تبليغاتX
برج سينا !

برج سينا !

با یاد محمد اوراز ، محمد باوندپور ، مقبل هنرپژوه

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و خدا بود و با او ، عدم و عدم گوش نداشت! حرفهایی هست برای " گفتن " ، که اگر گوشی نبود ، هرگز گفته نمی شد و حرفهایی است برای " نگفتن" حرفهایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند. درست است که  سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ، اما حرفهای بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتش اند و کلماتش هریک انفجاری را به بند کشیده اند ؛ پاره های بودن آدمی اند ... !

گویا نوشته های " بی هیچ ترسی از جاذبه زمین " ، در کنار بسیار وبلاگ ها و وب سایتهای دیگر ، خواب سیاست مداران این ملک را برآشفته است که امکان دسترسی به آن را با پیام آشنای این روزها " مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد ! "  از خوانندگانش گرفته اند!

اما آنچه در این روزگار سرد ، دلگرممان می کند ، کوک کردن دوباره این سازهاست. با همان نواهای قدیمی و دلنشین.

دوست عزیز و ارجمندم ، مهری جعفری دیگر بار سازش را کوک کرد و نواخت برایمان. امیدکه سازش همیشه کوک باشد و بماند و برایمان بنوازد همان نواهای قدیمی و دلنشین را.

" سازم را کوک می کنم "را بخوانید و از مطالب و آرشیوش لذت ببرید و از مشاوره اش بهره مند شوید.

برایش موفقیت و شادکامی آرزومندم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

یا علی ! سرادر ، یار . عزتت آشکار ، نامت پایدار . مرا به خود مگذار. مگذار مرا ، مگذار مرا که آن چه پیموده ام از این راه ، سردار ، سرشکستگی دارد و من از آزمون مکرر سرافکندگی می ترسم که اینجا سرادر ، سر به دار داده اند و عزت خریده اند و چه جانکاه است در چنین دیاری آدمی بی افتخار زیستن را و سر افکنده نفس کشیدن را به تجربه تکرار بنشیند ، سردار همیشه ماندگار!

یا علی ! توانم ده که نلرزم ، که نلرزیم ، که سر بلندی را با عطر هنوز ماندگار نفس هایت در این دیار که خود نخلستانی است و چاهی و بیابانی بیاموزیم که سخت محتاج این دانستن و آموختنیم. که سخت محتاج سربلند کردن و سربلند ماندنیم که این روزهای خستگی پیش از هرچیز و بیش از هرچیز سرافکندگی نصیب می کند و سرشکستگی قسمت!

علی میرمیرانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

گاهي بايد سكوت كرد ، شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد!

زرتشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد !

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

به نقل از : وب سایت استانداری آ.غ

مدير كل اداره كل حفاظت محيط زيست آذربايجان غربي از انتخاب دکتر رحیم قربانی به عنوان استاندار سبز در كشور خبرداد.

كيومرث كلانتري در پنجمين جلسه شوراي برنامه ريزي وتوسعه استان گفت : اين عنوان به دليل اقدامات ارزنده دكتر رحيم قرباني، استاندار آذربایجان غربی در راستاي حفاظت و صيانت از عرصه هاي زيست محيطي وانطباق توسعه مراكزصنعتي استان با معيارهاي زيست محيطي به وي اعطا شده است.

وي ادامه داد : لوح سپاس استاندار سبز هفته آينده طي مراسمي توسط رياست سازمان حفاظت محيط زيست كشور به استاندار آذربايجان غربي اهدا مي شود. ف30/5/1387

برج سینا : گویا مسئولین و ملت همیشه در صحنه خواب تشریف دارن و نمی بینن که این به اصطلاح مدیران سبز مملکت چه بلایی سر دریاچه ارومیه آوردند!!

تاسفمان با خواندن این خبر بیش از پیش  شد : بدستور رییس دانشگاه انجام شد:قتل عام شبانه درختان در دانشگاه ارومیه

بنازم به این انتخابتان... هی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

کوشا-کرمان شاهو بعد از مدتها بروز شد!


آیریکان هم نوشت:

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند ...

دستم به قلم نمی رفت تا بنویسم ...
چرایش را نمی دانم ... اما حالا بیشتر از همیشه می خواهم که بنویسم ... و کلمات چرخ می خورند و چرخ می خورند ...

خوشحالم از دوباره نوشتن دوستان عزیزم نازخاتون و سیاوش. امید که همیشه نویسا باشند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

کسب مقام نخست تیم امداد و نجات کوهستان استان آ.غ در مسابقات کشوری ، توسط دوستان و هم تیمی های خوبم عیسی نعمتی ، محمود محمودی و مرتضی لطف الهی را خدمت ایشان و جامعه امدادی استان ، تمامی دوستان و هم تیمی هایم در تیم امداد و نجات کوهستان به ویژه مربیان این تیم : آقایان علیرضا جعفری بارانی ، فرشید فاریابی و رضا مسافری صمیمانه تبریک می گویم و برای تک تک این دوستان آرزوی موفقیت می کنم.

احسان بشیرگنجی

عضو تیم امداد و نجات کوهستان آ.غ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

آنا فراهانی ( آناپورنا ) :

گرامیداشت صعود قلم

یکسال پیش در چنین روزی .... !!

چرادیگه از صعود سراسری وبلاگ نویسان خبری نیست؟؟ اون شور و اشتیاق و علاقه صمیمانه؟ اون دوستی های قشنگ ... بعضی هاشون موندگار شدن. جاودانه شدن. اما بعضی هاشون... خیلی به مغزم فشار آوردم که اسماشون یادم بیاد و این خیلی ناراحتم کرد.

.

.

.

دوستای خوب و همراه و همدل من کجا هستند؟؟؟؟

... هنوز هم مایل به شرکت و یا برگزاری این صعود هستید؟

 

 

به آنا فراهانی با سلام و احترام.

پاسخ ̗ خود ̗ شما در خصوص همین سوالهایی که طرح کرده اید چیست؟ آیا بدنبال یافتن پاسخی منطقی  قبل از انتشار این سوالها بوده اید؟ به نتیجه ای رسیده اید ؟ آیا به نوشته هایی که در خصوص این صعود منتشر شد دیگر باره نگاهی انداخته اید؟ آیا می توانم انتظار داشته باشم پاسخ سوالهایی که خود طرح کرده اید را از جانب شما دریافت کنم؟

یکسال از آن تاریخ می گذرد. در طول این یکسال حرفی ، پیشنهادی از جانب هیچ دوستی برای برگزاری نشست یا صعودی در قالب وبلاگ نویسان کوهنورد مطرح نشده است. خوشبینانه ترین حالت از نگاه من این می تواند باشد که جامعه وبلاگ نویس کوهنورد به آن حد از شعور دست یافته است ، بزرگ شده است که منطق را فدای شور و اشتیاق و علاقه نکند. از سر احساس تصمیم نگیرد. فقط بهانه اش دور هم جمع شدن و دیدار یکدیگر نباشد...

