یا علی ! سرادر ، یار . عزتت آشکار ، نامت پایدار . مرا به خود مگذار. مگذار مرا ، مگذار مرا که آن چه پیموده ام از این راه ، سردار ، سرشکستگی دارد و من از آزمون مکرر سرافکندگی می ترسم که اینجا سرادر ، سر به دار داده اند و عزت خریده اند و چه جانکاه است در چنین دیاری آدمی بی افتخار زیستن را و سر افکنده نفس کشیدن را به تجربه تکرار بنشیند ، سردار همیشه ماندگار!
یا علی ! توانم ده که نلرزم ، که نلرزیم ، که سر بلندی را با عطر هنوز ماندگار نفس هایت در این دیار که خود نخلستانی است و چاهی و بیابانی بیاموزیم که سخت محتاج این دانستن و آموختنیم. که سخت محتاج سربلند کردن و سربلند ماندنیم که این روزهای خستگی پیش از هرچیز و بیش از هرچیز سرافکندگی نصیب می کند و سرشکستگی قسمت!
علی میرمیرانی
زرتشت

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد !
مدير كل اداره كل حفاظت محيط زيست آذربايجان غربي از انتخاب دکتر رحیم قربانی به عنوان استاندار سبز در كشور خبرداد.
كيومرث كلانتري در پنجمين جلسه شوراي برنامه ريزي وتوسعه استان گفت : اين عنوان به دليل اقدامات ارزنده دكتر رحيم قرباني، استاندار آذربایجان غربی در راستاي حفاظت و صيانت از عرصه هاي زيست محيطي وانطباق توسعه مراكزصنعتي استان با معيارهاي زيست محيطي به وي اعطا شده است.
وي ادامه داد : لوح سپاس استاندار سبز هفته آينده طي مراسمي توسط رياست سازمان حفاظت محيط زيست كشور به استاندار آذربايجان غربي اهدا مي شود. ف30/5/1387
برج سینا : گویا مسئولین و ملت همیشه در صحنه خواب تشریف دارن و نمی بینن که این به اصطلاح مدیران سبز مملکت چه بلایی سر دریاچه ارومیه آوردند!!
تاسفمان با خواندن این خبر بیش از پیش شد : بدستور رییس دانشگاه انجام شد:قتل عام شبانه درختان در دانشگاه ارومیه
بنازم به این انتخابتان... هی!
اظهار نظر اعضاي اين تور دربارهي سفر به ايران
با سپاس از عباس جعفری
کوشا-کرمان شاهو بعد از مدتها بروز شد!
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند ...
دستم به قلم نمی رفت تا بنویسم ...
چرایش را نمی دانم ... اما حالا بیشتر از همیشه می خواهم که بنویسم ... و کلمات چرخ می خورند و چرخ می خورند ...
خوشحالم از دوباره نوشتن دوستان عزیزم نازخاتون و سیاوش. امید که همیشه نویسا باشند
کسب مقام نخست تیم امداد و نجات کوهستان استان آ.غ در مسابقات کشوری ، توسط دوستان و هم تیمی های خوبم عیسی نعمتی ، محمود محمودی و مرتضی لطف الهی را خدمت ایشان و جامعه امدادی استان ، تمامی دوستان و هم تیمی هایم در تیم امداد و نجات کوهستان به ویژه مربیان این تیم : آقایان علیرضا جعفری بارانی ، فرشید فاریابی و رضا مسافری صمیمانه تبریک می گویم و برای تک تک این دوستان آرزوی موفقیت می کنم.
احسان بشیرگنجی
عضو تیم امداد و نجات کوهستان آ.غ

گرامیداشت صعود قلم
یکسال پیش در چنین روزی .... !!
چرادیگه از صعود سراسری وبلاگ نویسان خبری نیست؟؟ اون شور و اشتیاق و علاقه صمیمانه؟ اون دوستی های قشنگ ... بعضی هاشون موندگار شدن. جاودانه شدن. اما بعضی هاشون... خیلی به مغزم فشار آوردم که اسماشون یادم بیاد و این خیلی ناراحتم کرد.
.
.
.
دوستای خوب و همراه و همدل من کجا هستند؟؟؟؟
... هنوز هم مایل به شرکت و یا برگزاری این صعود هستید؟
به آنا فراهانی با سلام و احترام.
پاسخ ̗ خود ̗ شما در خصوص همین سوالهایی که طرح کرده اید چیست؟ آیا بدنبال یافتن پاسخی منطقی قبل از انتشار این سوالها بوده اید؟ به نتیجه ای رسیده اید ؟ آیا به نوشته هایی که در خصوص این صعود منتشر شد دیگر باره نگاهی انداخته اید؟ آیا می توانم انتظار داشته باشم پاسخ سوالهایی که خود طرح کرده اید را از جانب شما دریافت کنم؟
یکسال از آن تاریخ می گذرد. در طول این یکسال حرفی ، پیشنهادی از جانب هیچ دوستی برای برگزاری نشست یا صعودی در قالب وبلاگ نویسان کوهنورد مطرح نشده است. خوشبینانه ترین حالت از نگاه من این می تواند باشد که جامعه وبلاگ نویس کوهنورد به آن حد از شعور دست یافته است ، بزرگ شده است که منطق را فدای شور و اشتیاق و علاقه نکند. از سر احساس تصمیم نگیرد. فقط بهانه اش دور هم جمع شدن و دیدار یکدیگر نباشد...
