تبليغاتX
برج سينا !

برج سينا !

با یاد محمد اوراز ، محمد باوندپور ، مقبل هنرپژوه

برای نسل من خیلی عجیب نیست که مقاله ای پر سوز و گداز در محکومیت خود بخواند. عجیب نیست که باز به کردار روزگار ، چند نفری خاطرات گذشته شان را مرور کنند و بعد با تمسخر به جوانان نسل ما نگاهی اندازند و سری تکان دهند. جوانی در روزگار من تنها نامی است که روزی روی پوستر های انتخاباتی آشکار می شود و روز بعد با کاردک کارگران شهرداری زدوده می شود. نسل من را هر طور که دوست دارید خطاب کنید. بگویید " نسل خمیازه " اما خواهش می کنم انکار نکنید کسالت دنیایی را که نسل شما پیش روی ما ترسیم کرد. بگویید " نسل بی عشق " اما فراموش نکنید ما چگونه به خاطر قدم زدن در پارک ها توبیخ شدیم. بگو یید " نسل بی رفاقت " اما نظاره کنید که کدام نسل به کدام نارو زد. بگویید   " نسل کتاب نخوانده و فیلم ندیده " اما به یاد آرید حمل فیلم های ویدئو در کیسه های سیاه زباله را. بگویید " نسل بی تلنگر " اما لا اقل ببینید جای این همه سیلی را. بگویید " نسل بی اخلاق " اما منصف باشید ، یک نگاه بی اندازید و ببینید آدمهای ماکسیما سواری که جلوی پای هم نسلان من ترمز می زنند از کدام نسل اند. بگویید " نسل بی حوصله " اما یادتان باشد نسل من در تیشه زدن های بیهوده بر سنگ خارای نسل شما بی حوصله شد.

حرف های شما من را به یاد پسرکشی اساطیری ایرانی می اندازد ؛ گویی پهلوانان سرزمین آریایی ما عادت دارند برای اثبات قدرت بازوی خود ، فرزندانشان را بر زمین بکوبند. تاریخ این دیار را هم اگر بنگری کمتر پیش آمده پسری ، پدر را بکشد تا به جای او بر تخت نشیند. این پدران بودند که از ترس توطئه پسران ، میل داغ بر چشمانشان می کشیدند و آنها را روانه سیاهچال ها می کردند.  قهرمان اساطیری ما هم پسرش را به شمشیر خود نقش بر زمین می کند. " شما می گویید به اشتباه ، من می گویم به نیرنگ!" پدر ایرانی حاضر نیست فرزندش بیشتر از او پیشرفت کند. پدر ایرانی نتوانست بر و بالای پسر خود را تاب آورد.

گویی این غرور در خون پدران و مادران ایرانیست. پدران و مادران ایرانی زندانی شک همیشگی خود هستند ؛ اسیر بدبینی. پدران و مادران ایرانی معتقدند همه چیز را می دانند. هر موقعیت نوینی که برایشان ترسیم کنی می گویند در گذشته خود آن را تجربه کرده اند و از آن نتیجه ای نگرفته اند. پدران و مادران سرمایه گذار در بانکها ، دلخوش کرده به آب باریکه تقاعد. پدران موهای بلند ، شلوارهای تنگ ، پدران  پاچه های گشاد ، یقه های باز که حالا کوچکترین تغییری در ظاهر پسرانشان را تعبیر به انحراف می کنند! پدران و مادرانی که به قول فروغ به خواندن ناسخ التواریخ دل خوش کرده اند و در پاسخ به هر حرف تازه ای که هیجان زده از  دهان دخترانشان بیرون می آید می گویند : " من راه خود را رفتم و بار خود را بردم... "

داستان های پدران و مادرانی را که بچه هایشان را کشته اند گاه و بی گاه روی خبرگزاری ها دیده می شود. آیا تن شما هم می لرزد وقتی می شنوید پدری به بهانه های واهی خود فرزند خویش را کشته است؟ آیا شنیده اید که مادران این دیار برای انتقام از خیانت همسران خود فرزندانشان را شکنجه می دهند؟ باور می کنید پدری به خاطر اینکه پسر ده ساله اش نمره 16 گرفته فک او را با مشت خود می شکند و سر او را آنقدر به زمین می کوبد تا جان دهد؟ آری زندگی ما به روایت شما داستان تنبلی ها و ناکامی هاست.

پدر و مادر ایرانی ادعا می کنند زندگی پرماجرا و مبارزه جویانه ای داشته اند و حال از بی باری و بی برگی نسل بعد از خود در شگفت مانده اند! اما اگر پای صحبت پدر و مادر ایرانی بنشینی جز شکایت از حیله روزگار چیزی نمی شنوی.