بدبینانه ترین حالت هم می تواند اینگونه باشد : آنانی که به نسبت سایرین حرفی برای گفتن دارند ، تجربه بیشتری دارند ، خود را از این جمع جدا می کنند و در گوشه ای فقط نظاره گر آنچه که بر آن می گذرد می نشینند. دوستانی که مطمئنا اگر در کنار همین جمع باشند می توانند اعتباری به آن ببخشند ، چراغ راهی باشند و... ( و کنار نشستن این دوستان خود می تواند سوالاتی را بوجود آورد و ذهن را به کنش هایی وا دارد که اگر فرصتی بود و توانی در نوشته های آتی به آن خواهم پرداخت)

ماندگاری و جاودانگی این دوستی ها و یا به عکس عدم ماندگاری آن ، رابطه مستقیمی دارد با رفتارها و برخوردهایی که ما در حین و بعد از صعود قلم بایکدیگر داشتیم. اگر پاسخی منطقی بر نقدها و گفتگوها و سوالها آنهم با کمی ملایمت و حوصله داده میشد ، واگر کمی در مورد آنچه که می خواستیم بر زبان آوریم تامل می کردیم و کمی ، فقط کمی شفاف عمل می کردیم مطمئن باشید بسیاری از دوستان خود پیش قدم می شدند برای برگزاری این صعود و یا نشست. اگر موضوعی ، هدفی از قبل مشخص می شد و نتیجه ای مشخص به دست می آمد ، اگر توان قبول اشتباهاتمان را داشتیم ، اگر کمی با خودمان روراست بودیم ، اگر منتقد را محکوم به غرض ورزی نمی کردیم حال و روزمان بهتر از آنچه که خود و دیگر دوستان می ببند بود.

 بارها این جمله را گفته ام و بازهم یادآوری می کنم : جامعه کوهنوردی ما درزهای فراوانی برای انگشت نهادن ، اندیشیدن و نقد کردن دارد. و نیز فاصله بسیاری با شعور و احترام به مخاطب! جامعه وبلاگنویسان کوهنورد هم از این قاعده خارج نیست. درون همین جامعه کوهنوری تلاش می کند اما بجای پیشرفت دارد درجا می زند. جامعه وبلاگنویسان کوهنورد تا زمانی که بر این باور نرسد که به شعور مخاطب احترام بگذارد ، نمی تواند به جایی برسد. تا زمانی که پاسخ نقد را با فحاشی بدهد ، در پس نامهای مستعار پنهان شود و دورویی کند ، منیت را کنار نگذارد ، به جایگاهش نخواهد رسید. این جامعه قبل از آنکه بخواهد صعودی به بهانه دیدار و آشنایی برگزار کند باید هدف برای خودش مشخص کند. هدفی که بتواند آنرا به جایگاه واقعی اش برساند. این جامعه باید روزی یکی از قطب های تصمیم گیری کوهنوردی ایران باشد. باید به به آن درجه از باور و یقیق برسد تا حداقل حقی برای رای دادن در این جامعه ی بیمار و متعفن کوهنوردی ایران داشته باشد. که حرفش خریدار داشته باشد! باید که خود را باور کند و بداند که برای بقاء در این جامعه باید و باید تحمل شنیدن حرف منتقدین و مخالفین را داشته باشد و اشتباهاتش را بپذیرد. این جامعه فاصله بسیاری دارد برای رسیدن به جایگاه و حق واقعی اش. پس دوستانه از شما و دیگر کوهنویسان تقاضا می کنم به جای برگزاری نشستهای نه چندان ضروری به فکر چاره باشیم تا این فاصله ها را یکی یکی از میان برداریم. بیایید اینبار همدلی و هم مرامی و همراهی را اینگونه به تجربه بنشینیم.

باقی بقایتان

احسان بشیرگنجی

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

چه حسی بهت دست می ده وقتی دیگه توانی نداری تا بالا بکشی؟ چه حسی بهت دست می ده وقتی می بینی پاهات و کمرت دیگه همراهیت نمیکنه؟ شده تا حالا نفست از شدت درد بند بیاد و به روی خودت نیاری؟ تا حالا شده به بهانه بودن در کنار دوستات درد رو فراموش کنی و شیب تند رو برای رسیدن به قله بالا بکشی؟ شده بری زیر دیواره بشینی و باحسرت نگاه کنی بهش؟ به مسیرهایی که روزی صعودشون می کردی و حالا درد کمرت این اجازه رو بهت نده که لذت صعود رو دوباره حس کنی؟ لمس کنی؟ شده لجاجت کنی و به هر قیمتی که شده صعود کنی و روی مسیر از شدت درد گریت بگیره؟  شده بخوای با کسی درد و دل کنی اما کسی وقتی برای شنیدن حرفهات نداشته باشه؟ شده دنبال شونه هایی باشی تا سرت رو بذاری روی اونها و یه دل سیر گریه کنی؟  شده در بین جمع باشی اما تنهایی تمام وجودت رو بگیره؟ تا حالاشده ...

بگذریم رفیق. بگذریم. گذاشتن و گذشتن شده است کار من این روزها. گذاشتن و گذشتن...

این جور وقتها فقط ای کاش می ماند و یادش بخیر و بگذاریم و بگذریم. بقیه اش هم شکل شوخی است. وقتش نیست. وقتی همه دنبال خربزه های بی لرز هستند این حرفها سرمازدگی می آورد. تمام! 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

درون خلوت ما غیر در نمی گنجد

برو  ، برو که هر که نه یار من است بار من است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

به ياد كوهنوردنامي كشورمان زنده ياد محمد اوراز با توجه به نزديك شدن به پنجمين سالگرد  حادثه  تلخ  كاشربروم كه  منجر به درگذشت مرحوم اوراز شد.اين بخش از پايگاه را  به  زندگينامه و همه آن چيزهايي كه مي توان از اوراز گفت اختصاص داديم به اميد آنكه توانسته باشيم گوشه اي ازخدمات اين قهرمان پرافتخاركشورمان را به تصوير كشيده و ياد او را در پنجمين سالگرد در گذشتش زنده نگه داريم

ادامه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

با همراهی دوستان خوبم : پرستو ابریشمی ، حامد کرامت ، حامد مهرزاد ، فرشید فاریابی ، احسان و مجید شریفی ، هانی ساداتی ، میثم و زینب یوسف زاده ، مهدی باوندپور ، سجاد و محمد بشیرگنجی

( جای دوستان بسیار عزیزم ، عباس جعفری ، صنم نصیری و مستان رمضانی خالی بود! )

پر کشید و رفت...

از راست به چپ : خودم ، حامد کرامت ، پرستو ابریشمی ، فرشید فاریابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

همچون هر حادثه ای این حادثه ناگوار را نیز باید از جهات مختلفی بررسی نمود و باید به سوالاتی از این قبیل پاسخ داد؛ آیا حادثه غیر قابل اجتناب یا قابل پیش گیری بوده است؟ آیا کسی مقصر بوده یا مرتکب اشتباه شده است؟ آیا تنبیهی متوجه خاطیان احتمالی قائل خواهیم بود؟ اما قبل از آن باید به این سوال پاسخ دهیم که آیا اصلا قائل به تاثیر خطای انسانی در حوادث کوهنوردی هستیم یا نه؟

