري از آنها روبرو خواهم شد.
روزگاري در اوج بودم، بي آنكه فكر فرودي باشم. با خيالي خوش به راه خويش ادامه ميدادم، بدان اميد كه ديگر در اوجم، ديگر فرودي نيست! غافل از آنكه فرودي سخت در انتظارم نشته و بي هيچ اجازهاي ميخواهد وارد شود.
تنها فرودم را مرگ ميدانستند، كه آن هم در خيال خويش اوج گرفتن بود، اوجي كه از هر اوجي بالاتر بود.
اما باز هم مثل تمام زندگيامان بايد افسوس بخورم كه قدر اوجم را ندانستم و اين چنين بر زمين خوردم؛ چنان كه ديگر تاب و توان بلند شدن ندارم. تمام روياهايم، تمام علائقم همه چيزم را از من گرفت؛ به تقاص كدامين گناه نميدانم. بايد از همه چيز چشم بپوشم همه چيز را به خاك خاطرهها بسپارم. در آن زمان كه نفس بود توان رفتن نبود، كنون كه توان رفتنم هست، نفسم نيست آه.
در اين زمان تنهايي بدان اميد بنشين كه شايد راه بازگشتي برات باشد، دلت را به اين خوش كن كه شايد مصلحتت چنين است، ميتواني بازگردي تحمل كن. دريغ، دريغ، دريغ. عمر رفته را كه باز ميگرداند!؟ فرصتهاي رفته را كه باز ميگرداند!؟ نميدانم! شايد باز ميگردد! شايد تولدي دوبارهباشد! اما روح مرده را كه باز ميگرداند!؟
چگونه ميت.انم اين محكوميت را تحمل كنم خدا ميداند!
حافظ هم اينچنين برايم گفت:
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف
گربكشم زهيطرب وربكشد زهيشرف
طرف كرم زكس نبست اين دل پير من
گرچهسخن هميبرد قصهمن بههرطرف
از خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد
ده كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف



