تبليغاتX
برج سينا !

برج سينا !

با یاد محمد اوراز ، محمد باوندپور ، مقبل هنرپژوه

 

سرداران رشيد، برادران عزيز، مهرورزان شفيق ، حارسان مباني اسلامي و پاسداران اصول  ارزشي! به كنج و كناراين ديار زار نشسته‌ايد و به خيالتان با فيلتر و فلج كردن چند سايت و وبلاگ، ايران و اسلام و جمهوري ناب تان را از خطر رهانده‌ايد؟ ولله جز كج اخلاقي و كج انديشي هيچ نامش نيست كه اختيارتان داده‌اند و حقوقي بخور و نمير تا بنشينيد در خلوتي و به آني فتواي مرگ  و ويراني براي اين و آن صادر كنيد و بعد برچم پيروزي برافرازيد و مشعوف  و مغرور، يكديگر را در آغوش بكشيد و فرياد الله و اكبر سر دهيد.

حق هم داريد وقتي سردار فرهنگي تان صفار قهاريست كه قوه قهريه را بر هر كار فرهنگي ارجح مي داند، وقتي  جماعت رسانه اگر در مدح او وهمتايان اش ننويسند بي شك پياده نظام دشمن هستند و لجن پراكني مي كنند بايد هم سربازان چنين سرداري هر روز به سمت دهان نيمه باز و حيرت زده ما شليك كنند.

شليك كن برادر! حالا كه چشم در چشم هم ميهن خويش هم كه مي شوي باز شرمي نيست و راز ماندگاري ات را در مرگ ديگري مي بيني، هيچ عيبي ندارد، شليك كن. يك نفس شليك كن و دست از ماشه برندار كه ممكن است يك دقيق اضافه نفس كشيدن اين وبلاگ و چند سايت ، خانه ات را براندازد. آخر ما براندازان بي سلاح را چه به اعتراض. من يكي كه دستهايم را بالا برده ام و تسليم مرام و منش جنگجويانه مهرورزان نازنين ديارم هستم. سرم هم برود باز هم جاي شكرش باقيست كه جماعتي شعف سرازير مي شود از نگاهش .

اين چهارمين وبلاگ است كه خرده روزنامه نگاري چرخش را راه مي‌اندازد و شما انگار كه لشكري را نشانه رفته باشيد ، توپ و تانك و مسلسل گرفته‌ايد به سمت اش. آرام برادر! شتاب نكن. با يك تير هم ما خلاص مي شويم با اين تفاوت كه سخت جانيم و دوباره دوره مي‌افتيم در شهري كه قلندرش جز قلدري نمي‌داند اين روزها. باشد قلدري كنيد . ببنديد. بزنيد. مرا . دوستان ام را. روزنامه نگاران را . نویسندگان را. فعالان را  زنان را و  اصلا هرکس که خوشتان نیامد را . اصلا شما يك فراخوان بدهيد به نام" گردهمايي وبلاگ نويسان در ميدان آزادي".  همين فردا همه ما يك جا جمع مي شويم و براي اينكه ميل مبارزه و پاسداريتان كامل تر ارضاء شود، يك جا ببنديد مان به تير و خلاص. وعده ما ميدان آزادي ، خيابان انقلاب يا خيابان جمهوري؟ كدام؟ ما با لوگوي وبلاگ ها و وب سايت هايمان مي‌آييم ولي انصافا مردانگي كنيد و شما هم  با لباس و نشان و درجه‌هاي مشخص  خودتان بياييد . نكند بدقولي كنيد و با "لباس شخصي" بياييد ؟  اصلا هرطور كه صلاح ديديد همانطور بيايد . ما هم همه، يك جا دهان باز مي كنيم و شما يك جا خفه كنيد تا ثواب كامل را يكجا ببريد و خيال تان راحت كه از اين پس كسي براي سردار عريان تان رجز نمي‌خواند و تا دلتان خواست سگ بخريد و ببنديد براي حراست بزرگانتان و ديگر كسي نيست كه باز بيهوده رجز بخواند و واويلا سر دهد در اين آشفته بازار مجازي. يك جا پر خون كنيد دهانمان را آن وقت در يك اقدام انقلابي پنجه در خون بريد و جاي پنج انگشت نازنين تان را بر تمام ديوارهاي شهر بگذاريد و زيرش بنويسيد : زنده باد طرح ضربتي فيلترينگ سايت ها. سپس  آرام آرام اجراي طرح امنيت اجتماعي نيز يك بار ديگر در شهر ضربت مي‌گيرد و صد جوي خون هم در هفت تير راه افتد ديگر انگار همه جا امن و امان است  و رجز خوانان مرده‌اند...

خوشحال مي‌شويد كه خشم از كلمات اين خانه مي بارد. خوشحال نباشيد. سقف چهارم را اگر روي سرم خراب كنيد و در اين خانه اگر گل بگيريد ديگر از خشم خبري نيست. پوستم مثل باقي دوستانم كلفت مي‌شود و بي شك آرام تر به ساده دلي شما كه فكر مي كنيد با فيلتر از نفس مي اندازيدمان ، مي خندم و روشن مي شود او كه از نفس افتاده ماييم يا كساني كه....؟

پی نوشت:

نفیسه زارع هم فیلتر شد.

وب نوشته های مسیح علی نژاد را از امروز در این آدرس مطالعه و دنبال کنید : http://www.masihalinejad4.blogfa.com

پ.ن : برای این دوست عزیز موفقیت ، سربلندی و صبوری آرزومندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

چراغ ساحل آسودگی ها !

به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست!

" ساحل چی چست - اردیبهشت ۸۷ - عکس : احسان شریفی "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

شنیده ها و دیده ها حاکی از آن است که یک بنده خدایی پیدا شده و با جمعیت هلال احمر تماس گرفته و گفته که اعضای تیم امداد و نجات کوهستان از نظر هیات کوهنوردی استان آ.غ صلاحیت لازم را ندارند و نیز نوشته اند که نیمی از گزارش فرشید فاریابی نادرست است! آن شخص کسی نیست جز جناب موید زاده دبیر هیات کوهنوردی استان. در عجبم از ایشان که اگر گزارش و دیدگاه منتشر شده از سوی فرشید فاریابی را نادرست و کذب می دانند چرا خود اقدام به انتشار گزارش کامل جستجو و نجات نمی کنند و طبق کدام سند و مدرکی اعلام می دارند که زنده یاد کیامهر بعد از سه روز جان خود را از دست داده است؟ ایا به واقع پزشکی قانونی همچین نظری را صادر کرده است؟ ممنون خواهم شد برگه رای پزشکی قانونی را جهت اثبات گفته خود منتشر کنند. چون به شخصه بر این اعتقادم  که امکان زنده ماندن در آن سرمای وحشتناک شب اول حادثه بیش از چند ساعت نیست و فرد در همان روز جان باخته است. در دیگر جا اشاره ای داشته اند به این که چرا سازمان سگ های آلمانی خود را در اختیار تیم جستجو قرار نداده است؟ سوالی از ایشان دارم : آیا شما محل دقیق فرد حادثه دیده را می دانستید که سگ ها را برای جستجو به آن منطقه ببرید؟ یا که نه ، می خواستید کلیه دره های اصلی و فرعی را با سگها جستجو کنید؟!!

از سوی دیگر سوال بزرگی که برای شخص من به وجود آمده این است که چند درصد جامعه کوهنوردی استان آ.غ  صلاحیت این شخص را در کوهنوردی استان تایید میکنند؟ اصلا سابقه ایشان در عملیات ها و آموزه های امدادی به چه اندازه است که بنشینند و در خصوص صلاحیت اعضای تیم امداد و نجات استان سخن به میان آورند؟ واقعا در عجبم از رفتارهای ایشان. کاش حداقل حرمت موی سفید و سن سال خود را نگه می داشتند و بی خود و بی جا در کاری که تخصصی در آن ندارند دخالتی نمی کردند. جناب مویدزاده من و دوستانم  ، در این راه ( چه امداد و نجات و چه کوهنوردی تشکیلاتی ) چند سال بیشتر از شما تجربه داریم. مطمئنا می دانید که تجربه به سن و سال و کوچکی و بزرگی نیست! برای پرواز موقعیت های بیشتری داشته ایم و بیشتر هم زمین خورده ایم! معنی اش این نیست که عاقلتریم ، معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ایم ، در جاده های بیشتری قدم گذاشته ایم و از دویدن خسته شده ایم در حالی که شما تنها خزیدن را تجربه می کنید ! به سمت جایی می روید که ما آنجا بوده ایم و می دانیم که آنجا هیچ خبری نیست. باور کنید دوست من! قدری تامل و اندیشه هیچ زیانی ندارد. یک فرد با صعود به قلل آرارات و ارتفاعات کاچکار ترکیه ، دماوند و علم کوه و سبلان و ... کوهنورد نمی شود. کوهنوردی به دید است و معرفت. باور کنید سمت ریاست هیات هیچ ارزش ̗ نامی و نشانی ندارد چه برسد به سمت دبیری که با افتخار ، هر کجا که می رسید عنوان می کنید. این سمت تشریفاتی نام بزرگی  نیست که با خود به یدک می کشید و به آن افتخار می کنید.  

هیچگاه فراموش نخواهم کرد روزهای سختی را که در هیات کوهنوردی استان از سر گذراندیم. فراموش نخواهم کرد بی حرمتی شما را به علیرضا جعفری بارانی ( دبیر سابق هیات )  که یکتنه در روزهای سخت و دشوار با وجود تمامی کمبودها و کاستی ها ماند و شانه خالی نکرد از زیر بار مسئولیتش تا کارها بر زمین نماند و چه بسیار که در طول این سالها از سوی افرادی محکوم شد. قصد ندارم بگویم که تمامی کارهایش بی عیب و نقص بود که در طول این سالها خود یکی از منتقدان برخی دیدگاههایش بودم اما خدمتی که او ، فرشید فاریابی ، رضا مسافر ، سامی احمری ، اسماعیل سپهری  ، زنده یادان محمد اوراز و  مقبل هنرپژوه برای جامعه کوهنوردی آ.غ کرده اند را هیچ کس دیگری نکرد. چه خوب بود وقتی که سکان هدایت بر دستان شما افتاد تا کوهنوردی آ.غ را به بیراهه بکشانید تجلیلی هر چند کوچک از این دوستان می کردید و از تجربیات همه این افراد در هیات بهره می گرفتید اما راه دیگری را انتخاب کردید. به جای تجلیل ، راه تخریب را در پیش گرفتید. اگر خاطرتان باشد یکبار هم برایتان در جلسه ای گفتم و اکنون نیز یادآور می شوم. ما به هیات کوهنوردی هیچ نیازی نداریم. این شمایید که نیازمند حضور ما هستید. تعریف از خود نیست ، یک واقعیت است. حقیقتی که برای شما بسی تلخ است و درکش کمی مشکل.

جناب مویدزاده راهی که در پیش گرفته اید جز سقوط هیچ حاصلی برای شخص شما نخواهد داشت. پس بیش از این برای سقوط پافشاری نفرمایید. و نیز امیدوارم جناب آزادی در ترکیب جدید هیات تجدید نظری جدی داشته باشند. به ویژه در خصوص شخص شما که دبیر هیات هستید و نیز نائب رییس هیات.

باقی بقایتان
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

با هر انديشه‌اي كه مي‌كاريم،عملي را برداشت خواهيم كرد

و همراه آن عمل، به عادتي خو خواهيم گرفت

و همراه عادت، شخصيتي پيدا خواهيم كرد

و همراه آن شخصيت، ارزش و اعتباري را درو خواهيم نمود.