واقعیت این است که کوهنوردی ورزشی بالقوه خطرناک است. حتی در ساده ترین کوهنوردی ها نیز خطرات مختلفی وجود دارد. بیاد بیاوریم مرحوم حضرتی را که در مسیر شیرپلا، مسیری که هر هفته شاهد حضور هزاران کوهنورد مبتدی و باتجربه است، بر اثر ریزش سنگ توسط کوهنوردی دیگر کشته شد. در حادثه پرتلفات اخیر کی 2، کوهنوردان در ساده ترین مسیر به قله گرفتار ریزش بهمن شدند. بهمن درمنطقه ای که همواره کوهنوردان را تهدید می کرده است و افراد بیشماری پیش از این به خطرناک بودن آن نقطه اشاره کرده بودند. اما برای صعود کی 2 مسیر ساده تری وجود ندارد. پس کوهنوردی که بخواهد این قله را از این مسیر صعود کند با پذیرش این خطر و بسیاری خطرات مشابه است که اقدام به صعود می نماید. ریزش بهمن یا سنگ، گم شدن در هوای خراب، سرمازدگی در اثر شب مانی اجباری، تخلیه انرژی و ناتوانی در بازگشت همگی از اینگونه خطراتند. نمی خواهم به این سوالات فلسفی که "برای چه به کوه می رویم؟" یا "آیا کوهنوردان طالب مرگند؟" و سوالاتی از این قبیل پاسخی بدهم. بلکه نکته ای که به آن اشاره می کنم این موضوع است که کوهنوردی در ذات خود ورزشی خطرناک است و کوچکترین اشتباه از طرف شما یا همنوردتان ممکن است به قیمت جان شما تمام شود. لذا هر کس که به این ورزش می پردازد باید از وجود این خطرات آگاه باشد.

ادامه در : داستان کوه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

محمد اوراز

کاش می شد آسمان شوم

برای تو

که دلت پرواز می خواست!

 

یادت گرامی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

رضا جان ! از تو چه پنهان ، قبل از اینکه بخواهم بنشینم و بنویسم ، نشستم و خوب فکر کردم در مورد تمامی آنچه که بر این ذهن خسته گذشت و همچنان می گذرد. فکر کردم و دانستم شاید در آینده ای نه چندان دور شبیه همین اتفاق در کوههای همین سرزمین برای خود من نیز بیافتد. شاید همین حرفها در مورد خود من نیز گفته شود. و یا حتی به عکس همین قضیه نیز فکر کردم. به عکس العمل سامان هنگامی که با پیشنهاد یا دستور بازگشت مواجه می شود. آنهم در آن ارتفاع و در نزدیکی قله و با تمام هزینه هایی که کرده است. از جان و مال! آخر میدانی اطاعت پذیری در جامعه کوهنوردی ما بیشتر شبیه یک رویا می ماند تا یک اصل!  اما به اشتباه یا به درستی چشم برهمه آنان بستم و نوشتم دغدغه های یک ذهن جوان را که در همین سرزمین کوهنوردی می کند. برای فردایش هزاران برنامه دارد و امید و آرزو. سودای صعود و... درکنار همین آدمهای معمولی ، تلاشهای کوچک و همه آنچه که به قول تو از کوهنوردی داریم!

در طول این سالها هیچگاه دوست نداشتم خلاف جهت جریان حرکت کنم یا رو در روی دوستی بایستم. اما آنچه که باعث همه اینها شد دغدغه هایم بود. دغدغه هایی که گاه به خاطرشان چون این روزها به غرض ورزی و نادانی و قضاوت یکطرفه و تهمت زدن و جوگیر شدن، متهم شده ام آنهم به بهانه نام!! و گاه ... . اصلا چه اهمیتی دارد دیگران در مورد من چه فکری می کنند؟ مهم برای من همیشه این بوده است که برای خودم زندگی کنم و راحت عقایدم را با دیگران به اشتراک بگذارم. عقایدی که همه اش نظریات شخصی ام بوده است و به خاطر بیان آنها بسیار اوقات چه ضربه ها که نخورده ام. ( نمی دانم تو نیز بر این عقیده ای که من در نوشتن اینها تحت تاثیر شخصی خاص قرار گرفته ام یا نه؟!.)

خوشحالم از اینکه اینها را به حساب خصومت شخصی نگذاشته ای. پس امیدوار خواهم بود همه ی گفتارهایی که انتشار یافت را به حساب این نگذاری که سنگ کسی را به سینه میزنم و در صدد تخریب دیگری تلاشی مضاعف میکنم. مطمئن باش برای تمام چیزهایی که نوشته ام دلیل دارم و هزاران سوال که در صدد یافتن پاسخش هستم و خواهم بود. دلایلی را مطرح کرده ام  و برای انتشار دلایل دیگر به گفته و پیشنهاد دوستان از جمله خود شما کمی صبر خواهم کرد و به موضوع زمان خواهم داد. شاید در این مدت به اشتباهات خودم نیز پی ببرم و یا به بسیاری از واقعیت ها.!

میدانی درطول این شش سال این سومین نفری بود که در برنامه مشترک لیلا و کاظم از دست رفت. اسمش را می گذارم فاجعه. فاجعه در کوهنوردی مستقل ایران. این به نظر تو ضعفی از مدیریت و سرپرستی را نشان نمی دهد؟

من نه با تو ، نه با نفرات تیم ، نه با هیچ کس دیگر خصومتی ندارم. و مطمئن باش اگر بدانم در مورد این موضوع اشتباهی مرتکب شده ام ، قضاوت بی جایی کرده ام شهامتش را دارم که از تک تک شما عذر خواهی کنم. همانگونه که به وقتش از فریدیان حمایت کردم بر سر قضیه تجلیل از قهرمانان واز بسیار دوستان و جریانات دیگر! همیشه به دنبال باور و بیان واقعیات بوده ام و اشتباهاتم را پذیرفته ام ! شاید بگویی و بگویند فریدیان و دیگر دوستان به حمایت نیازی ندارند. اما من می گویم برای بقاء در این جامعه نیاز به حمایت هم داریم. حتی مخالفانمان.

می دانی بعضی اتفاق ها را نمی شود فراموش کرد. یعنی هیچوقت نمی شود فراموششان کرد. خیلی ها به آنچه پیش آمده عادت می کنند. و جامعه کوهنوردی ما عادت کرده است به مرگ کوهنوردانش. به مرگ هیمالیانوردانش. و راحت از کنار آن می گذرد. من شهریور 82 را فراموش نکرده ام. عادت نکرده ام به مرگ محمد ، اتفاقی که برای داوود خادم افتاد را فراموش نکرده ام ، همچنین برای مقبل را. عادت کرده ایم به شنیدن خبر مرگ. فراموش نخواهم کرد اتفاق نانگاپاربات را. و همین اتفاق از ارزشهای این موفقیت کم کرد. ( در نظر من!) ( حتی اگر مقصر سامان نعمتی باشد!) و نباید هیچکدام اینها را فراموش کرد. اینها هم گوشه هایی از همین تاریخ راتشکیل می دهند. پس امیدوارم در گزارش تصویری تمام جزئیات را به تصویر بکشی. حتی اگر برایت مقدور باشد نحوه اتفاق افتادن حادثه را! کمکی خواهد بود برای باور واقعیات کوهنوردی ایران.

می دانی کجای این قضیه تلخ تر است؟ آنجا که دوستان کوهنورد با حسرت میگویند : خوش به سعادت او که در کوه مرد!! نمی دانم این در کوه مردن ها چه سعادتی دارد که اینان اینگونه حسرتش را می خورند. به نظر من همین هم شکست محسوب می شود. نمی شود؟

ببخش اگر از حاشیه به متن آوردمت ، دلیلش همه این بود که جزو مخاطبان اصلی من بودی.! و ببخش اگر همین کار باعث بوجودآمدن توهین هایی شد برای تو. این روزها تعداد بد و بیراههایی که میشنوم بیشتر از مال تو نباشد کمترنیست. پس یاد گرفته ام گوشهایم را یکی را در بکنم و دیگری را دروازه! گاهی جواب میدهد.!

