تبليغاتX
! امید دارم که عباث زنده است - حکایت انسانی معمولی تر !
جمعه هفتم فروردین 1388
حکایت انسانی معمولی تر !

یکی بود یکی نبود. یک سربازی بود که محل خدمتش لب مرز بود. از شب تا صبح کنار یک خطی که با گچ کشیده بودند راه می رفت. منتهی فقط پونصد متر جلو می رفت و همون قدر برمیگشت. اجازه حرکت عرضی هم نداشت. شب تا صبح جلو ، عقب ، جلو ، عقب. بعد از یک مدت دچار مالیخولیا شد. آخه نصف شب ها سایه اش دراز می شد و می افتاد اون ور خط گچی. ترس برش می داشت و نمی فهمید که بالاخره این ور خطه یا اون ور خط. با خودش فکر می کرد ، ممکنه با تیر بزننش یا بیان به جرم جاسوسی ببرنش و اعدامش کنن. این قدر فکرای الکی کرد که دیوونه شد. شب های آخر با صدای بلند به سایه اش فحش می داد ، با لگد می زدش و روش تف می کرد. چند بار هم روی سایه خودش شاشید! یک تصویری توی ذهنش نقش بسته بود. اونم این که سایه اش رو دستبند زدند دارند می برند پای چوبه دار ، خودشم به ناچار دنبالش داره می ره.

آخرش دوام نیاورد. یک شب زد به سیم آخر و یک خشاب گلوله خالی کرد توی سایه اش و البته توی خاک کشور بیگانه!!

همون شب جنگ سختی بین دو کشور درگرفت. تعرض علنی بود و جای توجیه نداشت. خیلی ها توی اون جنگ کشته شدند.

 

نتیجه اخلاقی : این که اگر دقت کرده باشین الان اکثر مرزها دوتا خط گچی دارن و اون باریکه وسط متعلق به کسی نیست!

 

ویزای کوه قاف / علیرضا میراسدالله

به قلم احسان | ارسال به بالاترین : Balatarin اشتراک‌گذاری | لينک مطلب