برای نسل من خیلی عجیب نیست که مقاله ای پر سوز و گداز در محکومیت خود بخواند. عجیب نیست که باز به کردار روزگار ، چند نفری خاطرات گذشته شان را مرور کنند و بعد با تمسخر به جوانان نسل ما نگاهی اندازند و سری تکان دهند. جوانی در روزگار من تنها نامی است که روزی روی پوستر های انتخاباتی آشکار می شود و روز بعد با کاردک کارگران شهرداری زدوده می شود. نسل من را هر طور که دوست دارید خطاب کنید. بگویید " نسل خمیازه " اما خواهش می کنم انکار نکنید کسالت دنیایی را که نسل شما پیش روی ما ترسیم کرد. بگویید " نسل بی عشق " اما فراموش نکنید ما چگونه به خاطر قدم زدن در پارک ها توبیخ شدیم. بگو یید " نسل بی رفاقت " اما نظاره کنید که کدام نسل به کدام نارو زد. بگویید " نسل کتاب نخوانده و فیلم ندیده " اما به یاد آرید حمل فیلم های ویدئو در کیسه های سیاه زباله را. بگویید " نسل بی تلنگر " اما لا اقل ببینید جای این همه سیلی را. بگویید " نسل بی اخلاق " اما منصف باشید ، یک نگاه بی اندازید و ببینید آدمهای ماکسیما سواری که جلوی پای هم نسلان من ترمز می زنند از کدام نسل اند. بگویید " نسل بی حوصله " اما یادتان باشد نسل من در تیشه زدن های بیهوده بر سنگ خارای نسل شما بی حوصله شد.
حرف های شما من را به یاد پسرکشی اساطیری ایرانی می اندازد ؛ گویی پهلوانان سرزمین آریایی ما عادت دارند برای اثبات قدرت بازوی خود ، فرزندانشان را بر زمین بکوبند. تاریخ این دیار را هم اگر بنگری کمتر پیش آمده پسری ، پدر را بکشد تا به جای او بر تخت نشیند. این پدران بودند که از ترس توطئه پسران ، میل داغ بر چشمانشان می کشیدند و آنها را روانه سیاهچال ها می کردند. قهرمان اساطیری ما هم پسرش را به شمشیر خود نقش بر زمین می کند. " شما می گویید به اشتباه ، من می گویم به نیرنگ!" پدر ایرانی حاضر نیست فرزندش بیشتر از او پیشرفت کند. پدر ایرانی نتوانست بر و بالای پسر خود را تاب آورد.
گویی این غرور در خون پدران و مادران ایرانیست. پدران و مادران ایرانی زندانی شک همیشگی خود هستند ؛ اسیر بدبینی. پدران و مادران ایرانی معتقدند همه چیز را می دانند. هر موقعیت نوینی که برایشان ترسیم کنی می گویند در گذشته خود آن را تجربه کرده اند و از آن نتیجه ای نگرفته اند. پدران و مادران سرمایه گذار در بانکها ، دلخوش کرده به آب باریکه تقاعد. پدران موهای بلند ، شلوارهای تنگ ، پدران پاچه های گشاد ، یقه های باز که حالا کوچکترین تغییری در ظاهر پسرانشان را تعبیر به انحراف می کنند! پدران و مادرانی که به قول فروغ به خواندن ناسخ التواریخ دل خوش کرده اند و در پاسخ به هر حرف تازه ای که هیجان زده از دهان دخترانشان بیرون می آید می گویند : " من راه خود را رفتم و بار خود را بردم... "
داستان های پدران و مادرانی را که بچه هایشان را کشته اند گاه و بی گاه روی خبرگزاری ها دیده می شود. آیا تن شما هم می لرزد وقتی می شنوید پدری به بهانه های واهی خود فرزند خویش را کشته است؟ آیا شنیده اید که مادران این دیار برای انتقام از خیانت همسران خود فرزندانشان را شکنجه می دهند؟ باور می کنید پدری به خاطر اینکه پسر ده ساله اش نمره 16 گرفته فک او را با مشت خود می شکند و سر او را آنقدر به زمین می کوبد تا جان دهد؟ آری زندگی ما به روایت شما داستان تنبلی ها و ناکامی هاست.
پدر و مادر ایرانی ادعا می کنند زندگی پرماجرا و مبارزه جویانه ای داشته اند و حال از بی باری و بی برگی نسل بعد از خود در شگفت مانده اند! اما اگر پای صحبت پدر و مادر ایرانی بنشینی جز شکایت از حیله روزگار چیزی نمی شنوی.
برایم جالب است که چطور برای محاکمه نسل من ، جوانان هم سن و سال من را به جایگاه شهود می خوانید. پدر و مادر بزرگوار و دلسوز ، حال نسل من برای اثبات بی گناهی خود باید در برابر شما از میان آتش بگذرد. باید تن دهد به محاکمه یکطرفه ای که حاصل آن جز محکومیت و سیاهچال غربت و تنهایی نیست. اما ماجرای نسل من آنقدر که شما می گویید تلخ و بی پایان نیست. این سهراب جوان در جستجوی آرمانی ، خانه به خانه می گردد و سرانجام روزی آنچه می جست را خواهد یافت. صبور باشید و جستجویش را حمل بر سرگردانی نکنید!