پ.ن : پاسخی بود به رسم ادب و با تمام احترام و دوستی که پیش از اینها هم در گفتگوهایمان گفته بودم که دوستت می دارم. بابت لطفی که کردی و وقتی که گذاشتی و برایم نوشتی واقعا ممنونم.

پ.ن 1 : ببخش اگر پر حرفی کرده ام و جسته و گریخته حرف زده ام و گاه نامفهوم. اسمش را بگذار درد و دل یا دلتنگی ! اما امیدوارم اسمش را نگذاری توجیه یا بازی باکلمات!

پ.ن 2 : امیدوارم فرصتی پیش بیاد تا در جلسه گزارش این صعود شرکت کنم و جواب سوالاتم رو هم بگیرم.

با دوستی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

برج سینا : ممنونم از رضا نظام دوست بابت وقتی که گذاشتند و پاسخی که ارسال کردند.

بشیر گنجی جان! قربانت گردم!
اسمت مرا یاد شعری می اندازد! .. می گوید:

اگر گنجی کنی بر عامیان بخش
هجوم آرند و برگیری تو رنجی
چرا نستانی از هر یک جوی سیم
که گرد آید تو را فی الحال گنجی؟!

راستش از تو چه پنهان من که در زندگی به پند این شاعر عمل نکردم و عمرم گذشت! ولی تو عمل کن! و از من می شنوی ، به عوام چیزی مده! چه از سر محبت .. چه از سر فریب!
اگر هم دادی ، بقول نیچه: تنها صدقه ای بده! .. و بگذار آن را هم از تو دریوزه کنند!

دیگر اینکه ، تو راست می گویی .. عوام فریبی موهن و تاسف بر انگیز است. اما تاسف بارتر از آن دیدن جامعه ای مملو از عوام است!
و تاسف بارتر از همه اینکه خودمان هم جزو عوام باشیم و فکر کنیم عوام دیگران اند!

بشیر گنجی جان! میدانی؟ مسئله این است که همه ی آنچه ما از کوهنوردی داریم همین است! همین تلاشهای کوچک! همین آدم های معمولی! همین کوهنوردها! همین فیلم ها! همین حرکت های پر از نقص! (اگر تو بهترش را سراغ داری بگو!)
در شهر کورها یک چشم پادشاه است قربانت گردم! ... و شهر ما دیریست ، شهر کورهاست!

می گویی کاظم فریدیان شهوت شهرت دارد چون با سامان نعمتی از دویست متری قله برنگشته است ..

اظهار نظر کردن راجع به چیزی تا این حد صعب که اطلاعات ناقصی (در حد چند خبر وبلاگی) از آن داریم خود یا از سر غرض ورزی ست یا از سر نادانی! ... من چیزی از قله ی نانگاپاربات و روز سخت صعود تیم ایرانی بیشتر از تو نمی دانم ..

(جز آن که یک ماه پیش پای مسیر کینشهوفر زیر کمپ اول ایستادم و با دیدن آن شیب یک پارچه ی سه هزار متری که حتی جای چادر زدن هم ندارد با خودم گفتم : خودشان به کنار! .. اینها این همه بار را چگونه می خواهند تا آن بالا ببرند؟!)

آری! من چیزی بیشتر از تو از روز صعود نمی دانم ( و که در این میان می داند؟!)

فقط می دانم که شرکت اسپانسر هزینه ی کامل برنامه ی کاظم و لیلا را پرداخته بود و آنها این مبلغ را با چهار نفر دیگر (محمد نورزی خود حمایت کننده ی مجزایی داشت) به اشتراک گذاشتند تا دیگران هم بتوانند در این موقعیت ایجاد شده توان شان را برای اولین بار در هیمالیا بیازمایند! ...

(آدمی که به این حد که تو گفتی شهوت چیزی را دارد با کسی در آن شریک نمی شود برادر!)

دیگر اینکه ..

تمام روزهای این سفر شانزده روزه من با سامان نعمتی هم چادر بودم . پیش از آن نمی شناختمش و آنجا با هم دوست شدیم. حتی توی تهیه گزارش تصویری تیم هم خیلی به من کمک کرد . نمی دانی احساسی که این روزها داشتم وقتی با خودم فکر می کردم: او الان آن بالا تنهاست! چگونه بود..

بهر حال اگر کاظم یا اعضای دیگر تیم (با وجود آنچه از جان و رمق و دارایی خود برای ایستادن بر روی قله هزینه کرده) نتوانسته بر وسوسه ی پیروز برگشتن غلبه کند و از دویست متری قله باز گردد ، او هم نتوانسته!

راجع به فیلم هایی هم که بنده با عوامفریبی تولید کرده ام قبلا توضیح مبسوط داده ام و دیگر لزومی نمی بینم! می توانی به همانها رجوع کنی

فقفط بدان که اگر تو یا آقای فرامرز نصیری یا تیم خراسان یا هر عزیز دیگری کاری در خور عرضه انجام بدهد ، حاضرم آن را با کمل میل ارائه دهم! تا دیگران هم بتوانند چون شما به جملات آن در خصوص شما یا دیگران استناد کنند! ... و به هر حال چیز قابل استنادی در مورد کوهنوردی ما با همین بضاعتی که دارد در رسانه ی تلویزیون تولید شده باشد!

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

ابتدا پاسخ کامنت گذارنده ای با نام دوست در پست قبلی :

ببخشید متوجه نشدم منظورتون رو! یعنی هرکی میره هیمالیا یا پرآو یا هر برنامه پر ریسکی باید خودش یا یکی از هم تیمی هاش رو جا بذاره؟ شرمنده که سطح کوهنوردی ما اینهمه !! پایینه و حرفه ای نشده که یا خودمون رو جا بذاریم یا یکی از دوستانمون رو. اینطوری کلاس کار می ره بالا دیگه ، درسته؟ دلیل و استدلال و منطق شما را عشق است دوست جان....!!

و در پاسخ رامیار که لطف کرده و زحمت کشیده !! و این مطلب را نوشته اند می گویم :

سلام.

اگر من با نوشتن مطلب به قول شما مغرضانه خود ، وجهه ام را زیر سوال برده ام ، خود شما نیز با این نوشته تان از نظر من مرتکب چنین اشتباهی شده اید!

از نوشتار شما می شود چنین برداشت کرد که کاظم فریدیان برای ذهن جوان شما اسطوره است. اسطوره ای شکست ناپذیر که چنین به دفاع از ایشان پرداخته اید.

کسی در نوشتارش این صعود را بی اهمیت قلمداد نکرده و آن را بی ارزش نخوانده است.

اشاره داشته اید به اینکه : " كاظم فريديان اعلام كرده بود كه به همراه سامان بر مي گردد ولي اين سامان بوده كه قبول نكرده است "  گیریم که این حرف راست باشد. به نظر شما طبیعی نیست سامان از این اقدام فریدیان ممانعت کند؟ آنهم در آن ارتفاع و در نزدیکی قله؟ اما چه بر سر کاظم فریدیان آمده که قبول کرده است سامان رادر آن ارتفاع تنها به حال خود رها کند؟ آنهم وقتی می بیند که در شرایط جسمی خوبی نیست؟! پس فرامرز نصیری بی جا نگفته است که فریدیان : شهوت و جنون شهرت دارد!!

