یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد / به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
همه روزهایمان به جنگ و جدل گذشت ! بر سر اختلاف نظرهایمان در حیطه کوه و کوهنوردی. هیچگاه نخواستیم قدر بدانیم روزهای با هم بودنمان را و چه ارزان و آسان از دست دادیم این فرصت های طلایی را! فرصتهای بودن ، ماندن ، گفتن ، عشق ورزیدن و هم مرام بودن. خوب می دانی و می دانم که در تمام این مدت دلمان می تپید برای هم. بودنمان در کنار یکدیگر دلگرمی بود در روزهای سخت و دشوار و گاه تلخ !! صعود. اما از سر لجبازی نخواستیم این دوست داشتن و دلگرم بودن را باور کنیم و بر زبان بیاوریم. حتی سعی هم نکردیم خارج از حیطه کوه ، رفاقت واقعی را به تجربه بنشینیم. همیشه ایام غریبه بودیم با هم. با اینکه بسیاری از صعودها را در کنار هم ، بودیم و شبهای بی شماری را در یک چادر به صبح رساندیم. این شعر شاملو حکایت من و تو بود : کوهها با هم اند و تنهایند ، همچون ما با همان و تنهایان!
تند ترین نقدها را برایت نوشتم و تند ترین پاسخ ها را از جانب تو دریافت کردم. حکایتی بود برای خودش روزهایی که بحث بالا می گرفت و مثل همیشه رضا بود که واسطه می شد تا تمامش کنیم این بحث های بی سرانجام و بی سرنوشت را که تنها ارمغانش تلخی اش بود و بس!. جالب اینجا بود که راهمان نیز از هم جدا نبود. هر دو در یک مسیر تلاش می کردیم و هیچگاه در طول این راه رقابت نکردیم. هدف یکی بود. کوه. صعود. با موفقیت دیگری دلمان شاد می شد و با شکستش می شکستیم. همه را می گویم. تک تک بچه های کوه را. رضا ، فرشید ، سامی ، محسن ، محمود ، مرتضی ، آیدین ، عیسی ، محمد و ...!
نمی دانم چرا کردار روزگار به گونه ای می چرخد که تا هستیم قدر نمی دانیم و بعد از رفتن دوستی ، یاری ، همنوردی ، دلتنگ می شویم و حسرت روزهای رفته را می خوریم. این روزها بیش از پیش دلتنگت می شوم. دلم هوای با تو بودن را کرده است در بلندی های برج سینا! دلم تنگ شده است برای گرده سبلان! برای همطناب بودن با تو. ای کاش باز هم می شد رشته جانمان را به دست هم بسپاریم . هنوز طعم آن یک لیوان چای را که در پناهگاه بزقوش و به گاه بازگشت در آن زمستان سرد میهمانم کردی را خوب بیاد دارم. چای تلخی را که عجیب در آن هوای استخوان سوز چسبید.
نشسته ام به تماشای عکس آن روزها. هر عکس ، قطره اشکی را میهمان چشمهایم می کند. یک ، دو ، سه. سر باز ایستادنشان نیست. می بینی؟!
...رفتی. برو سفر به سلامت. اما هر جا که رسیدی پری به یادگار برایم بگذار رفیق روزهای بی قراری.
قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ی سیمرغ ، آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد....
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا / تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند بجا