 

اميدواريم در اين بیست و هفتمین بهار زندگيت انديشه‌اي را كه دوست مي‌داشتي كاشته و عمل مورد نظر و عادتي كه دوست مي‌داري و شخصيت و اعتباري را كه دوست مي‌داشتي را به دست آورده باشي كه حتم داريم شخصيتي و اعتباري بس با ارزش داري و خواهي داشت.

بريات روزگاري سرشار از موفقيت و بهروزي آرزومنديم.

بیست و هفتمین بهار زندگيت مبارك آنا جان.

از طرف احسان و مهسا 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط   | 

عباث ! جان سلام.

یادت هست یکبار نوشتی " و بهانه ها چه خرد و چه اندک می تواند باشد به گاه دلتنگی ها؟! "  حالا حکایت این روزهای من است. دلتنگی هایی که بهانه ای شد برای نوشتن از راز فنایی که تو خود گفته بودی بنویسم. اما همین که نشستم و خط خطی کردم این صفحه سفید جادو!! را ماندم  که از کدامش بنویسم. از فنای خاک سرزمین عزیزی که هر روز به توبره اش می کشند و کاری از دستمان بر نمی آید ، یا از فنای دوستانی که هر روز کردار روزگار یکی را با خود می برد ، و یا از فنای چی چستی که  آگاهانه  کمر به نابودی اش بسته اند و این روزها سخت مشغولند تا پل میانگذری که خود یکی از عوامل اصلی خشک شدن دریاچه است  ، را به پایان برند تا همان مردکی که نه از سیاست چیزی می داند و نه از سیاست مردی بیاید و افتتاحش کند! و یا از فنای تمامی عکسها و نوشته های این سالها که بر اثر فشردن کلیدی به اشتباه همه را یکجا از دست دادم. تلخ تر  آنکه همه آرشیو آزادکوه هم در میان آنها پرید. نوشته هایی که خوب می دانی چقدر دوستشان دارم عباث! یا از دست دادن بسیاری از کتابهای پر ارزشی که دوستانی صفحه اولشان را به یادگار امضایی زده بودند و هربار که دستی بر رویشان می کشیدم  از پس گرد و غبار سالهای دور خاطرات تلخ و شیرینی را برایم زنده می کردند. تو بگو از کدام  راز بنویسم؟ از رازهایی که اگر بخواهم بنشینم و حکایتشان کنم به پایان نرسانده خود تمام خواهم شد... باور می کنی؟

می دانی این روزها بیش از پیش دلتنگ می شوم. دلتنگ محمد باوندپور که چه ناباورانه بود رفتنش و چه سخت است تحملش. دلتنگ مقبل که هیچگاه هم مرام نبودیم با هم. حکایت تلخی است حکایت ما با همان و تنهایان. اینطور نیست؟

می بینی عباث! سخت است سخن گفتن! تلخ است سخن گفتن. گفتن از مرام و معرفت با مردمانی که در خم اول کوچه فهم مانده اند سخت است. باور کن  

پ.ن : نمی دونم چرا اینها رو اینجا نوشتم. شاید خواستم درد و دل کرده باشم. شاید.!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

جسد کریم کیامهر کوهنورد اهل ارومیه که زمستان سال گذشته ( دی ماه ) در ارتفاعات خلیل این شهرستان مفقود شده بود ، روز گذشته ( جمعه – 6/2/87  ) توسط عده ای از چوپانان منطقه ، پیدا شد.

در حال حاضر تیم امداد و نجات کوهستان آ.غ برای حمل جسد به ارتفاعات پایین تر و انتقال آن به ارومیه عازم منطقه شده اند.

اطلاعات کاملتر متعاقبا...

پ.ن : سرود کوهستان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

عکس نوشته های یک دوست و همنورد بسیار عزیزم رو اینجا ببینید:

عکس نامه ای از مسافرت زندگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  |