کسی تمام باشگاه دماوندی ها را مقصر جلوه نداده است. مقصر اعضاء تیم هستند. تک به تکشان. حتی خود سامان. آیا این اعضاء تیم به نظر شما تمام باشگاه دماوندیها هستند؟

 در این وضعیت انتظار داشتیم خانم خلیلی سامان را درک نکند!! و نیز جانب داری دیگران را هم نکند. ساده حادثه را روایت کند..

شمااسمش را بگذارید پیش داوری های مغرضانه اما من به شخصه فراموش نخواهم کرد عوام فریبیهای فریدیان را.

خبر کذب او مبنی بر صعود برودپیک که نوشته های رامین شجاعی نیز کمکی بود تا چهره ی دیگر او را بشناسیم!

یا گزارشات حادثه غار پرآو. در طول این سالها با یکی از نزدیکترین اقوام ویکتوریاکیانی راد در تماس بوده و هستم. نقل ایشان از این ماجرا هم چهره ای دیگر از فریدیان را برایم آشکار ساخت.

فیلم صعود کی 2 ، محصول مشترک فریدیان و نظام دوست یکی دیگر از عوام فریبی های او بود. چرا که بیشتر تصاویر ، تصاویر صعود تیم خراسان به قله لنین بود که در فیلم استفاده شده بود. آنهم بدون کسب اجازه . همین چند مورد کافیست تا در باور آنچه که از جانب ایشان منتشر می شود شک کرد.

در توانایی های فریدیان شکی نیست.اما اگر او به شعور مخاطب خود احترام می گذاشت وضعیت و جایگاهی به مراتب بهتر از این داشت.

باز هم می گویم صعود نانگاپاربات برای همه ما ایرانیان موفقیت و افتخاری است بیاد ماندنی. و نیز بر این نظریه پافشاری می کنم حادثه ای که برای سامان نعمتی اتفاق افتاد بر اثر سهل انگاری نفرات تیم بوده است و شادیمان در این موفقیت را کمرنگ کرد.

امیدوارم تمامی اعضاء تیم به سلامت به ایران بازگردند. تک به تکشان.

راستی تا یادم نرفته بگویم فامیلی من بشیرگنجی است که به اشتباه بشیربیگی نوشته اید. برایتان بنویسم متاسف ام؟ یا خود متاسف خواهید شد؟!

بادوستی

احسان بشیرگنجی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

خبر مفقود شدن سامان نعمتی رفته رفته خوشحالی و شادمانیمان از صعود نانگاپاربات را کمرنگ کرد. پی بردیدم که پیش پا افتاده ترین اخلاقیات انسانی هیچ ارزشی بین نفرات این تیم نداشته است. دانستیم ارزش صعود و مقام و شهرت برای نفرات این تیم به مراتب بیشتر از جان انسانهاست.

توجیه های اعضاء این تیم باعث شد تا دیگر بار گزارشات حادثه غار پرآو را مروری بکنیم. همچنین برای چندمین بار به تماشای فیلم این حادثه ، ساخته رضا نظام دوست بنشینیم. اگر بخاطر داشته باشید در قسمتی از این فیلم  فریدیان در خصوص حادثه ای که برای  زنده یاد امیر احمدی اتفاق می افتد ، می گوید : " درسته که ضعف جسمانی امیر باعث حادثه شد ، در واقع آخرین حلقه از زنجیر حادثه ضعف امیر بود ، ولی امیر کار غیرمتعارفی نکرد!! " پس به دور از انتظار نخواهد بود که این نوع حرفها در مرود سامان نعمتی هم گفته شود. طبیعی خواهد بود که تمامی مسئولیت این اتفاق را برگردن سامان نعمتی بیاندازند ، این را به خوبی می شود در نوشته های مژگان خلیلی در طرفداری از هم باشگاهیهایش دید و احساس کرد. کاش اینان احترام به شعور مخاطب را یاد می گرفتند. کاش...

گویا لیلا اسفندیاری ( سرپرست ) کاظم فریدیان ، احسان پرتوی نیا ، سهند عقدایی ، حسین ابولحسنی ، محمد نوروزی فراموش کرده اند که قبل از اینکه عضو تیم نانگاپاربات باشند ، قبل از اینکه فاتح این کوه باشند ، یک انسانند چون همه ی انسانهای دیگر و هیچ برتری نسبت به دیگران در این پهنه خاکی ندارند. همه با هم برابرند در مقام یک انسان...

پس متاسف ایم برای خودمان و لیلا اسفندیاری ، سرپرست تیم نانگاپاربات به خاطر سقوط از قله های انسانیت!

متاسف ایم برای خودمان ، لیلا اسفندیاری و دیگر اعضاء تیم نانگاپاربات برای اینکه مفهوم و معنای واژه سرپرستی نیاز به ترجمه پیدا کرده است!

متاسف ایم برای خودمان و کاظم فریدیان نخستین ایرانی فاتح کی 2 و دیگر اعضای تیم بابت سقوط از قلل انسانیت!

متاسف ایم برای خودمان و جامعه کوهنوردی مستقل ایران...

و نیز متاسف خواهیم شد اگر فیلم این صعود را هم رضا نظام دوست کارگردانی کند و به کمک  تیغ معجزه گر مونتاژ ، اتفاقی را که برای سامان نعمتی افتاد را حذف کند و آنرا به خورد جماعت طبیعت دوست دهد! چون فیلم کی 2 که مشاهده کردید که به چه خوبی از معجزه مونتاژ در ساخت این فیلم بهره برده بود!!

و امیدوار خواهیم بودبه بازگشت سلامت سامان نعمتی و دیگر اعضای تیم به کشور

و در پایان :

رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

پ.ن :نظرات این پست پس از تایید نمایش داده خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

به یاد همه همسفران و همراهان آن کوه بلند و خاموش ، با یاد : امیر عارف ، احسان شریفی ، کریم حسین زاده ، حمید کاظمی ، علی فضل الهی ، محمد فرزانه ، ایمان ... ، صنم نصیری ، حمیده کاظمی ، بهاره برجسته ، مونا ابراهیمی به پاس دوستی هاشان...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

حرفهای ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

 سرود کوهستان خبر داد :

هیات کوهنوردی سراب در راستای اجرای برنامه های تابستانی خود دو مورد از برنامه های خود در منطقه سبلان به شرح زیر اعلام میدارد:

 

1-صعود به کسری داغی و هرم 3 (4600 متر) از منطقه آلوارس در تاریخ27 و 28 تیر ماه 87

 

2- صعود به سبلان از مسیر جنوب شرقی (آلوارس) 17 و 18 مردادماه

لذا کوهنوردان علاقمند کشور جهت شرکت در برنامه های هیات سراب می توانند با شماره تلفنهای

09144310061  زارع نسب

09144323316  فرهمند

ویا روزهای زوج از ساعت 6 الی 8 با شماره 04312222986 هیات سراب جهت اخذ اطلاعات تماس حاصل فرمایند.

