لطفا این متن را بدور از احساسات بخوانید و کاملا منطقی. ممنونم.
دیری با من سخن به درشتی گفتید خود آیا تابتان هست که پاسخی در خور بشنوید؟!*
بعد از چهلم مقبل تصمیم گرفتم در خصوص تمامی حرفها و حدیثهایی که پیرامون مطلبی که قبل از صعود برودپیک با عنوان " صدای سقوط " نوشته بودم به وجود آمد و پس از آنکه همه را شنیدم و هیچ پاسخ نگفتم توضیحی هر چند کوتاه منتشر نمایم. امید که مقبول افتد!
همین امروز به وبلاگ : رهروان مقبل و اوراز برخوردم. و نوشته ای که جناب حلاج دوست نقده ای در خصوص مطلبی که نجاریان در وبلاگش منتشر کرده بود را خواندم. قبل از اینکه به این موضوع بپردازم لازم می دانم نکته ای را خدمت این دوست گرامی و دیگر دوستان یادآوری نمایم و آن اینکه اول بار من آن مطلب " اسطوره بی لیاقتی و بی غیرتی " را در زیر عکسی که در صعود زمستانی بزقوش از مقبل گرفته بودم در همین وبلاگ نوشتم نه حسن نجاریان. و اکنون که فکر می کنم می بینم که انتشار آن عکس و لینک مستقیم به آن مطلب هم از سوی نجاریان چندان به دور از انتظار نبوده و هدفی را به دنبال داشته است. هدفی که دیری نپایید در بوکان و در روز تدفین مقبل بر بسیاری آشکار شد!
اما بعد از توضیح بپردازیم به حرفهای دوستانی که متاسفانه بعد از مرگ مقبل در خصوص مطالب منتشر شده واکنش نشان دادند.
سوالی که در این میان به وجود می آید این است که چرا از این دوستان در زمانی که مقبل در قید حیات بود هیچ نشان و اثری نبود؟ چرا بسیاری از ما بعد از گاشربروم یک از او روی برگرداندیم؟ مرگ محمد برای همه ما سخت بود اما قبول کنیم برای مقبلی که خیلی ها از جمله همین حسین قربانی خودمان که آن ایام " مرداد و شهریور 82 " به کردار جوانی و خامی و ناپختگی پیر کوههای آذربایجان نامیدمش ، همو که اسطوره اش کرده اند!! او را مقصر مرگ محمد دانستند ، "این را به راحتی در نوشتار آخر قربانی نیز می توان دانست. " نوشتاری با عنوان مقدمه درد به قلم حسین قربانی که از سوی حسن نجاریان حذف شده است!" مطلبی که نه به خاطر حفظ حرمت محمد که به خاطر رفیق دیرینه اش صادق آقاجانی نوشت!" سخت تر بود! روزهایی که اردوهای اورست 84 برگزار می شد را یاد دارید؟ کدامتان علت شرکت نکردن مقبل در اردوها را از او پرسیدید؟ مقبلی که همه ما خوب می دانیم حقش بود جزء نفرات تیم باشد. چرا هیچکدام شما آن روزی که " صدای سقوط " را نوشتم ، عکس العملی نشان نداد؟ چرا کسی سخنی از تلفن های قربانی به فدراسیون ، آن زمان که ترکیب نفرات تیم برودپیک بسته شده بود به میان نمی آورد؟ تماس هایی که تنها یک هدف به دنبال داشت. آنهم بدگویی و تخریب سپهری. غیر از این است؟! نکند از این هم خبری ندارید؟ اصلا چرا کسی جلسه ای تشکیل نمی دهد تا از اسماعیل سپهری دعوت کند تا ناگفته ها را بگوید؟ اسماعیل سپهری که خوب می دانم و می دانید حرفها و درد و دلهای فراوانی برای گفتن دارد؟ حال چه شده است که بعد از مرگ مقبل ، بیاد این افتاده اید که به دادخواهی برخیزید؟ قبول کنیم همه ما در به وجود آمدن این اتفاق تلخ که منجر به درگذشت مقبل شد مقصریم. پس به دنبال این نباشیم که ببینیم چه کسی چه اندازه مقصر است. اکنون کار از کار گذشته است و مقبل دیگر در جمعمان نیست و جای خالی اش همچون جای خالی محمد برای همیشه احساس خواهد شد. بیایید یادمان باشد حسین قربانی و نجاریان اگر روزگاری اسطوره کوهنوردی بوده اند ، حال نقش اسطوره شکست خورده را دارند! بیایید باور کنیم که بزرگ شده ایم. قبول کردن و باورش سخت نیست. ما همه مان بزرگ شده ایم. پس بیایید در کنار بزرگ شدنمان شهامتمان و نیز دلمان را بزرگ کنیم. فراموش نکنیم همه ما عضو جامعه کوهنوردی آ.غ هستیم. جامعه ای که شکوفایی اش و سرنوشتش از این پس در نبود مقبل و محمد به بودن ما و تلاش ما بستگی دارد. پس اختلافات را کنار بگذاریم و دست در دست هم راهی را که محمد و مقبل در هموار کردنش تلاش کردند را ادمه دهیم.
و اما متن کوتاهی که در این روزهای سخت نوشته بودم اما مجال انتشارش را به هر دلیلی نداشتم که همه اینها بهانه ای شد تا منتشرش کنم.
روزهای صبوری**
عزيز شدن آدمها بعد از مرگشان حقيقتي است به هر حال. هر چند هم اگر اين واقعيت تلخ باشد. تا زنده هستي كسي سراغت را نمي گيرد ، كسي يادت نمي كند ، اما به گاه مرگ قهرمانت مي كنند ، بزرگت مي كنند و ...! چرا كه مرده پرستي يكي از آيين هاي مردم مهرورز اين سرزمين شده است!
ناگاه همه مهربان مي شوند و براي روشن ساختن حقيقت به تكاپو مي افتند تا شايد آنان اول نفراتي باشند كه خود را مطرح مي كنند. در همين روزهاست كه رفيقان ديروز به رقيبان امروز بدل مي شوند تا شايد از قافله قهرمانان !! عقب نمانند و به بهانه چرايي حقايق و واقعيات پله هاي افتخار را يكي پس از ديگري بالا روند غافل از اينكه فراموش كرده اند : ساده است آدمي خود را پشت يك مرده پنهان كند! باور كن دوست من ... !
اساتيدي كه تا همين ديروز هيچ نشان و اثري از آنها نبود ، هماناني كه روزهاي معركه در خواب بودند ، حال چه شده كه ديگر باره خوابشان آشفته شده است؟!
* شعری از احمد شاملو
** در روزهای صبوری به سنگ می اندیشم!