بدبینانه ترین حالت هم می تواند اینگونه باشد : آنانی که به نسبت سایرین حرفی برای گفتن دارند ، تجربه بیشتری دارند ، خود را از این جمع جدا می کنند و در گوشه ای فقط نظاره گر آنچه که بر آن می گذرد می نشینند. دوستانی که مطمئنا اگر در کنار همین جمع باشند می توانند اعتباری به آن ببخشند ، چراغ راهی باشند و... ( و کنار نشستن این دوستان خود می تواند سوالاتی را بوجود آورد و ذهن را به کنش هایی وا دارد که اگر فرصتی بود و توانی در نوشته های آتی به آن خواهم پرداخت)
ماندگاری و جاودانگی این دوستی ها و یا به عکس عدم ماندگاری آن ، رابطه مستقیمی دارد با رفتارها و برخوردهایی که ما در حین و بعد از صعود قلم بایکدیگر داشتیم. اگر پاسخی منطقی بر نقدها و گفتگوها و سوالها آنهم با کمی ملایمت و حوصله داده میشد ، واگر کمی در مورد آنچه که می خواستیم بر زبان آوریم تامل می کردیم و کمی ، فقط کمی شفاف عمل می کردیم مطمئن باشید بسیاری از دوستان خود پیش قدم می شدند برای برگزاری این صعود و یا نشست. اگر موضوعی ، هدفی از قبل مشخص می شد و نتیجه ای مشخص به دست می آمد ، اگر توان قبول اشتباهاتمان را داشتیم ، اگر کمی با خودمان روراست بودیم ، اگر منتقد را محکوم به غرض ورزی نمی کردیم حال و روزمان بهتر از آنچه که خود و دیگر دوستان می ببند بود.
بارها این جمله را گفته ام و بازهم یادآوری می کنم : جامعه کوهنوردی ما درزهای فراوانی برای انگشت نهادن ، اندیشیدن و نقد کردن دارد. و نیز فاصله بسیاری با شعور و احترام به مخاطب! جامعه وبلاگنویسان کوهنورد هم از این قاعده خارج نیست. درون همین جامعه کوهنوری تلاش می کند اما بجای پیشرفت دارد درجا می زند. جامعه وبلاگنویسان کوهنورد تا زمانی که بر این باور نرسد که به شعور مخاطب احترام بگذارد ، نمی تواند به جایی برسد. تا زمانی که پاسخ نقد را با فحاشی بدهد ، در پس نامهای مستعار پنهان شود و دورویی کند ، منیت را کنار نگذارد ، به جایگاهش نخواهد رسید. این جامعه قبل از آنکه بخواهد صعودی به بهانه دیدار و آشنایی برگزار کند باید هدف برای خودش مشخص کند. هدفی که بتواند آنرا به جایگاه واقعی اش برساند. این جامعه باید روزی یکی از قطب های تصمیم گیری کوهنوردی ایران باشد. باید به به آن درجه از باور و یقیق برسد تا حداقل حقی برای رای دادن در این جامعه ی بیمار و متعفن کوهنوردی ایران داشته باشد. که حرفش خریدار داشته باشد! باید که خود را باور کند و بداند که برای بقاء در این جامعه باید و باید تحمل شنیدن حرف منتقدین و مخالفین را داشته باشد و اشتباهاتش را بپذیرد. این جامعه فاصله بسیاری دارد برای رسیدن به جایگاه و حق واقعی اش. پس دوستانه از شما و دیگر کوهنویسان تقاضا می کنم به جای برگزاری نشستهای نه چندان ضروری به فکر چاره باشیم تا این فاصله ها را یکی یکی از میان برداریم. بیایید اینبار همدلی و هم مرامی و همراهی را اینگونه به تجربه بنشینیم.
باقی بقایتان
احسان بشیرگنجی
چه حسی بهت دست می ده وقتی دیگه توانی نداری تا بالا بکشی؟ چه حسی بهت دست می ده وقتی می بینی پاهات و کمرت دیگه همراهیت نمیکنه؟ شده تا حالا نفست از شدت درد بند بیاد و به روی خودت نیاری؟ تا حالا شده به بهانه بودن در کنار دوستات درد رو فراموش کنی و شیب تند رو برای رسیدن به قله بالا بکشی؟ شده بری زیر دیواره بشینی و باحسرت نگاه کنی بهش؟ به مسیرهایی که روزی صعودشون می کردی و حالا درد کمرت این اجازه رو بهت نده که لذت صعود رو دوباره حس کنی؟ لمس کنی؟ شده لجاجت کنی و به هر قیمتی که شده صعود کنی و روی مسیر از شدت درد گریت بگیره؟ شده بخوای با کسی درد و دل کنی اما کسی وقتی برای شنیدن حرفهات نداشته باشه؟ شده دنبال شونه هایی باشی تا سرت رو بذاری روی اونها و یه دل سیر گریه کنی؟ شده در بین جمع باشی اما تنهایی تمام وجودت رو بگیره؟ تا حالاشده ...
بگذریم رفیق. بگذریم. گذاشتن و گذشتن شده است کار من این روزها. گذاشتن و گذشتن...
این جور وقتها فقط ای کاش می ماند و یادش بخیر و بگذاریم و بگذریم. بقیه اش هم شکل شوخی است. وقتش نیست. وقتی همه دنبال خربزه های بی لرز هستند این حرفها سرمازدگی می آورد. تمام!