 

با تشکر

هیات کوهنوردی سراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

برج سینا : به نقل از وبلاگ فریاد خرداد به قلم دوست بسیار عزیزم سعید پورحیدر

جمعی از کارکنان سیمای مرکز آذربایجان غربی در نامه ای سرگشاده به مقامات مسئول به مدیریت ناکارآمد و پلیسی شکرنیا ، مدیرکل سیمای مرکز آذربایجان غربی اعتراض کردند . از آنجاییکه شکرنیا در پرونده سازی های مختلف اخلاقی ، امنیتی و اداری برای کارکنانی که کوچکترین انتقادی را از مدیریت ناکارآمد او انجام دهند متخصص ترین مدیر کشور است از انتشار اسامی امضاء کنندگان این نامه سرگشاده خودداری میکنم تا مبادا آنها نیز به سرنوشت دهها همکار خود که به لطف بی کفایتی مدیرکل سیمای مرکز آذربایجان غربی مجبور به بستن رخت هجرت و یا به بهانه های واهی با پرونده سازیهای شکرنیا از سازمان اخراج و یا مجبور به استعفا شده اند ، دچار نشوند .

بسم الله الرحمن الرحیم

                              ان اللهَ لا یَغیرُما بقوم ، حتی یغیرو ما بانفسهم

به واقع "خداوند چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند". این دگر گونی آشکارا در میان کارکنان صدیق ، زحمت کش ، متعهد و پرتوان آذربایجان غربی کاملا هویدا شده است.

نتایج تاسف برانگیز به دست آمده در جشنواره شانزدهم تولیدات رادیویی و تلویزیونی مراکز فریاد بلند این تغییر و دگرگونی است . فریادی که هر گوشی را که اراده به نشنیدن نیز داشته باشد متوجه خود می کند! " نه " به همه اراده های ناصواب و نا به جای تفکری مسموم بر فضایی فرهنگی است . 

سقوط مرکز آذربایجان غربی به قعر جداول امتیازات و ارزشیابی بزرگترین رویداد رسانه ای صدا و سیمای استان های سراسر کشور نشان از اراده بدنه این مرکز در رسانیدن صدای خود به گوش راس میدیریتی سازمان دارد ، راس مدیریتی که در تمام این سال ها هرگز اجازه گفت و شنود منطقی و بی واسطه به کارکنان خود نداد ، اینک باید هزینه این فریاد بلند را تحمل کند .

صدا و سیمای مرکز آذربایجان غربی با سرمایه گذاری های ارشمند دهه ی 70 و مدیریت موفق آن سال ها چنان در سال های بعد درخشید که همه نگاه ها را متوجه خود کرد . مرکزی با سابقه ی درخشان و دست آوردهای کم نظیر اینک در جشنواره شانزدهم در حالی از قافله جوایز و دست آورد ها عقب مانده که هیچ امید بازگشت به جایگاه های سنوات گذشته نمی رود .

صدا وسیمای مرکز آذربایجان غربی خیلی زود و در کمتر از چند سال همه دست آوردهای چشمگیر خود در دهه های گذشته را از کف داد و این همه نتیجه سوء مدیریت تحمیل شده و حاکم بر مرکز است که پیوندهای حداقلی بدنه زحمت کش و پرتوان آن را از هم گسست . مدیریتی که در کم نظیر ترین آمار های موجود هجرت چهره های متخصص ، متعهد و موفق رده های مختلف شغلی را از صدا و سیمای مرکز آذربایجان غربی به عنوان سیاه ترین صفحات کارنامه ی خود ثبت کرده است .

صدا و سیمای مرکز آذربایجان غربی در پی سال ها تلاش و سرمایه گذاری مدیران و همکاران و دوری از حاشیه های نامطلوب و صیانت و پاسداری از سیاست های کلی رسانه ملی موفق شده بود عناوین رسانه برتر را کسب کند . موفقیت های طلایی کسب شده در سال های گذشته متاسفانه با مدیریت منتج به فروپاشی کامل این مرکز در جشنواره شانزدهم نتایجی را رقم زد که تنها از آن با عبارت فاجعه می توان یاد کرد .

- بایکوت و حذف نیروهای متخصص و علم گرا با تعهد بالا به سیاست های فرهنگی رسانه از بدنه  کارکنان مرکز .

- هجرت چشم گیر کارشناسان و برنامه سازان پرتوان از مرکز .

-  اعمال مدیریت پلیسی با پرونده سازی های متعدد برای کارکنان شریف و نمونه این مرکز .

و از همه مهم تر رقم زدن جوی کاملا سیاسی و بسته بر خلاف سیاست کلان بی طرفی  رسانه در جریانات سیاسی کشور و مقاومت جدی مدیریت مرکزآذربایجان غربی در ممانعت از اجرای سیاست ترویج "درهای باز رسانه ای" که از سوی سازمان مرکزی دنبال می شد ، عمده دلایل گسست و شکاف ایجاد شده در پیکره ی یکی از مراکز رسانه ای حساس کشور ارزیابی می شود .

سیاست های پر اشتباه و حاشیه های ایجاد شده در پنج سال گذشته به نوعی نابودی کامل این مرکز را رقم زد هرچند که مردان و زنان رسانه ملی در تمام سال های گذشته نشان داده اند که ققنوس وار از خاکستر ویرانه های ایجاد شده از سوی مدیران تحمیلی و رانده شده از دیگر دستگاه ها سر بر آورده و صیانت از فرهنگ و هنر را به خوبی و با موفقیت دنبال خواهند کرد .

سوء رفتارهای مدیریت حاکم بر صدا و سیمای مرکز آذربایجان غربی تا به آنجا پیش رفت که خشم مردم دامنش را در خرداد 85 فرا گرفت !! آتشی که بیش از همه روح و جان کارکنان و خانواده ی فرهیخته مرکز آذربایجان غربی را مجروح کرد . زخمی که نه تنها از سوی مدیران تهران نشین دیده نشد بلکه در شگفتی تمام و در سالروز آن از چهره ی موثر در ایجاد این زخم جان سوز که بی درایتی و سوء مدیریت را با توزیع چماق و مجبور کردن کارکنان به زمین نهادن قلم و دوربین و بر گرفتن چماق به اوج رسانید بر این زخم سر باز نمک پاشید .

از عمده دلایل عقب رفت مرکز آذربایجان غربی و سقوط به قعر جداول رتبه بندی و ارزیابیهای سازمانی می توان به رویه نامطلوب مدیریت حاکم بر مرکز در تشکیل پرونده های تخلفات اداری برای نمونه ترین کارکنان مرکز اشاره کرد . با تحلیل آماری افرادی که از سوی مدیریت ناموفق مرکز آذربایجان غربی به تخلفات واهی و بی اساس متهم شده اند ، آشکار خواهد شد که موفق ترین ، متعهدترین و نمونه ترین مدیران ، کارشناسان و کارکنان مرکز آذربایجان غربی در تمام این سال ها بهترین دوران تلاش و بهره وری را صرف رد اتهامات و پرونده سازی های مدیری که تعادل روحی و روانی وی زیر سوال است از دست داده اند.

