تبليغاتX
! امید دارم که عباث زنده است
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
تسلیت ...
دوست عزیز و ارجمندم ، جناب داوودی اگر چه هیچ کلامی تسلی بخش غم بزرگ شما نیست. اما مرا نیز در اندوه بزرگتان برای آن جای خالی شریک بدانید.

 

به قلم احسان | ارسال به بالاترین : Balatarin اشتراک‌گذاری | لينک مطلب
شنبه پانزدهم فروردین 1388
بیست و یک سال گذشت... D;
مي گويند: بتاب!


از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي

و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم

مي گويند: بخوان!


از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده

و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!


مي گويند: برقص

از بلنداي ناز تا خواهش نياز!


و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم

مي گويند: بمان!


از ديروز روز تا فرداي شب

و من...


و من مي روم

که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح نشسته اند!


مي روم که آغاز کنم

از امروز روز تا فرداي روزتر

برج سینا : آیریکان سه ساله شد. تولدش مبارک!

به قلم احسان | ارسال به بالاترین : Balatarin اشتراک‌گذاری | لينک مطلب
جمعه هفتم فروردین 1388
حکایت انسانی معمولی تر !

یکی بود یکی نبود. یک سربازی بود که محل خدمتش لب مرز بود. از شب تا صبح کنار یک خطی که با گچ کشیده بودند راه می رفت. منتهی فقط پونصد متر جلو می رفت و همون قدر برمیگشت. اجازه حرکت عرضی هم نداشت. شب تا صبح جلو ، عقب ، جلو ، عقب. بعد از یک مدت دچار مالیخولیا شد. آخه نصف شب ها سایه اش دراز می شد و می افتاد اون ور خط گچی. ترس برش می داشت و نمی فهمید که بالاخره این ور خطه یا اون ور خط. با خودش فکر می کرد ، ممکنه با تیر بزننش یا بیان به جرم جاسوسی ببرنش و اعدامش کنن. این قدر فکرای الکی کرد که دیوونه شد. شب های آخر با صدای بلند به سایه اش فحش می داد ، با لگد می زدش و روش تف می کرد. چند بار هم روی سایه خودش شاشید! یک تصویری توی ذهنش نقش بسته بود. اونم این که سایه اش رو دستبند زدند دارند می برند پای چوبه دار ، خودشم به ناچار دنبالش داره می ره.

آخرش دوام نیاورد. یک شب زد به سیم آخر و یک خشاب گلوله خالی کرد توی سایه اش و البته توی خاک کشور بیگانه!!

همون شب جنگ سختی بین دو کشور درگرفت. تعرض علنی بود و جای توجیه نداشت. خیلی ها توی اون جنگ کشته شدند.

 

نتیجه اخلاقی : این که اگر دقت کرده باشین الان اکثر مرزها دوتا خط گچی دارن و اون باریکه وسط متعلق به کسی نیست!

 

ویزای کوه قاف / علیرضا میراسدالله

به قلم احسان | ارسال به بالاترین : Balatarin اشتراک‌گذاری | لينک مطلب
چهارشنبه پنجم فروردین 1388
هوای حوصله ابریست...
به قلم احسان | ارسال به بالاترین : Balatarin اشتراک‌گذاری | لينک مطلب