برایم جالب است که چطور برای محاکمه نسل من ، جوانان هم سن و سال من را به جایگاه شهود می خوانید. پدر و مادر بزرگوار و دلسوز ، حال نسل من برای اثبات بی گناهی خود باید در برابر شما از میان آتش بگذرد. باید تن دهد به محاکمه  یکطرفه ای که حاصل آن جز محکومیت و سیاهچال غربت و تنهایی نیست. اما ماجرای نسل من آنقدر که شما می گویید تلخ و بی پایان نیست. این سهراب جوان در جستجوی آرمانی ، خانه به خانه می گردد و سرانجام روزی آنچه می جست را خواهد یافت. صبور باشید و جستجویش را حمل بر سرگردانی نکنید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

غیرت یعنی اینکه یاد بگیری دست بگذاری روی زانوهایت تا قوتش را هر چند یکبار اندازه بگیری... یعنی باید زیر سایه خودت خنک بشوی یک عمر...همین

پ.ن : محمدرضا باهنر با بوسه مرگ آمد! بخوانید. تلخ است. خیلی تلخ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

با تو بودم ، دیروز ناگهان رفت.

در یک کلام کوتاه ،

احمد  به آسمان رفت !

عکس : خبر از نگاه دوربین

یادش گرامی...

همه آنها که برای بورقانی نوشتند در سایت بالاترین

برج سینا : تسلیت به سهام الدین

مراسم تشييع: روز دوشنبه 15/11/86 راس ساعت 30/8 از مسجد جامع فاطميه واقع در خيابان وحيديه ايستگاه تسليحات 15متري شهيد نصيري وساعت 10صبح همانروز از انجمن صنفي روزنامه نگاران واقع در بلوار كشاورز خيابان شهيد كبكانيان،خيابان هفتم پلاك87

مجلس ختم:چهارشنبه 17/11/86 از ساعت 16 الي 30/17 در مسجد نور واقع در ميدان فاطمي و مراسم شب هفت روز جمعه 19/11/86 از ساعت 30/15 الي17 در مسجد جامع فاطميه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

چشم مادرم روشن. چشم پدر اصول‌گرایم روشن. از ماه گذشته که روزنامه کیهان اسناد جاسوسی‌ام را برای موساد و سیا افشا کرد، مُردم و زنده شدم تا به مامان و آقاجان‌ بقبولانم که بابا من توی لندن فقط به درس و مشقم می‌رسم و وقتی برای این‌جور تفریحات ناسالم ندارم. خدا را شکر که شاهد از غیب رسید و من هم بالاخره برای نظام مقدس جمهوری اسلامی مفید واقع شده‌ام.

ادامه اش را حتما بخوانید جالب است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

جدیدا به جمع مربیان کوهپیمایی فدراسیون کوهنوردی پیوسته است. پس کاملا طبیعی است که ادعای استاد بودن بکند و دچار بیماری توهم حرفه ای بودن شود!

دوستی تماس گرفت و مرا از خبری بس شگفت مطلع ساخت. گویا سه شنبه 2/11/86 در جلسه هفتگی هیات کوهنوردی استان آ.غ بنا به کاری که برایم پیش آمد نتوانستم حاضر شوم ، این خانم مربی گرد و خاکی بپا کرده است تماشایی! و از شانس ایشان کسی نبوده است تا پاسخی در خور به ایشان دهد. از زمانی که این خبر را شنیده ام و تا کنون که نشسته ام و این مطلب را می نویسم افسوس می خورم که چرا فرصت نیافتم تا در این جلسه حاضر شوم و پاسخی در شٲن این تازه مربی برایش حواله کنم. گویا این استاد از یاد برده است که تا همین دیروز توان نگهداری و محافظت از چادر کوهنوردی خود را در برنامه ها نداشت و باز هم می گویم ، ندارد!

صعود زمستانی سه پی رز را کمتر کسی از کوهنوردان آ.غ که در آن برنامه حضور داشتند فراموش کرده است. همان که پیش برنامه ای بود برای صعود سراسری الوند. ایشان بر اثر بی احتیاطی و عدم توانایی در روشن کردن ساده یک گاز سقف چادر کمپ را به هوا فرستاد ! و در صعود الوند همان سال نیز چادر رینو ی هیات کوهنوردی آ.غ را به دستان باد سپرد و تا به امروز نیز هیچ اقدامی به جبران خسارت نکرده است. اگر اینها را به یاد نداشته باشد ، به دور از انتظار نخواهد بود که این خانم ، دوره کارآموزی کوهپیمایی که به عنوان شاگرد در آن شرکت کرده بود را فراموش کرده باشد. همان که به خاطر اشتباه فردی و کم ظرفیتی و رفتار کودکانه اش در مواجه با مشکلی که خود به وجود آورده بود قهر و کلاس را ترک کرد.