این ها تنها ذره ای از عوامل فروپاشی ساختار صدا و سیمای آذربایجان غربی در پنج سال گذشته است . نجوایی از فریاد بلند ما کارکنان سوگند خورده به سربلندی و استقلال رسانه ملی است. سخنی است که نشنیده ماندن آن بدون شک تبعات وخیم تری به دنبال خواهد داشت . کلامی است که نشان از خواست و اراده این خانواده برای تغییر و دیگرگونی در راه رسیدن به تعالی دارد . درد دل مخلص ترین رزمندگان و ایثارگران سال های دفاع مقدس است . خون دل و دیده ما رادیو تلویزیونی هاست که از دست مدیران تحمیلی به رسانه و نا آشنا به فرهنگ و هنر و رسانه . اعلام آشکار برائت است از همه این سال ها عقب رفت و سرافکندگی . دوری جستن است از فساد و تباهی .

والسلام - جمعی از کارکنان صدا و سیمای مرکز آذربایجان غربی

صدا و سیما ، رسانه ملی یا سیب زمینی ؟! / عصر ایران 

+ این مطلب در نگاه معکوس نیز انعکاس یافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

 دقایقی پیش مطلع شدم ، پدر گرامی زنده یاد مقبل هنرپژوه رخ در نقاب خاک کشید و به دیدار فرزند شتافت. خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

از وقتی تمام کوشش هایم را وقف مذهب کرده ام همه متولیان مذهب ، پاک و ناپاک ، مترقی و مرتجعشان یکپارچه در برابرم صف کشیده اند و مومنین از ظهور این دشمن خطرناک دین به وحشت افتاده اند آنچنان که اگر با دعا و نفرین و درخواست از خدا کلکم کنده نشد و خاموش نشدم به نیش چاقویی بالاخره اسلام و ایمان را از شر من نجات خواهند داد. می بینید ، نه در شب ام و نه در تنهایی.نه در روز و نه با جمعیت. نه با کسی پیونددارم و نه با گروهی نیست که پیوند نداشته باشم. از همه سو با زمان و با جامعه خویشاوندم و از هر سو بیگانه! هرچه به انبود جمعیت بیشتر فرو می روم ، تنهاتر می شوم و هرچه در روز گرفتارترم و با زندگی درگیرتر ، در شب تنهاتر می شوم و در زندگی تنهاتر! ( قسمتی از نامه ای منتشر نشده از دکتر شریعتی. (به نقل از هفته نامه شهروند امروز همین هفته ( شماره 50 – صفحه : 32 ) و با عنوان سقف آسمان بر سرم افتاده.)

یادشان همواره جاوید باد.

 

و اما کتاب شناسی دکتر شریعتی ( به نقل از هفته نامه چلچراغ – شماره 298 ) را در ادامه مطلب بخوانید :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

پس آنگاه زمین به سخن در آمد

و آدمی ، خسته و تنها و اندیشناک بر سر سنگی نشسته بود پشیمان از کرد و کار خویش.

و زمین ̗ به سخن در آمده با او چنین می گفت :

به تو نان دادم من ، و علف به گوسفندان و گاوان̗ تو ، و برگهای نازک ̗ تره که قاتق ̗ نان کنی.

انسان گفت : می دانم.

پس زمین گفت : به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد ، و با جوشیدن چشمه ها از سنگ ، و با ریزش آبشاران ؛ و با فروغلتیدن بهمنان از کوه آن گاه که سخت بی خبرت می یافتم، و به کوس ̗ تندر و ترقه ی توفان.

انسان گفت : می دانم می دانم ، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم؟

پس زمین با او ، با انسان ، چنین گفت : نه خود این سهل بود ، که پیام گزاران نیز اندک نبودند. تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشق ام. نیز به گونه ی عاشقی بخت یار ، که زر خریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جان ام به هزار نغمه ی خوش جواب گوی تو می شد.

در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستان خشونت باری که انتظار ̗ سوزان̗ نوازش ̗ حاصل خیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پربار پاداش ات ندادم؟

انسان دیگر باره گفت : راز پیامت را اما چگونه می توانستم دریابم؟

می دانستی که من ات عاشقانه دوست می دارم. ( زمین به پاسخ او گفت. ) می دانستی . و تو را من پیغام کردم از    پس ̗ پیغام به هزار آوا ، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد. پیغام ات کردم از پس ̗ پیغام که مقام̗ ̗ تو جایگاه بندگان نیست ، که در این گستره شهریاری تو ؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت ̗ آسمان که مهر ̗ زمین است. آه که مرا مرتبت̗ خاک ساری̗ عاشقانه ، بر گستره ی نامتناهی ̗ کیهان خوش سلطنتی بود ، که سرسبز و آباد از قدرتهای جادویی ̗ تو بودم از آن پیشتر که تو پادشاه ̗ جان ̗ من به خربنده گی ̗ آسمان دست ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری در افکنی!

انسان ، اندیشناک و خسته و شرم سار ، از ژرفاهای درد ناله یی کرد. و  زمین ، هم از آنگونه در سخن بود :

به تمامی از آن ̗ تو بودم و تسلیم ̗ تو ، چون چاردیواری ̗ خانه ی کوچکی. تو را عشق ̗ من آن مایه توانی داد که بر همه سر شوی. دریغا ، پنداری گناه ̗ من همه آن بود که زیر پای تو بودم!

تا از خون ̗ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که درد ̗ مکیده شدن را تا نوزاده ی دامن ̗ خود رااز عصاره ی جان ̗ خویش نوشاکی دهد.

تو را آموختم من که به جست و جوی سنگ ̗ آهن وروی ، سینه ی عاشقم را بر دری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ̗ پر خشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری بهدست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی ، که آهن و مس را از سنگ پاره کشنده تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیان ̗ بد کنشی های خویش بارور کردی.

آه ، زمین ̗ تنها مانده! زمین ̗ رها شده با تنهایی خویش!

انسان زیر لب گفت : تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی یی می خواست.

نه ، که مرا گورستانی می خواهد! ( چنین گفت زمین )

و تو بی احساس ̗ عمیق ̗ سرشکستگی چگونه از " تقدیر " سخن می گویی که جز بهانه ی تسلیم ̗ بی همتان نیست؟

آن افسون کار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است. دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید افتد. آنگاه چشمان ̗ تو را بر بسته شمشیری در کف ات می گذارد ، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه ی گاو آهن کنی!

اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!

دریغا ویران ̗ بی حاصلی که من ام!

...

شب و باران در ویرانه ها به گفتگو بودند که باد در رسید ، میانه به هم زن و پر هیاهو. دیری نگذشت که خلاف درایشان افتاد و غوغا با گرفت بر سراسر خاک ، و به خاموش باش های پر غریو ̗  تندر حرمت نگذاشتند.

زمین گفت : اکنون به دوراهه ی تفریق رسیده ایم.

تو را جز زردرویی کشیدن از بی حاصلی ̗ خویش گزیر نیست ، پس اکنون که به تقدیر ̗ فریب کار گردن نهاده ای مردانه باش!

اما مرا که  ویران ̗ تو ام هنوز در این مدار ̗ سرد کار به پایان نرسیده است : همچون زنی عاشق که به بستر معشوق از دست رفته ی خویش می خزد تا بوی او را دریابد ، سال همه سال به مقام ̗ نخستین باز می آیم با اشکهای خاطره!

یلد ̗ بهاران بر من فرود می آید بی آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترش ̗ ریشه یی را در بطن ̗ خوداحساس کنم ؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوش ام خواهند نهاد ، با اشک های عقیم ̗ خویش به تسلای ام خواهند کوشید.

جان مرا اما تسلایی مقدر نیست :

به غیاب ̗ دردناک ̗ تو سلطان ̗ شکسته ی کهکشان ها خواهم اندیشید که به افسون ̗ پلیدی از پای درآمدی ؛

و رد انگشتانت را

بر تن نومید ̗ خویش

در خاطره یی گریان

جستجو

خواهم کرد!

 "مدایح بی صله – احمد شاملو – تابستانهای 1343 و 1363"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

تنها دليل بودنم عصيان است!

 

چلچراغ شش ساله شد. شماره‌ي 1 تا 296 شد شش‌سال. شش‌سال يعني يك عمر، يعني يك تجربه‌ي ناب! شش‌سال يعني خاطره. خاطره اشك‌ها و لبخند‌ها. خاطره گذر از پيچ خطرناك كه ثابت كرديم هم‌دليم و هم‌مرام! ( پيچ خطرناك را بايد چلچراغی اصيل باشيد تا بدانيد از چه حرف مي‌زنم! )

براي تمامي دوستان عزيزم در تحريريه چلچراغ كه با وجود تمام مشكلات و كمبود‌ها مي‌نويسند و راه دشوار ماندن را براي تداوم انتشار چلچراغ هموار می کنند  ( حتي اگر حقوق فروردين‌ماه را در خرداد بگيرند! )

آرزوي موفقيت مي‌كنم و امید آن دارم تا در هفتمین سال انتشار روزگاری سرشار از شادمانی و شادکامی و موفقیت در پیش داشته باشند. 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

این منم.

 

پ.ن : همین جوری. برا دل خودم گذاشتم. به خاطر همه خاطره های خوبی که این عکس برام زنده   می کنه. و زنده ام به همین خاطره ها  و دوستی ها و شاید امیدها!

برام دعا کنید. البته اگه خواستین!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

عکس از : فردا نیوز

در سنگرت خاتمی پیمان عشق بستیم

هر گز گمان مبر که پیمان خود شکستیم

پ.ن : به بهانه دوم خرداد ۷۶ و به یاد تمام خاطرات تلخ و شیرین ، به یاد اشکها و لبخندها و .... همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

سرداران رشيد، برادران عزيز، مهرورزان شفيق ، حارسان مباني اسلامي و پاسداران اصول  ارزشي! به كنج و كناراين ديار زار نشسته‌ايد و به خيالتان با فيلتر و فلج كردن چند سايت و وبلاگ، ايران و اسلام و جمهوري ناب تان را از خطر رهانده‌ايد؟ ولله جز كج اخلاقي و كج انديشي هيچ نامش نيست كه اختيارتان داده‌اند و حقوقي بخور و نمير تا بنشينيد در خلوتي و به آني فتواي مرگ  و ويراني براي اين و آن صادر كنيد و بعد برچم پيروزي برافرازيد و مشعوف  و مغرور، يكديگر را در آغوش بكشيد و فرياد الله و اكبر سر دهيد.

حق هم داريد وقتي سردار فرهنگي تان صفار قهاريست كه قوه قهريه را بر هر كار فرهنگي ارجح مي داند، وقتي  جماعت رسانه اگر در مدح او وهمتايان اش ننويسند بي شك پياده نظام دشمن هستند و لجن پراكني مي كنند بايد هم سربازان چنين سرداري هر روز به سمت دهان نيمه باز و حيرت زده ما شليك كنند.

شليك كن برادر! حالا كه چشم در چشم هم ميهن خويش هم كه مي شوي باز شرمي نيست و راز ماندگاري ات را در مرگ ديگري مي بيني، هيچ عيبي ندارد، شليك كن. يك نفس شليك كن و دست از ماشه برندار كه ممكن است يك دقيق اضافه نفس كشيدن اين وبلاگ و چند سايت ، خانه ات را براندازد. آخر ما براندازان بي سلاح را چه به اعتراض. من يكي كه دستهايم را بالا برده ام و تسليم مرام و منش جنگجويانه مهرورزان نازنين ديارم هستم. سرم هم برود باز هم جاي شكرش باقيست كه جماعتي شعف سرازير مي شود از نگاهش .

اين چهارمين وبلاگ است كه خرده روزنامه نگاري چرخش را راه مي‌اندازد و شما انگار كه لشكري را نشانه رفته باشيد ، توپ و تانك و مسلسل گرفته‌ايد به سمت اش. آرام برادر! شتاب نكن. با يك تير هم ما خلاص مي شويم با اين تفاوت كه سخت جانيم و دوباره دوره مي‌افتيم در شهري كه قلندرش جز قلدري نمي‌داند اين روزها. باشد قلدري كنيد . ببنديد. بزنيد. مرا . دوستان ام را. روزنامه نگاران را . نویسندگان را. فعالان را  زنان را و  اصلا هرکس که خوشتان نیامد را . اصلا شما يك فراخوان بدهيد به نام" گردهمايي وبلاگ نويسان در ميدان آزادي".  همين فردا همه ما يك جا جمع مي شويم و براي اينكه ميل مبارزه و پاسداريتان كامل تر ارضاء شود، يك جا ببنديد مان به تير و خلاص. وعده ما ميدان آزادي ، خيابان انقلاب يا خيابان جمهوري؟ كدام؟ ما با لوگوي وبلاگ ها و وب سايت هايمان مي‌آييم ولي انصافا مردانگي كنيد و شما هم  با لباس و نشان و درجه‌هاي مشخص  خودتان بياييد . نكند بدقولي كنيد و با "لباس شخصي" بياييد ؟  اصلا هرطور كه صلاح ديديد همانطور بيايد . ما هم همه، يك جا دهان باز مي كنيم و شما يك جا خفه كنيد تا ثواب كامل را يكجا ببريد و خيال تان راحت كه از اين پس كسي براي سردار عريان تان رجز نمي‌خواند و تا دلتان خواست سگ بخريد و ببنديد براي حراست بزرگانتان و ديگر كسي نيست كه باز بيهوده رجز بخواند و واويلا سر دهد در اين آشفته بازار مجازي. يك جا پر خون كنيد دهانمان را آن وقت در يك اقدام انقلابي پنجه در خون بريد و جاي پنج انگشت نازنين تان را بر تمام ديوارهاي شهر بگذاريد و زيرش بنويسيد : زنده باد طرح ضربتي فيلترينگ سايت ها. سپس  آرام آرام اجراي طرح امنيت اجتماعي نيز يك بار ديگر در شهر ضربت مي‌گيرد و صد جوي خون هم در هفت تير راه افتد ديگر انگار همه جا امن و امان است  و رجز خوانان مرده‌اند...

خوشحال مي‌شويد كه خشم از كلمات اين خانه مي بارد. خوشحال نباشيد. سقف چهارم را اگر روي سرم خراب كنيد و در اين خانه اگر گل بگيريد ديگر از خشم خبري نيست. پوستم مثل باقي دوستانم كلفت مي‌شود و بي شك آرام تر به ساده دلي شما كه فكر مي كنيد با فيلتر از نفس مي اندازيدمان ، مي خندم و روشن مي شود او كه از نفس افتاده ماييم يا كساني كه....؟

پی نوشت:

نفیسه زارع هم فیلتر شد.

وب نوشته های مسیح علی نژاد را از امروز در این آدرس مطالعه و دنبال کنید : http://www.masihalinejad4.blogfa.com

پ.ن : برای این دوست عزیز موفقیت ، سربلندی و صبوری آرزو