هرچه بر این ذهن خسته و ناتوانم فشار می آورم متوجه می شوم که سیل افتخارات ایشان تمامی ندارد که هیچ ، همچنان جاری است! و چون باز شماری آنها خاطرات تلخ گذشته را برایم زنده می کند و نیز از حوصله این مقال خارج است و قلم از نوشتنش عاجز ، بسنده می کنم به همان چند مورد بالا و اشاره ای کوتاه و مختصر به آخرین برگ از مجموعه افتخارات این استاد تازه به دوران رسیده که همین دو هفته پیش به همت دیگر همنوردش در دفتر افتخارات کوهنوردی اش به ثبت رساند! و مسائل و مشکلات بسیاری را برایمان به ارمغان آورد.

بنا به گفته خود ایشان و دیگر دوستانش در گروه کوهنوردی .... ارومیه ، از اردیبهشت ماه به این سو برنامه ای اجرا نکرده بود و یکدفعه تصمیم به شرکت در یک صعود زمستانی می کند. آنهم رشته کوه خلیل. با آن مسافت طولانی و حجم برف بسیار! ماجرا از آنجا جالبتر می شود که پی می بریم این مربی عزیز در انتخاب نوع پوشاک نیز با مشکل مواجه است. چرا که به گفته دیگر همنورد باقی مانده از آن حادثه ، با کفشهای کتانی برای یک صعود زمستانی در محل قرار حاضر می شود و با اصرار دوستش به خانه بازمی گردد تا کفشهای دوپوش به پا کند!    می بینید خود باوری را ؟! نگفتم داشتن مدرک ( مربی گری یا کار آموزی ) در بعضی افراد باعث به وجود آمدن بیماری خطرناکی به نام توهم حرفه ای بودن می شود؟

ایشان با وجود اینکه می داند بدنش برای این صعود توانایی لازم را ندارد ، چرا اقدام به صعود می کند؟ ( البته اگر صعودی شکل گرفته باشد! با تناقض گویی های این دو تن ، بعید می دانم که بیش از چند متر از مبدا صعود دور شده باشند!)

مبنا را بر صعود اگر بگذاریم ، آیا ایشان این قاطعیت را ندارند که مانع از حرکت هم تیمی خود به سمت قله شوند؟ دانستن اینها و دیگر اصول پیش پا افتاده نیازی به داشتن یا نداشتن مدرک دارد؟ یا شاید اطلاعات این مربی آنقدر زیاد است که ما از درک و فهم آن عاجزیم و ایشان نیز با مسائل پیش با افتاده کاری ندارد!

جالب است بدانید این استاد ارجمند مسئول کمیته مربیان هیات کوهنوردی آ.غ است و همنورد دیگرش دبیری کمیته فنی را بر عهده دارد. همین بهانه ای می شود تا تلخی این گفتار و نوشتار بر روح و روانمان سنگینی کند.   

به واقع نمی توانم پاسخی بر انتخاب این دو تن از سوی مسئولین ارشد هیات کوهنوردی آ.غ به عنوان مسئول در آن هیات بیابم و نیز دلیل تناقض گویی هایشان را !

مانده ام که ایشان چگونه می خواهند در آینده جوانان و علاقه مندان به این رشته را با اصول اولیه برای ورود به جامعه کوهنوردی تعلیم دهند یا به قول خودشان الفبای کوهنوردی را به آنها بیاموزند!                                     

خداوند آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند ، انشاالله!

 

پ.ن 1 : برای خانم مربی که ترجیح می دهم اسمی از ایشان نبرم : خیال نکنید هر انچه را که دوست دارید    می توانید پشت سر من و دیگر دوستانم ، که در حد توان خود به خاطر حماقت شما 3 تن در یک برنامه زمستانی در عملیات جستجو و نجات حضور یافتیم ، بر زبان بیاورید. خوب می دانم چه کسی تحریکتان کرده است تا گرد و خاکی اینچنین بپا کنید. مواظب پلهای پشت سرتان باشید تا مبادا فروبریزند. امیدوار بودم ذره ای از قاطعیت در گفتارتان را در عمل مشاهده می کردم اما افسوس... یادتان باشد : کلوخ انداز را پاداش سنگ است! از ما گفتن...

 

پ.ن 2 : برای فدراسیون کوهنوردی و کمیته مربوطه متاسف ام که چنین مربیانی را تربیت و تحویل جامعه کوهنوردی می دهند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  |